برایش نوشتم:
" زیر نور این آباژور
در ازدحام این قرص خواب های لعنتی
جایی در وسعت سرد این تختخواب
شب بخیر هایت گم شده است "
برایم نوشت:
" بخواب
عادت به هیچ چیز صلاح نیست "
و این منطقی ترین لالاییِ نیمه شب های من شد...
" زیر نور این آباژور
در ازدحام این قرص خواب های لعنتی
جایی در وسعت سرد این تختخواب
شب بخیر هایت گم شده است "
برایم نوشت:
" بخواب
عادت به هیچ چیز صلاح نیست "
و این منطقی ترین لالاییِ نیمه شب های من شد...
"گیچی" از تصمیم اشتباه هم دلهره آورتره.
آن هم وقتی ک باید در کانون گرم عقایدت ، فکر آبرویت باشی و پچ پچ نیمه شب های مادرت در خواب
آن هم وقتی ک باید در کانون گرم عقایدت ، فکر آبرویت باشی و پچ پچ نیمه شب های مادرت در خواب
Forwarded from ۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰ (𝓜𝓸𝓱𝓲𝔁🍁)
-میترسُم از اینجا بِری و خونه بُرُمبه
له شُم تو به معماری آوار بخندی
له شُم تو به معماری آوار بخندی
- بهم گفت تو چرا انقدر آرومی؟
چرا هر بار بحثمون میشه من باید داد بزنم
بایدجیغ بکشم
باید هر چی توی دلمه خالی کنم تو چشمای مردونت و تو
ساکت بمونی و هیچی نگی؟
یه حرفی بزن
بعضی وقتا انقدر آرومی که شک میکنم
به اینکه اصلا میشنوی چی میگم؟به اینکه توجه میکنی به حرفام؟!دوسم داری اصلا؟
+روزی که انتخابت کردم و یادته؟
یادته بهت قول دادم هیچوقت کاری نکنم که دلت بلرزه؟
یادته که قول دادم هیچوقت قلبت رو نشکونم؟
از اون روز
میون تمام جیغ کشیدنات
میون تموم گله های با صدای بلندت کلی حرف برای زدن داشتم
اما ترسیدم که نتونم به قولم عمل کنم
میدونی هر بار که حرمتی شکسته بشه
دل آدم پشت سرش میشکنه
هر بارم که کسی دل یکی رو میشکنه
بین قلباشون کلی فاصله میندازه
من اما
ترسیدم صدامو برات ببرم بالا که مبادا
حرمتی بینمون شکسته شه و ریشه کنه توی دلت،
اگه چیزی نگفتم
اگه لابلای تمام بحثا جوابی برای حرفات کنار نمیذارم یعنی بیشتر از همیشه بهت توجه میکنم،
بیشتر از همیشه دوسِت دارم
مراقبِ قلب کوچیکی که یروزی قول دادم نلرزه
از اینکه بین قلبامون فاصله بیفته و نتونیم همو ببینیم
صدام و نمیبرم بالا ک از دست دادنت واقعی نشه....
#محمد_ارجمند
چرا هر بار بحثمون میشه من باید داد بزنم
بایدجیغ بکشم
باید هر چی توی دلمه خالی کنم تو چشمای مردونت و تو
ساکت بمونی و هیچی نگی؟
یه حرفی بزن
بعضی وقتا انقدر آرومی که شک میکنم
به اینکه اصلا میشنوی چی میگم؟به اینکه توجه میکنی به حرفام؟!دوسم داری اصلا؟
+روزی که انتخابت کردم و یادته؟
یادته بهت قول دادم هیچوقت کاری نکنم که دلت بلرزه؟
یادته که قول دادم هیچوقت قلبت رو نشکونم؟
از اون روز
میون تمام جیغ کشیدنات
میون تموم گله های با صدای بلندت کلی حرف برای زدن داشتم
اما ترسیدم که نتونم به قولم عمل کنم
میدونی هر بار که حرمتی شکسته بشه
دل آدم پشت سرش میشکنه
هر بارم که کسی دل یکی رو میشکنه
بین قلباشون کلی فاصله میندازه
من اما
ترسیدم صدامو برات ببرم بالا که مبادا
حرمتی بینمون شکسته شه و ریشه کنه توی دلت،
اگه چیزی نگفتم
اگه لابلای تمام بحثا جوابی برای حرفات کنار نمیذارم یعنی بیشتر از همیشه بهت توجه میکنم،
بیشتر از همیشه دوسِت دارم
مراقبِ قلب کوچیکی که یروزی قول دادم نلرزه
از اینکه بین قلبامون فاصله بیفته و نتونیم همو ببینیم
صدام و نمیبرم بالا ک از دست دادنت واقعی نشه....
#محمد_ارجمند
-"حال آنکس را دارم که چیزی را به رویا دیده و چون بیدار شود، لذتِ آن هنوز باقیست، اما رویا را به یاد نتواند آورد زیرا که مکاشفهی من از خاطرم رفته است، اما لذتی که از این بابت بردم هنوز در دلم باقی است."
کمدي الهي
کمدي الهي
- بخشِ عظیمی از من را اندوه گرفته . تمام صبحهایی که لبهیِ تخت مینشینم و زل میزنم به پنجرهی اتاق و سعی میکنم که به یاد آورم، تمام شبهایی که لبهی تخت مینشینم و زل میزنم ب پنجرهی اتاق و سعی میکنم از یاد ببَرم . دنیایِ من همین است . اندوهِ از یاد بردن و اندوهِ به یاد آوردن .
- ترسم از غریبهها نیست که آشنا بشن. دیگه فقط ترسم از آشناهاییه که دونه دونه غریبه میشن...
Forwarded from ۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰ (𝓜𝓸𝓱𝓲𝔁🍁)
-به مادرم نشان دادم چشمانت را، گفتم میبینی این دو معلق روشن را؟! دلم مابین همین هاله های رنگی گیر کرده است... هیچوقت برای دیدنم شوقی در آنها رخنه نمیکند!
سرم را روی سینهاش گذاشتم و زمزمه کردم؛ او مرا دوست ندارد، ندارد، ندارد....!
سرم را روی سینهاش گذاشتم و زمزمه کردم؛ او مرا دوست ندارد، ندارد، ندارد....!
Forwarded from ۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰ (𝓜𝓸𝓱𝓲𝔁🍁)
«خیلی مهمّ است که یک نفر، فقط یک نفر...»
کمی مکث کرد، انگار بغض راه گلویش را گرفت، اما زود به خودش مسلّط شد.
«یک نفر توی دنیا، آدم را از تهِ دل دوست داشته باشد. میفهمی؟
حتّی اگر بد دوستت داشته باشد،
یعنی از طرزِ دوست داشتنش خوشت نیاید.»
#فریبا_وفی
کمی مکث کرد، انگار بغض راه گلویش را گرفت، اما زود به خودش مسلّط شد.
«یک نفر توی دنیا، آدم را از تهِ دل دوست داشته باشد. میفهمی؟
حتّی اگر بد دوستت داشته باشد،
یعنی از طرزِ دوست داشتنش خوشت نیاید.»
#فریبا_وفی
از کدام دوست داشتن حرف میزنی؟
من تا به حال ندیده ام کسی دلباخته ی کسی باشد و بتواند حتی برای یک روز هم بیخبر باشد از او...
از کدام دوست داشتن حرف میزنی؟
وقتی از من بی خبری!
وقتی نمیدانی حالِ الانِ من چیست!
از کدام دوست داشتن حرف میزنی؟
من ندیده ام که کسی دلباخته ی کسی باشد و حاضر نباشد کمی از غرورش چشم پوشی کند!
از کدام دوست داشتن حرف میزنی؟
وقتی میدانی که بی تو بیمار میشوم و با بی رحمیِ تمام به آسانی میروی...
از کدام دوست داشتن حرف میزنی؟
وقتی میدانی سخت گرفتارِ توام و در نبودت دلتنگی گونه هایم را خیس میکند و باز نمی آیی...
از کدام دوست داشتن حرف میزنی؟
وقتی میدانی اگر باشی حالِ من خوبِ خوب میشود،خندیدن را به یاد می آورم، و خوشبختی برایم معنا پیدا میکند
اما نمی آیی...
اما نمی مانی...
برای من از دوست داشتن حرفی نزن،
تو از دوست داشتن هیچ چیز نمیدانی...!
#المیرا_دهنوی
من تا به حال ندیده ام کسی دلباخته ی کسی باشد و بتواند حتی برای یک روز هم بیخبر باشد از او...
از کدام دوست داشتن حرف میزنی؟
وقتی از من بی خبری!
وقتی نمیدانی حالِ الانِ من چیست!
از کدام دوست داشتن حرف میزنی؟
من ندیده ام که کسی دلباخته ی کسی باشد و حاضر نباشد کمی از غرورش چشم پوشی کند!
از کدام دوست داشتن حرف میزنی؟
وقتی میدانی که بی تو بیمار میشوم و با بی رحمیِ تمام به آسانی میروی...
از کدام دوست داشتن حرف میزنی؟
وقتی میدانی سخت گرفتارِ توام و در نبودت دلتنگی گونه هایم را خیس میکند و باز نمی آیی...
از کدام دوست داشتن حرف میزنی؟
وقتی میدانی اگر باشی حالِ من خوبِ خوب میشود،خندیدن را به یاد می آورم، و خوشبختی برایم معنا پیدا میکند
اما نمی آیی...
اما نمی مانی...
برای من از دوست داشتن حرفی نزن،
تو از دوست داشتن هیچ چیز نمیدانی...!
#المیرا_دهنوی
- امروز داشتم به این فکر می کردم که فقط هم اینطوری نیست که ما از دست داده باشیم . دلم سوخت برای آنها که ما را از دست داده اند . نه که ماه باشیم و بی عیب ، نه . فقط ما انگار کسانی را ازدست داده ایم که مطمئن نبوده ایم دوستمان دارند ، و آنها کسانی را که مطمئن بوده اند دوستشان دارند . و به نظر می رسد آنها بازنده بزرگتری هستند...
#حمید_سلیمی
#حمید_سلیمی
دلتنگی، سایه بلند بدرنگی است روی لحظات. می توانی ندیده بگیری، می توانی انکارش کنی، می توانی با بودنش کمابیش کنار بیایی، می توانی نادیده اش بگیری، می توانی با او رفاقت کنی، می توانی اجازه بدهی با دلفریب ترین لحظاتت جنایت جنگی کند، می توانی لمسش کنی و از زبری پوست تیغدارش به هراسی مهیب دچار شوی، می توانی رنج های خلق شده اش را مثل شراب بنوشی، می توانی بگذاری همین کلمه بزرگت کند: دلتنگی. دلتنگی، یک شروع بی پایان است، یک بار برای کسی جایی چیزی دلتگ می شوی و بعد این دچاربودن ابدی خواهد بود، بی دفاع و بی توانی برای گریز، صبر می کنی تا مثل تلخ ترینِ شراب ها در رگهای گرفته دلت بدود و ابر شود در گلوت، یا باران شود روی صورتت.
دلتنگی، مثل فکر کردن به صدای پدر وقتی از کودکی سختش می گفت و حیرت می کردی مردی که به خود پدر ندیده چطور بلد است بهترین پدر دنیا باشد. دلتنگی، مثل فکر کردن به صدای آن یار آن یگانه ترین یار وقتی برایت قصه تازه اش را می خواند و دلت ضعف می رفت. دلتنگی، مثل فکر کردن به صدای آخرین خنده از ته دلت که چند قرن پیش رخ داده است. دلتنگی، مثل فکر کردن به روز دوم خرداد هفتاد و شش، چه امیدواربودیم، هیهات. دلتنگی، مثل فکر کردن به آن نوروز برفی کودکی و بوی واکس روی کفش هشترک دست دوزت. دلتنگی، مثل فکر کردن به بوسه ای ناممکن. دلتنگی، دلتنگی، دلتنگی.
می توانی انکارش کنی، اما خوب می دانی همیشه سایه تاریکش روی لحظات روشنت نشسته است. مثل بغض کردن، وسط آوازخواندن دسته جمعی. مثل گریه کردن، با یک ویدئوی بی ربط از یک بچه گربه. مثل خندیدن، به خاطره ای در دوردست ذهن. مثل گُر گرفتن، از خیال یک تنانگی دلچسب. دلتنگی، مثل راهروی خنک و طولانی بخش شیمی درمانی، آخر جلسه هشتم.
نمی دانم، شاید هم اصلا برای همین است که پیر می شویم و می میریم، سلول ها کسی را؛ یادی را طلب می کنند که نیست و نخواهد بود، و از ترس تاریکی یکی یکی می میرند....
#حمید_سلیمی
دلتنگی، مثل فکر کردن به صدای پدر وقتی از کودکی سختش می گفت و حیرت می کردی مردی که به خود پدر ندیده چطور بلد است بهترین پدر دنیا باشد. دلتنگی، مثل فکر کردن به صدای آن یار آن یگانه ترین یار وقتی برایت قصه تازه اش را می خواند و دلت ضعف می رفت. دلتنگی، مثل فکر کردن به صدای آخرین خنده از ته دلت که چند قرن پیش رخ داده است. دلتنگی، مثل فکر کردن به روز دوم خرداد هفتاد و شش، چه امیدواربودیم، هیهات. دلتنگی، مثل فکر کردن به آن نوروز برفی کودکی و بوی واکس روی کفش هشترک دست دوزت. دلتنگی، مثل فکر کردن به بوسه ای ناممکن. دلتنگی، دلتنگی، دلتنگی.
می توانی انکارش کنی، اما خوب می دانی همیشه سایه تاریکش روی لحظات روشنت نشسته است. مثل بغض کردن، وسط آوازخواندن دسته جمعی. مثل گریه کردن، با یک ویدئوی بی ربط از یک بچه گربه. مثل خندیدن، به خاطره ای در دوردست ذهن. مثل گُر گرفتن، از خیال یک تنانگی دلچسب. دلتنگی، مثل راهروی خنک و طولانی بخش شیمی درمانی، آخر جلسه هشتم.
نمی دانم، شاید هم اصلا برای همین است که پیر می شویم و می میریم، سلول ها کسی را؛ یادی را طلب می کنند که نیست و نخواهد بود، و از ترس تاریکی یکی یکی می میرند....
#حمید_سلیمی
۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰
دلتنگی، سایه بلند بدرنگی است روی لحظات. می توانی ندیده بگیری، می توانی انکارش کنی، می توانی با بودنش کمابیش کنار بیایی، می توانی نادیده اش بگیری، می توانی با او رفاقت کنی، می توانی اجازه بدهی با دلفریب ترین لحظاتت جنایت جنگی کند، می توانی لمسش کنی و از زبری…
-فکرو خیال اینجوریه که اول نمیزاره بخوابی،بعد که خوابیدی میزنه در گوشت دوباره بیدارت میکنه
-و غم بشکههای سنگینی را در قلبم جا به جا می کند...