-كاش مثل غم بودي
مثل تنهايي
مثل دلتنگي
هر لحظه با من در آغوش من..
مثل تنهايي
مثل دلتنگي
هر لحظه با من در آغوش من..
۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰
Enrique Iglesias & Nicole Scheger – Heart beat
-عصر پنجشنبه باشد
اتوبان هامبورگ - زوریخ،
تو پشت فرمون اونتادور زردت و من در کنارت،
صدای سه بعدی انریکه و نیکول شرزینگر [آی کَن فیل یور هارت بیت...]،
تو خیره به مسیر و لاین های اتوبان و من خیره به چشم های خمار تو...
تو غرق فکر به آیندهی پیشه رو، من غرق در آیندهی با تو...
تو درگیر و پیگیر مسیر آرزوهات، من درگیر و دلگیر و غمگیر...
من سیلان و ویلان، متوهم و متوحش، متخاصم و متخسر، متجانس و متجسم و معلق در اتمسفر حضور تو... و تو... تو.... کاش هیچوقت سرت رو برنگردونی که این منِ بدونِ تو رو ببینی!!!
Stop tryna steel my heart away
I don't know where we going
I don't know who we are.
I can feel your heart beat.
#خیال
#محیکس
اتوبان هامبورگ - زوریخ،
تو پشت فرمون اونتادور زردت و من در کنارت،
صدای سه بعدی انریکه و نیکول شرزینگر [آی کَن فیل یور هارت بیت...]،
تو خیره به مسیر و لاین های اتوبان و من خیره به چشم های خمار تو...
تو غرق فکر به آیندهی پیشه رو، من غرق در آیندهی با تو...
تو درگیر و پیگیر مسیر آرزوهات، من درگیر و دلگیر و غمگیر...
من سیلان و ویلان، متوهم و متوحش، متخاصم و متخسر، متجانس و متجسم و معلق در اتمسفر حضور تو... و تو... تو.... کاش هیچوقت سرت رو برنگردونی که این منِ بدونِ تو رو ببینی!!!
Stop tryna steel my heart away
I don't know where we going
I don't know who we are.
I can feel your heart beat.
#خیال
#محیکس
+ میدونی چی از یه ظهر جمعهی زمستونی سرد ابری دلگیر که توی خونه مونده باشی و حوصلهی هیچ کاریم نداشته باشی و توی دلتم رخت بشورن بدتره؟
- نه
+ اینکه بارون هم بگیره...
- نه
+ اینکه بارون هم بگیره...
من در شلوغی این خیابانها،
در عبور و مرورهایی که انتها ندارند،
بیشتر از تنهاییهایم
به تو فکر کردهام...
در عبور و مرورهایی که انتها ندارند،
بیشتر از تنهاییهایم
به تو فکر کردهام...
-شب که میشه میوفتیم تو رودخونه ای از خاطره ها، شنا میکنیم، دست و پا میزنیم، غرق میشیم، خفه میشیم، میخوابیم...
#محیکس
#محیکس
گفت آدم گاهی اونقدر غریبه میشه که دیگه هیچ وقت آشنا نمیشه، همیشه دیگه همونقدر دور و عجیب میمونه همه چی واسش، انگار که از دیدن هرکسی و جایی و چیزی تعجب کنی و هی بخوای بگی این دیگه کیه، اینجا کجاست، اما بدونی که نباید اینا رو بگی هیچ وقت، که اون وقت که همه خب میفهمن که عقلت رو نمیدونم کجا گم کردی و خودتم که معلوم نیس کجا گم شدی و حالا باید نقش خودت رو که خودت هیچی ازش نمیدونی بازی کنی، سخته، اما شدنیه، همینکه زیاد حرف نزنی و زیاد لبخند بزنی، خودش میگذره و تموم میشه و میره، تموم میشه آدم کم کم، میرسه تهش، نگاه کن، اون نور آخرش پیداس دیگه...
-من اینقدر بزرگ شدم که بدونم عشق همه چیز نیست،
ولی اینقدر قوی نشدم که دیگه دلم برات تنگ نشه....
ولی اینقدر قوی نشدم که دیگه دلم برات تنگ نشه....
بهش گفتم این با عشق فرق داره.
من عاشقت نیستم. من معتقدم به تو.
که آدم توی این دنیای هچل هف باید لااقل به یک چیزی معتقد باشه.
یک تعلق، دست آویز، امید.
تو مثل احیای بعد از مرگی. که بعدِ هر تموم شدن با فکر کردن بهت بشه ایستاد.
بشه دوباره شروع کرد.
گفتم تو حتی خیالت؛ حتی تصور حضورت توی این دنیا هم معجزه میکنه.
یک آدم بهم نشون بده که ایمان نیاره به معجزه.
من ایمان دارم به تو!
#نازنین_هاتفی
من عاشقت نیستم. من معتقدم به تو.
که آدم توی این دنیای هچل هف باید لااقل به یک چیزی معتقد باشه.
یک تعلق، دست آویز، امید.
تو مثل احیای بعد از مرگی. که بعدِ هر تموم شدن با فکر کردن بهت بشه ایستاد.
بشه دوباره شروع کرد.
گفتم تو حتی خیالت؛ حتی تصور حضورت توی این دنیا هم معجزه میکنه.
یک آدم بهم نشون بده که ایمان نیاره به معجزه.
من ایمان دارم به تو!
#نازنین_هاتفی
توي شلوغي خيابون دستمو محكم تر گرفت ،
سرشو اورد پايين نزديك گوشم گفت : به اندازه ي همه ي آدمايي كه الان اينجان دوست دارم ،
سرمو چرخوندم دور تا دورمون پُر از آدم بود ، لبخند زدم ، دستشو محكم تر گرفتم .
كل مسير من يه لبخند روي صورتم بود و باهم حرف مي زديم ، نزديك خونه ازش خداحافظي كردم.
آخرهاي شب ، گوشيمو از زير بالشت در آوردم رفتم توي صفحه ي چتمون صداش كردم ،
گفت : جانم ؟ ،
گفتم : بيشتر آدما شب ها ميرن خونشون ، اون خيابونه كه ظهر توش بوديم الان حتما خلوته خلوته ، اگه يه روزي شب اومد سراغمون اگه 'دوست دارم ها ' داشتن ميرفتن خونه هاشون ، دستمو محكم بگير ، تا هروقت كه شد ، يه كارتن خوابم هميشه حتي شب ها توي خيابون دلمون بمونه بسه ، فقط كافيه تا صبح بشه دست همو ول نكنيم....
سرشو اورد پايين نزديك گوشم گفت : به اندازه ي همه ي آدمايي كه الان اينجان دوست دارم ،
سرمو چرخوندم دور تا دورمون پُر از آدم بود ، لبخند زدم ، دستشو محكم تر گرفتم .
كل مسير من يه لبخند روي صورتم بود و باهم حرف مي زديم ، نزديك خونه ازش خداحافظي كردم.
آخرهاي شب ، گوشيمو از زير بالشت در آوردم رفتم توي صفحه ي چتمون صداش كردم ،
گفت : جانم ؟ ،
گفتم : بيشتر آدما شب ها ميرن خونشون ، اون خيابونه كه ظهر توش بوديم الان حتما خلوته خلوته ، اگه يه روزي شب اومد سراغمون اگه 'دوست دارم ها ' داشتن ميرفتن خونه هاشون ، دستمو محكم بگير ، تا هروقت كه شد ، يه كارتن خوابم هميشه حتي شب ها توي خيابون دلمون بمونه بسه ، فقط كافيه تا صبح بشه دست همو ول نكنيم....