Forwarded from ۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰ (𝓜𝓸𝓱𝓲𝔁🍁)
گاهی هم آدم دلتنگ است و تنها خودش نمیداند، شاید هم میداند و باز هم جلوی خودش را گرفته است که یادش نیاید و این وقتها یک بهانهی کوچک بی ربط و با ربط هم کافیست که آدم ناگهان همه چیز را به دوباره به یادش بیاورد، که مثلا یادت رفته باشد لباسها را از روی بند رخت جمع کرده باشی، یا گلدان کوچکت را آب نداده باشی، یا ساعت را نگاه کنی و چند دقیقه از سه گذشته یا مانده باشد و آه!، چقدر دلتنگ بودهای و نمیدانستیش و حالا دانسته شدهای دیگر، دلتنگ و دانسته.
Forwarded from ۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰ (𝓜𝓸𝓱𝓲𝔁🍁)
نوشته بود وقتی غمگینی چطور میخندی؟ نوشتم به کسانی که دوستشان دارم فکر میکنم. به لبخندشان. به صدایشان.
نوشته بود وقتی کم میآوری، چطور دوباره ادامه میدهی؟ نوشتم ادامه نمیدهم، شکست را میپذیرم و از اول شروع میکنم.
نوشتهبود وقتی دلت گریه بخواهد چطور صورتت را خشک نگه میداری؟ نوشتم ادب علاقه همین است، گریه به درون، خنده به بیرون. مباد که کسی را غصهدار کنی.
نوشتهبود جهان ساکت خلوت خستهات نکردهاست؟ نوشتم پناه ببر از ازدحام بیهودهی صداها، به آن صدای گرم مهربان که نام کوچکت را به شعر مبدل میکند، حتی اگر هرگز صدایت نکردهباشد.
نوشتهبود کسی را چنان دوست داری که برایش بجنگی؟ نوشتم از جنگها برگشتهام، با زخمها و موی سپید، و یاد گرفتهام صبور باشم و به تماشا قانع.
نوشتهبود شب بخیر، خواستم بنویسم کدام شب بارانی به خیر گذشته؟ دیدم کلمهای نوشته و رد شده بی آن که در قید معنایش باشد، نوشتم دوستت دارم و رد شدم، بی آن که در قید معنایش باشم...
#حمید_سليمي
نوشته بود وقتی کم میآوری، چطور دوباره ادامه میدهی؟ نوشتم ادامه نمیدهم، شکست را میپذیرم و از اول شروع میکنم.
نوشتهبود وقتی دلت گریه بخواهد چطور صورتت را خشک نگه میداری؟ نوشتم ادب علاقه همین است، گریه به درون، خنده به بیرون. مباد که کسی را غصهدار کنی.
نوشتهبود جهان ساکت خلوت خستهات نکردهاست؟ نوشتم پناه ببر از ازدحام بیهودهی صداها، به آن صدای گرم مهربان که نام کوچکت را به شعر مبدل میکند، حتی اگر هرگز صدایت نکردهباشد.
نوشتهبود کسی را چنان دوست داری که برایش بجنگی؟ نوشتم از جنگها برگشتهام، با زخمها و موی سپید، و یاد گرفتهام صبور باشم و به تماشا قانع.
نوشتهبود شب بخیر، خواستم بنویسم کدام شب بارانی به خیر گذشته؟ دیدم کلمهای نوشته و رد شده بی آن که در قید معنایش باشد، نوشتم دوستت دارم و رد شدم، بی آن که در قید معنایش باشم...
#حمید_سليمي
باید کسی باشد که به خواب هایت سرک بکشد، جای فصلها را عوض کند، ستارهها را بچیند روی بالشت، دردهایت را بتکاند، ترسهایت را فراری دهد، دست به موهایت بکشد و آرام در آغوش بگیردت، و بگوید آرام بخواب، بیدار که شدی، من اینجا هستم…
-از دلم دور شدی
فکر تو آمد به سرم
خواب میبینمت
از خواب نباید بپرم
خواب پرواز تو با نامهی خیسی در مشت
تو نباشی غم این عصر مرا خواهد کشت
عصر تلخی که بجز خاطرهای قرمز نیست
عصر تلخی که به جز ترس خداحافظ نیست
یک دوراهیست که از گریه به دریا برسم
به تو تنها برسم
یا به تو تنها برسم
خنده های تو باز از این فاصله کشت
قهر نه،
دوری تو قلب مرا بی گله کشت
موج موهای بلند تو، مرا غرق نکرد
حسم از سردی این بی خبری فرق نکرد....
فکر تو آمد به سرم
خواب میبینمت
از خواب نباید بپرم
خواب پرواز تو با نامهی خیسی در مشت
تو نباشی غم این عصر مرا خواهد کشت
عصر تلخی که بجز خاطرهای قرمز نیست
عصر تلخی که به جز ترس خداحافظ نیست
یک دوراهیست که از گریه به دریا برسم
به تو تنها برسم
یا به تو تنها برسم
خنده های تو باز از این فاصله کشت
قهر نه،
دوری تو قلب مرا بی گله کشت
موج موهای بلند تو، مرا غرق نکرد
حسم از سردی این بی خبری فرق نکرد....
تو را میخواهم و دانم که هرگز
به کام دل در آغوشت نگیرم
به کام دل در آغوشت نگیرم