Forwarded from 𝖉𝖎𝖆𝖟𝖕𝖆𝖜 ((:♡:))
بهش گفتم : میدونی ماه چرا تنهاست ؟
گف نه.
گفتم : برای اینکه ماه زمانی عاشق یه نفر به اسم کویکواتسو بود و باهم تو دنیای ارواح زندگی میکردن. هرشب اونا باهم به اسمون نگاه میکردن ولی یه روح به اسم تریک استر حسود بود و ماه رو برای خودش میخاست پس به کویکواتسو گفت که ماه عاشق گله ، بهش گفت که به دنیای ادما بیاد و چنتا گل وحشی بچینه . کویکواتسو شکل گرگ گرفت و نمیدونست که اگه دنیای ارواح رو ترک کنه دیگ نمتونه برگرده پس هرشب به ماه نگاه میکرد و اسمشو زوزه میکشید ولی دیگه نمتونست ماه رو لمس کنه.
*دلبر*
گف نه.
گفتم : برای اینکه ماه زمانی عاشق یه نفر به اسم کویکواتسو بود و باهم تو دنیای ارواح زندگی میکردن. هرشب اونا باهم به اسمون نگاه میکردن ولی یه روح به اسم تریک استر حسود بود و ماه رو برای خودش میخاست پس به کویکواتسو گفت که ماه عاشق گله ، بهش گفت که به دنیای ادما بیاد و چنتا گل وحشی بچینه . کویکواتسو شکل گرگ گرفت و نمیدونست که اگه دنیای ارواح رو ترک کنه دیگ نمتونه برگرده پس هرشب به ماه نگاه میکرد و اسمشو زوزه میکشید ولی دیگه نمتونست ماه رو لمس کنه.
*دلبر*
درگیر تو بودم که نمازم به قضا رفت
در من غزلی درد کشید و سرِ زا رفت
سجاده گشودم که بخوانم غزلم را
سمتی که تویی عقربه قبله نما رفت
در بین غزل نام تو را داد زدم ، داد
آنگونه که تا آن سر این کوچه صدا رفت
بیرون زدم از خانه یکی پشت سرم گفت
این وقت شب این شاعر دیوانه کجا رفت !؟
من بودم و زاهد به دوراهی که رسیدیم
من سمت شما آمدم او سمت خدا رفت
با شانه شبی راهی زلفت شدم اما ...
من گم شدم و شانه پی کشف طلا رفت
در محفل شعر آمدم و رفتم و ... گفتند
ناخوانده چرا آمد و ناخوانده چرا رفت !؟
می خواست بکوشد به فراموشی ات این شعر
سوزاندمش آنگونه که دودش به هوا رفت ...!!!
در من غزلی درد کشید و سرِ زا رفت
سجاده گشودم که بخوانم غزلم را
سمتی که تویی عقربه قبله نما رفت
در بین غزل نام تو را داد زدم ، داد
آنگونه که تا آن سر این کوچه صدا رفت
بیرون زدم از خانه یکی پشت سرم گفت
این وقت شب این شاعر دیوانه کجا رفت !؟
من بودم و زاهد به دوراهی که رسیدیم
من سمت شما آمدم او سمت خدا رفت
با شانه شبی راهی زلفت شدم اما ...
من گم شدم و شانه پی کشف طلا رفت
در محفل شعر آمدم و رفتم و ... گفتند
ناخوانده چرا آمد و ناخوانده چرا رفت !؟
می خواست بکوشد به فراموشی ات این شعر
سوزاندمش آنگونه که دودش به هوا رفت ...!!!
گرچه ما با همه هستیم، کسی با ما نیست
هیچ کس بیشتر از آینهها تنها نیست
آن قدر آینه را تیرگی آه گرفت
ماه اگر جلوه کند نیز در او پیدا نیست
غم دوری، غم بینانی و بی سامانی
همه هستند، ولی غصه من اینها نیست
نفرت صخره و ساحل ز تو شایسته توست
هیچکس شیفته سرزنش دریا نیست
ای پریشانی آرام ! کجایی ای مرگ
بیش از این حوصله مشغله در دنیا نیست
#هادی_محمدحسنی
هیچ کس بیشتر از آینهها تنها نیست
آن قدر آینه را تیرگی آه گرفت
ماه اگر جلوه کند نیز در او پیدا نیست
غم دوری، غم بینانی و بی سامانی
همه هستند، ولی غصه من اینها نیست
نفرت صخره و ساحل ز تو شایسته توست
هیچکس شیفته سرزنش دریا نیست
ای پریشانی آرام ! کجایی ای مرگ
بیش از این حوصله مشغله در دنیا نیست
#هادی_محمدحسنی
-احساس میکنم تموم خالی دنیا توی من خلاصه شده، پوچِ پوچِ پوچ! هیچوقت هیچیو نمیدونمو همزمان کاملترین نظرو راجبش دارم! راجب هرررموضوعی! میخواد مکانیک کوانتوم باشه یا گلویی شدن توی ماخهای بالا یام دلیل گرونی کملایی که از وقتی برگشتم روزی دو پاکت میگیرم.
پُرم از خالی... [pans labrinth]
وقتی یه نفر تموم وجودتو پر میکنه، تک تک خلاهای درونتو، تموم تارو پودتو با دقت و حوصلهای باورنکردنی کنارهم قرار میده و تبدیلت میکنه به یه آدم! با رفتنش تو محو میشی! تو کسری از ثانیه جوری توی خودت گم میشی که با سندم نمیتونن درت بیارن و میشی کمحرفترین موجود دنیا، در حالی که تو ذهنت پره از حرفای نزده، بقول توییتریا دِرَفتت پُره و نوتیفم خالی!
مزخرفترین حسای دنیا میان سراغت و جای قشنگتریناش رو میگیرن. قشنگترینایی که بهترینای دنیاتن، دنیایی که ساختی با تموم آدماش( خیالت، یادت و من ).
خیلی وقته که دستام لمست نکردن، کِروای صورتت که میخندیو یادم رفته، از خرمایی موهات فقط دکلرهش یادمه و از چشمات اون لنز مسخره. نمیدونم لباسات چجورین. نمیدونم ستن و بهَم میان یا بد سلیقه شدی و تیپای جلف میزنی. نمیدونم هنوز لپات تو سرما گُل میندازه یا پوست کلفت شدیو دستات دیگه یخ نمیزنه!
نمیدونم هنوز از آب میترسی یا غرق شدن توی سونامیِ خاطراتو یاد گرفتی.
نمیدونم دس فرمونت خوب شده یا هنوز با پراید تمرین میکنی تا اگه جایی زدی بگه فدا سرت!
نمیدونم هنوزم زود باوری یا باید اونروز میکُشتنم اون سه تا ماشین آدم تا باورم میکردی!
نمیدونم دستات کیو گرم میکنه یا بغلت به کی آرامش میده.
نمیدونم تهِ داستانِ تیریون و آریاعه کتاب چی شد! ولی درستش این بود فیلمشم مثه کتاب باشه! اونی که باااید عاشقش میشد تیریون بود نه گِندری!
ولی خب درستش اونجاس که ابی میگه: همین خوبه که تو چنتا خاطره باهم مشترک هستیم... [ موزیکش پلی میشه ]
.
بعضی موقع ها که هوا سرد میشه، یادت گرمم میکنه، یادت همیشه باهامه، زیر قلبمه، سه سانت چپتر، لمسش که میکنم مثه اون شیرکاکائوآیی که وسط زمستونِ محرم تو شلوغیِ طالقانی میدادنه. همونقد میچسبه. همونقد میارزه که بری تو صف، دوباره و دوباره و دوباره.
یادآوریِ گذشته مثه نُشخوار کردنه گاو میمونه. باید دوتا معده داشته باشی. تا سر فرصت با یادآوریشون بتونی اتفاقاتو هضم کنی، واقعیتو لمس کنی. والا نداشتم دوتا معده! مجبور شدم قلبمو بفروشم تا یکی بخرم. الان دارم لمس میکنم واقعیتو با رزولوشن super amoled 4k. واقعیت، واقعیتی که تو توش نیستی. واقعیتی که تو ازدواج کردی، واقعیتی که عاشق یه نفر دیگه ای، واقعیتی که من توش یه آشغالِ عوضیِ هَوَلَم.
.
اکثر آدما تو همچین مواقعی برمیگردن به اون آدمی که قبلا بودن، ینی حذف کردن کامل اون شخص و برگشتن به صفر و دوباره ساختن و دوباره یه سیکل مسخره با اتفاقای تکراری. ولی خب من آدم نبودم قبلش. ینی اینکارو وقتی تو اومدی کردم. صفر بودم. دقیقا مثه یه سمندِ خشک که دستِ یه خانوم دکتر بوده! تو اومدیو دنیام شکل گرفت. درست نیست حالا که رفتی این آدم متلاشی شه. این آدم ادامه میده، این آدم زندگی میکنه، این آدم بزرگ میشه، مثه الانکه شده بیستو چار سالش.
تولدم مبارک.....
#محیکس
پُرم از خالی... [pans labrinth]
وقتی یه نفر تموم وجودتو پر میکنه، تک تک خلاهای درونتو، تموم تارو پودتو با دقت و حوصلهای باورنکردنی کنارهم قرار میده و تبدیلت میکنه به یه آدم! با رفتنش تو محو میشی! تو کسری از ثانیه جوری توی خودت گم میشی که با سندم نمیتونن درت بیارن و میشی کمحرفترین موجود دنیا، در حالی که تو ذهنت پره از حرفای نزده، بقول توییتریا دِرَفتت پُره و نوتیفم خالی!
مزخرفترین حسای دنیا میان سراغت و جای قشنگتریناش رو میگیرن. قشنگترینایی که بهترینای دنیاتن، دنیایی که ساختی با تموم آدماش( خیالت، یادت و من ).
خیلی وقته که دستام لمست نکردن، کِروای صورتت که میخندیو یادم رفته، از خرمایی موهات فقط دکلرهش یادمه و از چشمات اون لنز مسخره. نمیدونم لباسات چجورین. نمیدونم ستن و بهَم میان یا بد سلیقه شدی و تیپای جلف میزنی. نمیدونم هنوز لپات تو سرما گُل میندازه یا پوست کلفت شدیو دستات دیگه یخ نمیزنه!
نمیدونم هنوز از آب میترسی یا غرق شدن توی سونامیِ خاطراتو یاد گرفتی.
نمیدونم دس فرمونت خوب شده یا هنوز با پراید تمرین میکنی تا اگه جایی زدی بگه فدا سرت!
نمیدونم هنوزم زود باوری یا باید اونروز میکُشتنم اون سه تا ماشین آدم تا باورم میکردی!
نمیدونم دستات کیو گرم میکنه یا بغلت به کی آرامش میده.
نمیدونم تهِ داستانِ تیریون و آریاعه کتاب چی شد! ولی درستش این بود فیلمشم مثه کتاب باشه! اونی که باااید عاشقش میشد تیریون بود نه گِندری!
ولی خب درستش اونجاس که ابی میگه: همین خوبه که تو چنتا خاطره باهم مشترک هستیم... [ موزیکش پلی میشه ]
.
بعضی موقع ها که هوا سرد میشه، یادت گرمم میکنه، یادت همیشه باهامه، زیر قلبمه، سه سانت چپتر، لمسش که میکنم مثه اون شیرکاکائوآیی که وسط زمستونِ محرم تو شلوغیِ طالقانی میدادنه. همونقد میچسبه. همونقد میارزه که بری تو صف، دوباره و دوباره و دوباره.
یادآوریِ گذشته مثه نُشخوار کردنه گاو میمونه. باید دوتا معده داشته باشی. تا سر فرصت با یادآوریشون بتونی اتفاقاتو هضم کنی، واقعیتو لمس کنی. والا نداشتم دوتا معده! مجبور شدم قلبمو بفروشم تا یکی بخرم. الان دارم لمس میکنم واقعیتو با رزولوشن super amoled 4k. واقعیت، واقعیتی که تو توش نیستی. واقعیتی که تو ازدواج کردی، واقعیتی که عاشق یه نفر دیگه ای، واقعیتی که من توش یه آشغالِ عوضیِ هَوَلَم.
.
اکثر آدما تو همچین مواقعی برمیگردن به اون آدمی که قبلا بودن، ینی حذف کردن کامل اون شخص و برگشتن به صفر و دوباره ساختن و دوباره یه سیکل مسخره با اتفاقای تکراری. ولی خب من آدم نبودم قبلش. ینی اینکارو وقتی تو اومدی کردم. صفر بودم. دقیقا مثه یه سمندِ خشک که دستِ یه خانوم دکتر بوده! تو اومدیو دنیام شکل گرفت. درست نیست حالا که رفتی این آدم متلاشی شه. این آدم ادامه میده، این آدم زندگی میکنه، این آدم بزرگ میشه، مثه الانکه شده بیستو چار سالش.
تولدم مبارک.....
#محیکس
-وقتی به کسی میگویی دلم برایت تنگ شده، در واقع تو دلت برای بخشی از وجود خودت تنگ شده.
آن شخص و ارتعاش وجودیاش،
بخشی از تو و ارتعاش وجودی خود توست.
هنگام ملاقاتش، تو با خودت در چهره ای دیگر ملاقات میکنی. یادت باشد همیشه آنچه را که میبینی (خوشایند یا ناخوشایند)
برون فکنیِ بخشی از درون خودِ توست.
برای تو، این جهانِ توست که واقعیت دارد.
همچنانکه برای دیگری این جهان اوست که واقعیت دارد. و در عین حال، جهان واحد است.
تمام شگفتی جهان، به همین کثرت در وحدت است. تو به هر طرف که رو کنی، بخشی از درون خودت را می بینی، پس اگر ناخوشایند است، خودت را تغییر بده، نه آنچه را که میبینی.
#الهی_قمشهای
آن شخص و ارتعاش وجودیاش،
بخشی از تو و ارتعاش وجودی خود توست.
هنگام ملاقاتش، تو با خودت در چهره ای دیگر ملاقات میکنی. یادت باشد همیشه آنچه را که میبینی (خوشایند یا ناخوشایند)
برون فکنیِ بخشی از درون خودِ توست.
برای تو، این جهانِ توست که واقعیت دارد.
همچنانکه برای دیگری این جهان اوست که واقعیت دارد. و در عین حال، جهان واحد است.
تمام شگفتی جهان، به همین کثرت در وحدت است. تو به هر طرف که رو کنی، بخشی از درون خودت را می بینی، پس اگر ناخوشایند است، خودت را تغییر بده، نه آنچه را که میبینی.
#الهی_قمشهای
یک قانون فیزیکی ميگه که:
هر ذره در حال ساطع کردن مدام انرژي به سمت مشخصی است. انرژی بدن من و شما قابل هدایت به یک سمت مشخص است ...
اگر به چیز مشخصی فکر کنیم انرژی ما به سمت اون چیز مشخص میره و خیلی وقت ها میشه که به کسی زنگ میزنیم و میگه:
- "چه خوب شد زنگ زدی!"
- " داشتم بهت زنگ می زدم!"
- "داشتم بهت فکر می کردم!"
- "حلال زاده!"
نکتهٔ جالبش اینه که من به محض اینکه به شخص خاصی هر جای دنیا که فکر کنم انرژی های من بلافاصله به سمت اون حرکت میکنه و بلافاصله به او میرسد بدون سپری شدن زمان.
در فیزیک به این میگن "جهش کوانتومی".
یعنی انرژی ما از زمان عبور ميكند.
هر ذره در حال ساطع کردن مدام انرژي به سمت مشخصی است. انرژی بدن من و شما قابل هدایت به یک سمت مشخص است ...
اگر به چیز مشخصی فکر کنیم انرژی ما به سمت اون چیز مشخص میره و خیلی وقت ها میشه که به کسی زنگ میزنیم و میگه:
- "چه خوب شد زنگ زدی!"
- " داشتم بهت زنگ می زدم!"
- "داشتم بهت فکر می کردم!"
- "حلال زاده!"
نکتهٔ جالبش اینه که من به محض اینکه به شخص خاصی هر جای دنیا که فکر کنم انرژی های من بلافاصله به سمت اون حرکت میکنه و بلافاصله به او میرسد بدون سپری شدن زمان.
در فیزیک به این میگن "جهش کوانتومی".
یعنی انرژی ما از زمان عبور ميكند.
راس: تو اونی هستی که تمومِش کرد، یادته؟!
ریچل: آره، چون از دستِت ناراحت بودم .
نه بخاطرِ این که دیگه دوستت نداشتم!
-Friends
ریچل: آره، چون از دستِت ناراحت بودم .
نه بخاطرِ این که دیگه دوستت نداشتم!
-Friends
Nothing is more enjoyable than two person fighting to achieve common as pirations.
هیچ چیز لذت بخش تر از جنگیدن دو نفره برای رسیدن به ارزوهای مشترک نیست.
هیچ چیز لذت بخش تر از جنگیدن دو نفره برای رسیدن به ارزوهای مشترک نیست.
Every girl has a male best friend
in her life with whom she can share everything without any fear.
هر دختری یه رفیق پسر تو زندگیش داره که باهاش میتونه همه چیزو بدون هیچگونه ترسی در میون بذاره.
in her life with whom she can share everything without any fear.
هر دختری یه رفیق پسر تو زندگیش داره که باهاش میتونه همه چیزو بدون هیچگونه ترسی در میون بذاره.
۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰ pinned an audio file
