۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰ – Telegram
۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰
398 subscribers
5.88K photos
266 videos
37 files
111 links
یک عدد مهندس مکانیک تباه و الکی و فیلمباز و عاشق، با اندکی طبع شاعرانه
+
سرپیکو مردی برای تمام فصول
Download Telegram
من بهت ده تومن دادم
اون بهت بیست تومن داد
تو فکر کردی اون بهتره چون بیشتر بهت داد
ولی اون صد تومن داشت
من فقط همون ده تومن رو داشتم!!
@Deep_Mo #Dialogue #EternalSunshineOfASpotlessMind
اگه زئوس قسمت کنه سال بعد واسه چهلم آتنا تا معبد آپولو میخوام پیاده برم😬✌️
‏یک زن
شاید بتواند مردان زیادی را دوست بدارد...
اما تنها با دیدن یک مرد
نفسش به شماره می افتد...!
تو رد میشدی
خونه گُر میگرفت
صدایِ قدمهاتُ تا میشِنید
گفتیم شمایلت چه نیکوست
خندید، گفت مالِ شوما بیتره
رفت...
رفت، عین رفتنِ جان از بدن، دیدم که جانم میرود 😊
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
تو تنها یقینی که اجازه میده بهش شک کنم...
واسه بچتون جوری باشین که اگه گفت بابا زیرِ تختم هیولاس، واقعا، واقعا، واقعا يه هیولا باشه اونجا...
؟؟
گفتم : آدم وقتی عاشق کسی میشه
لابد بودنِ با اون ، کسی رو توو گذشته یادش میاره،
جای خالیشو براش پُر میکنه.
گفت : نه برادر، عشق حقیقی زمانی اتفاق میفته
که بودن با کسی
بودن با تمام آدمای دیگه رو از یادت ببره!

#بابک_زمانی _ بعدازابر
به مَردی دل ببند که از علاقش به خودت مطمئنی
قانونِ رابطه ها این است:
مَرد باید عاشق تر باشد
مَرد است که باید برای داشتنت تلاش کند
مَرد است که باید پُر باشد از نیاز به تو
مَرد است که باید بجنگد...
تو چرا نشسته ای کنجِ اتاق و زانوهایت را بغل گرفته ای و اشک می ریزی و روزهایت را آتش میزنی! چند سالت است مگر؟!
اینکه می نویسی خسته شده ای، اینکه می نویسی دیگر کِشِش نداری، این فاجعه است، فاجعه!
این روزهایت، بهترین روزهایت هستند...
حالاست که باید بخندی، حالاست که باید رها باشی و آزاد، حالاست که باید دخترانگی کنی...
نه که همه را خط بزنی و بنشینی کنجِ اتاق و دیوارهایش را خراش دهی و زار بزنی برای نداشتنِ مَردی که حواسش هم به تو نیست
👍👍👍👍👍👍
بهش میگفتن "عباس بندری". اصلیت اش مال جنوب بود. بندریاش حرف نداشت. فلافلاشم معرکه بود. مغازش یه چارراه بالاتر از محل کارم بود. من و مژگان هر وقت میخواستیم چیزی بخوریم می رفتیم مغازه ی عباس بندری. بار سوم یا چهارمی بود که اونورا پیدامون میشد. مژگان نشست رو صندلی و منم رفتم واسه سفارش: 《 سلام عباس آقا، یه بندری لطف میکنی، خیارشورش کم باشه.》 برگشتم تو صورت مژگان نگاه کردم:《 تو چی میخوری؟》 خندید: 《 هر چی تو میخوری 》 خندیدم: 《 عباس آقا دو تاش کن لطفا》بعد در یخچالو با انگشت نشون دادمو و گفتم:《 واسه من یه نوشابه سیاه 》برگشتم سمت مژگان 《تو چی؟》 باز خندید《 منم همینطور》. اینبار نوبت عباس آقا بود 《سالاد چی؟ میخورید؟》 گفتم 《 من که نمیخورم عباس آقا 》برگشتم سمت مژگان. دوباره خندید《 منم نمیخورم》ایندفعه عباس آقاهم خندید. بهم یه اشاره ی کوچیک کرد. نزدیکش شدم . سرشو آورد دم گوشمو آروم، جوری که مژگان نفهمه؛ گفت《دوستش داری؟》 گفتم 《خیلی زیاد، چطور مگه؟》 گفت《 الان بهش بگو! مشتری که نیست، منم اون پشت خودمو میزنم به نشنیدن، این مژگان خانوم شما امروز خیلی رو کوکه، هرچی بهش بگی، اونم میگه منم همینطور》. حرفش تموم نشده بود که جفتمون زدیم زیر خنده.

سر میز موقع گاز زدن ساندویچ، آخر دلش تاب نیاورد. بهم گفت《 منکه نفهمیدم پشت سرم چی گفتید! ولی چشم بسته قبول. منم همینطور 》
یه تیکه سوسیس پرید تو گلوم. شروع کردم به سرفه. عباس آقا تا صدای سرفه مو شنید از اون پشت داد زد《مبارکه مبارکه. 》
بعد سه تایی خندیدم ...
تمام شهر "هم همینطور". :)
#حمید_جدیدی