-یه روزاییم هست که آدم حوصله کسی رو نداره، نه اینکه خوب باشه یا بد یا بیحوصله یا هرچی، فقط دوست داره تا جایی که میشه دور باشه، خیلی دور، اونقدر که نه دست کسی بهش برسه و نه حرف کسی، خودش باشه و خودش و نگران این نباشه که چقدر طول میکشه تا آرامشش دوباره از دست بره، که آدم وقتی که نگران چیزی باشه، دیگه نمیتونه ازش لذت ببره، که هرچیم که بخواد بهش فکر نکنه، بازم یه لحظهی کوتاه کافیه تا همه چیز ازش بیرون بزنه و آدم فقط وایسه و نگاه کنه و با خودش بگه که دیدی که گفتم آخرش قراره اینجوری بشه
-تو غمگین ترین دخترجهان بودی ؛
این را از لبخندهای بی شمارت فهمیدم...
این را از لبخندهای بی شمارت فهمیدم...
* یک نفر را پیدا میکنی ک مدام در گوشت تکرار میکند "دوستت دارم"
* یک نفر ک میگوید دلیل زاده شدنش خوشبخت کردن توست
* یک نفر ک قمیشی گوش میدهد و برای خندان تو، توی هر پوستی لانه میکند
* یک نفر ک تورا ملکه ذهنش میکند و در خلوتش از زبان تو با خودش حرف میزند
= این مرد همان احمقیست ک در میان این همه پیچیدگی زندگی
-در دومینو حوادث
-در سایه این همه آینده پیش بینی نشده
میخواهد تو برایش سیگارش را روشن کنی
="شاید فقط همین"
#Samitxt
@Deep_mo
* یک نفر ک میگوید دلیل زاده شدنش خوشبخت کردن توست
* یک نفر ک قمیشی گوش میدهد و برای خندان تو، توی هر پوستی لانه میکند
* یک نفر ک تورا ملکه ذهنش میکند و در خلوتش از زبان تو با خودش حرف میزند
= این مرد همان احمقیست ک در میان این همه پیچیدگی زندگی
-در دومینو حوادث
-در سایه این همه آینده پیش بینی نشده
میخواهد تو برایش سیگارش را روشن کنی
="شاید فقط همین"
#Samitxt
@Deep_mo
Forwarded from HollyWeed (Sarina)
.
به نظرم سعدی موقع گفتنِ "مرا به هیچ بدادی و من هنوز بر آنم که از وجود تو مویی به عالمی نفروشم", ساعت ها یا حتی روزها گریه کرده.
به نظرم سعدی موقع گفتنِ "مرا به هیچ بدادی و من هنوز بر آنم که از وجود تو مویی به عالمی نفروشم", ساعت ها یا حتی روزها گریه کرده.
-از یه جایی به بعدم آدم به جای اینکه کسی رو به خاطر خودش بخواد، کسی رو برای خاطر خودش میخواد، که هی خودشو از دست خودش نجات بده، قبل از اونکه اونقدر توی خودش پیچیده بشه که دیگه هیچ کسی نتونه راهی بهش پیدا کنه و اونجاست که تا همیشه توی خودش گیر افتاده و خیلی وقته که دیگه توی خودمون گیر افتادیم...
Forwarded from نور نقره ای ماه (PARISA)
در زبان یونانی کلمه nostos یعنی بازگشتن، Algos هم یعنی رنج. بنابراین نوستالژی nostalgie رنجی است برآمده از ناممکنیِ بازگشتن.
میلان کوندرا- فراموشی
میلان کوندرا- فراموشی
-دل بستن، مثل سرماخوردگی میمونه، یه بازه ای هست که هنوز دل نبستی، ولی میدونی قراره دل ببندی، مثل روز قبل از سرماخوردگی
- پاتریک دوویت در رمان برادران ″سیسترز″ میگه [گاهی آدم آنقدر تنها میشود و با خودش حرف میزند که تبدیل میشود به دو نفر]، درست مثل نیمه شبهای ما، انگار یک نفر دیگه کنارمون هست.
تو...
همان قهوهى تلخِ سرِ صبحی!
و من ...
دلبسته به شیرینترین ...
تلخیِ دنیا!!!!
همان قهوهى تلخِ سرِ صبحی!
و من ...
دلبسته به شیرینترین ...
تلخیِ دنیا!!!!
-بابت لحظه هایی که یک دل سیر نگاهت کردم و جز به جز صورتت را حفظ کردم
از خودم مچکرم.
از خودم مچکرم.
-خیلی وقته که دیگه چیزی مهم نیست، ولی بعضی روزا هنوز هم جای این مهم نبودن درد میگیره، انگار دردی که فراموشش کرده باشی و ساعت سه و هجده دقیقهی نصفه شب با دردش از خواب بیدار بشی و هرکاری کنی دیگه نه دردش خوب بشه و نه خوابت ببره و درد ادامه داشته باشه و ادامه داشته باشه، تا یه روزی که نمیدونی کیه، ساعت سه و سی و هشت دقیقهی عصر دوباره خوابت ببره و وقتی بیدار میشی، دیگه خبری از درد نیست و همه چیز دوباره گذشته باز و فراموش میکنی و زمان تا یک سه و هجده دقیقهی دیگه متوقف میشه و همیشه میدونی و منتظرشی که برگرده باز، با اینکه دیگه اصلا منتظرش نیستی.
-حقِ "به گند کشیدنِ زندگیِ خود"، حقی زائل نشدنی برای هر انسان هست!
📽 Amelie
📽 Amelie