مرا یارای آن نیست که بی طرف بمانم
نه دربرابر زنی که شیفته ام می کند
نه در برابر شعری که حیرتزده ام می کند
بی طرفی هرگز وجود ندارد
بین پرنده و دانه ی گندم!
#نزار_قبانی
نه دربرابر زنی که شیفته ام می کند
نه در برابر شعری که حیرتزده ام می کند
بی طرفی هرگز وجود ندارد
بین پرنده و دانه ی گندم!
#نزار_قبانی
مگر نگفتي هر چه به تو بگويم كه دوستت دارم، باز هم مي خواهي كه تكرار كنم؟
پس برايت مي نويسم، اين جوري بهتر است. اين حرف ها را مي خوانى و باز هم مي خوانى و اگر دلت خواست، باز هم مي خوانى.
حرف هاى من با تو تمامي ندارد...
منتها، چيزي به يادم آمد كه ناچارم مي كند، اين ها را همين جا درز بگيرم و ديگر بيش از اين برايت ننويسم.
مي دانى چيست؟
يادم آمد آن جمله يي را كه دوست دارى من هميشه برايت تكرار كنم، تو حتي يك بار هم به من نگفته اي! باشد طلب من!
#احمد_شاملو
📕مثل خون در رگ های من
پس برايت مي نويسم، اين جوري بهتر است. اين حرف ها را مي خوانى و باز هم مي خوانى و اگر دلت خواست، باز هم مي خوانى.
حرف هاى من با تو تمامي ندارد...
منتها، چيزي به يادم آمد كه ناچارم مي كند، اين ها را همين جا درز بگيرم و ديگر بيش از اين برايت ننويسم.
مي دانى چيست؟
يادم آمد آن جمله يي را كه دوست دارى من هميشه برايت تكرار كنم، تو حتي يك بار هم به من نگفته اي! باشد طلب من!
#احمد_شاملو
📕مثل خون در رگ های من
روزایی که داریش،
به نداشتنش فکر کن...
به اینکه غر زدنات و قهرایِ الکیت کارو میرسونه به جدایی...
جدایی که دست تو رو میگیره میندازه بغلِ یکی که هرچقدرم محرمت باشه
مرهم ِزخمای دلت نیست...
به جدایی که پرتش میکنه بغلِ یکی دیگه و از اونجایی که اون منطقیه و زود عادت میکنه به همه چی،یه دل نه صد دل عاشقِ اون یکی میشه...
همونجور که تو رو بغل میکرده اونم اسیر میکنه بین بازوهاش،
همونجور که دوستت دارم میگفته بهت به اونم میگه...
روزایی که داریش و غرورت هی رو مغزت راه میره که دیوانه بهش نگو دوستش داری؛
به نبودنش فکر کن...
به اینکه دیگه گوشاش نیست که بشنوه دوستت دارماتو،
به اشکایی که شبای نبودنش میریزی برای دوستت دارمایِ نگفته ای که گلوتو گرفته و داره میکشونه تو رو به مرز خفگی...
روزایی که داریش؛
وقتی میبینیش،
وقتی تارِ مو افتاده رو پیشونیش
و دلت ضعف میره برای بوسیدن پیشونیش،
وقتی لباش بدجور خوشگل میخنده و ته دلت میخوای بوسش کنی؛
نزن تو سرِ دلت،
ذوق دلتو کور نکن،
عوضش برو بوسش کن...
تار موشو،
لباشو،
صورتشو...
بعداً که نداشتیش و
جایِ خودش عکساشو بوس کردی میفهمی حسرت واقعی یعنی چی...
روزایی که داریش؛
وقتی میگه بیا ببینمت،
نگو کار دارم،وقت ندارم،
فقط بگو ساعت چند،کجا...
وقتی از دستش بدی؛
سر ماه که حقوقت ریخته میشه تو حسابت دق میکنی که چرا نیست تا کل پولتو براش خرج کنی...
وقتایی که وقتت آزاده و نیست تا باغ و
گلستون کنه دنیاتو با خنده هاش همون وقت آزادت میشه خودِ خودِ جهنم،
وقتی یه روز نباشه تو زندگیت مشروط میشی
چهار واحد افتادن که چیزی نیست
از چشم زندگی میفتی...
میخوام بگم؛
آدما قدر نمیدونن
قدر چیزای کوچیکو،قدرِ ناز کشیدن از یارُ،
قدرِ رگای دستای دلبرُ،
قدرِ تک تک تارِ موهایِ محبوبُ...
تو ولی قدر بدون
تو ولی تو روزایی که داریش یه جوری باهاش عاشقی کن،
یه جوری تمامتو خرج کن براش؛
که اگه زد و زمونه خواست که نشه؛
پر از حسرت نباشی،
پر از بغض،
پر از آرزو برای دوباره برگشتن و دوباره جبران کردن...
#فاطمه_جوادی
به نداشتنش فکر کن...
به اینکه غر زدنات و قهرایِ الکیت کارو میرسونه به جدایی...
جدایی که دست تو رو میگیره میندازه بغلِ یکی که هرچقدرم محرمت باشه
مرهم ِزخمای دلت نیست...
به جدایی که پرتش میکنه بغلِ یکی دیگه و از اونجایی که اون منطقیه و زود عادت میکنه به همه چی،یه دل نه صد دل عاشقِ اون یکی میشه...
همونجور که تو رو بغل میکرده اونم اسیر میکنه بین بازوهاش،
همونجور که دوستت دارم میگفته بهت به اونم میگه...
روزایی که داریش و غرورت هی رو مغزت راه میره که دیوانه بهش نگو دوستش داری؛
به نبودنش فکر کن...
به اینکه دیگه گوشاش نیست که بشنوه دوستت دارماتو،
به اشکایی که شبای نبودنش میریزی برای دوستت دارمایِ نگفته ای که گلوتو گرفته و داره میکشونه تو رو به مرز خفگی...
روزایی که داریش؛
وقتی میبینیش،
وقتی تارِ مو افتاده رو پیشونیش
و دلت ضعف میره برای بوسیدن پیشونیش،
وقتی لباش بدجور خوشگل میخنده و ته دلت میخوای بوسش کنی؛
نزن تو سرِ دلت،
ذوق دلتو کور نکن،
عوضش برو بوسش کن...
تار موشو،
لباشو،
صورتشو...
بعداً که نداشتیش و
جایِ خودش عکساشو بوس کردی میفهمی حسرت واقعی یعنی چی...
روزایی که داریش؛
وقتی میگه بیا ببینمت،
نگو کار دارم،وقت ندارم،
فقط بگو ساعت چند،کجا...
وقتی از دستش بدی؛
سر ماه که حقوقت ریخته میشه تو حسابت دق میکنی که چرا نیست تا کل پولتو براش خرج کنی...
وقتایی که وقتت آزاده و نیست تا باغ و
گلستون کنه دنیاتو با خنده هاش همون وقت آزادت میشه خودِ خودِ جهنم،
وقتی یه روز نباشه تو زندگیت مشروط میشی
چهار واحد افتادن که چیزی نیست
از چشم زندگی میفتی...
میخوام بگم؛
آدما قدر نمیدونن
قدر چیزای کوچیکو،قدرِ ناز کشیدن از یارُ،
قدرِ رگای دستای دلبرُ،
قدرِ تک تک تارِ موهایِ محبوبُ...
تو ولی قدر بدون
تو ولی تو روزایی که داریش یه جوری باهاش عاشقی کن،
یه جوری تمامتو خرج کن براش؛
که اگه زد و زمونه خواست که نشه؛
پر از حسرت نباشی،
پر از بغض،
پر از آرزو برای دوباره برگشتن و دوباره جبران کردن...
#فاطمه_جوادی
کسی را مثل تو اکنون...
کسی را مثل تو بعدا...
کسی را مثل تو هرگز...
کسی را مثل تو اصلا...
کسی را مثل تو بعدا...
کسی را مثل تو هرگز...
کسی را مثل تو اصلا...
Forwarded from ۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰
- حالا من باید برای چشمهات وَإِن یکاد بخوانم:
" وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ "
مجنون منم. این روزها در میانِ میان وعده های جنون.
" وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ لِّلْعَالَمِینَ "
مجنونم!
مرا وعدهء دیداری بده در یک صبح به بوسیدنِ دستهات.
حالا من در خانه راه میروم و هوایی که تو جا گذاشتی را نفس میکشم.
آخر کجا روم که یادت نباشد و یادت نیایم؟
پایتخت نشینیِ موهات تا ابد مرا مستأجرِ طرحِ لبخندهات تمدید میکند.
چشمهات هوای خانه را هوایی میکند.
یادته چه ذوقی میکردم وقتی موهاتو میبافتم؟
دل گره زده بودم به انتهای بافتهی موهات،
به سر برگرداندنت،
به بوسه ای کوتاه،
به عمقِ بی پایانِ شادیِ چشمهات.
الان دیگه حتی دلشو ندارم بهش فکر کنم.
غریبه که نیستی، تا قاتل شدن فاصله ای ندارم، وقتی حرف تو میون باشه.
برات نوشته بودم: کسانی که به تو فکر،
حتی فکر، ببین! حتی فکر کرده بودند را سلّاخی میکنم!
چقــدر دلم میخواست زندگی کنیم!
نشد....
" وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ "
مجنون منم. این روزها در میانِ میان وعده های جنون.
" وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ لِّلْعَالَمِینَ "
مجنونم!
مرا وعدهء دیداری بده در یک صبح به بوسیدنِ دستهات.
حالا من در خانه راه میروم و هوایی که تو جا گذاشتی را نفس میکشم.
آخر کجا روم که یادت نباشد و یادت نیایم؟
پایتخت نشینیِ موهات تا ابد مرا مستأجرِ طرحِ لبخندهات تمدید میکند.
چشمهات هوای خانه را هوایی میکند.
یادته چه ذوقی میکردم وقتی موهاتو میبافتم؟
دل گره زده بودم به انتهای بافتهی موهات،
به سر برگرداندنت،
به بوسه ای کوتاه،
به عمقِ بی پایانِ شادیِ چشمهات.
الان دیگه حتی دلشو ندارم بهش فکر کنم.
غریبه که نیستی، تا قاتل شدن فاصله ای ندارم، وقتی حرف تو میون باشه.
برات نوشته بودم: کسانی که به تو فکر،
حتی فکر، ببین! حتی فکر کرده بودند را سلّاخی میکنم!
چقــدر دلم میخواست زندگی کنیم!
نشد....
- یبار بهم گفت غریبهی نزدیک و آشنای دور، پارادوکس قشنگی بود به نوبهی خودش...
بی تو من را به اسارت بردند
من و اندوه و خیالت را هم نیز
بی تو انگار نگاری هم نیست
منم و بادهی نابی و خیالی هم نیز
بی تو این من به کسی دل ندهد
گر دلی مانده و آن هم به فدایت هم نیز
بی تو با جامعهی کور و کر انگار مجالم هم نیست
بی تو انگار خیالم به خیالت وصل نیست
بی تو با این منِ دیوانهی مغرور چه کنم؟
این منِ تا به گلو غرقت نیز....
#محیکس
من و اندوه و خیالت را هم نیز
بی تو انگار نگاری هم نیست
منم و بادهی نابی و خیالی هم نیز
بی تو این من به کسی دل ندهد
گر دلی مانده و آن هم به فدایت هم نیز
بی تو با جامعهی کور و کر انگار مجالم هم نیست
بی تو انگار خیالم به خیالت وصل نیست
بی تو با این منِ دیوانهی مغرور چه کنم؟
این منِ تا به گلو غرقت نیز....
#محیکس
- گفتی که چو خورشید زنم سوی تو پر
چون ماه شبی می کشم از پنجره سر!
اندوه که
خورشید شدی ،تنگ غروب!
افسوس
که مهتاب شدی ، وقت سحر!
#فریدون_مشیری
چون ماه شبی می کشم از پنجره سر!
اندوه که
خورشید شدی ،تنگ غروب!
افسوس
که مهتاب شدی ، وقت سحر!
#فریدون_مشیری