[لعنت به من و عشق تو و وعده ی مایت
لعنت به من بی شرف مانده به پایت]
لعنت به من بی شرف مانده به پایت]
اونجا که ابی میگه:
"به جز تو همه میدونن واست این مرد میمیره"
"به جز تو همه میدونن واست این مرد میمیره"
کم کم واقع شدن در ذات بعضی از چیزها جایی ندارد، مثلا نمیشود که کم کم دلت تنگ بشود، اما میشود که کم کم دلگیر بشوی، یا که میشود کم کم لبخندی روی لبانت آمده باشد، اما نمیشود کم کم از ته دلت خندیده باشی، یا کم کم نمیشود که دچارش شوی، اما میشود که کم کم عاشقش شده باشی، که جنس چیزهای کم کم هرچقدر هم که خوب باشند، هیج وقت به آن چیزی که باید رسیده باشند نمیرسند، میشود به آنها دل خوش کرد، اما دلخوشی آدم نمیشوند، میشود با آنها زندگی کرد، اما زندگی آدم نمیشوند و چقدر که جای این چیزهای ناگهانی را در دلمان کم داریم، و چقدر که به این کم کمهای حوصله سربر عادت کردهایم و حوصله سر بر شدهایم
-ما آدم به یاد آوردن یادهای فراموش شده در زمانهای فراموش نشده هستیم، و عموما این به یاد آوردن ناخودآگاه را طوری تنظیم میکنیم که درست در میانهی حال خوبمان باشد و خودمان را از بالای خندهای عمیق به پایین لبخندی کم عمق میرسانیم که به زور میخواهیم سرمان را در آن فرو برده و خودمان را خفه کرده باشیم و چون نتوانسته باشیم، سرخورده از خودمان و شلوغی کم عمقمان، باز خودمان را به تنهایی عمیق خود میکشانیم و در سکوت خود خواستهی خودمان سعی در به یاد آوردن تمام چیزهای فراموش شده میکنیم و هرچه هم که بیشتر سعی کرده باشیم، کمتر توانسته باشیم و دیگر هیچ چیز هم به یادمان نیامده باشد و تمام آنچه میماند تنهاییست و سکوت و انتظاری برای هیچ چیز....
توضیح دادن حس و حال عاشقی برای آدمی که تا حالا تجربه ی عاشق شدن نداشته مثل توصیف زیبایی رنگ ها برای یه نابینا یا گوش نوازی موسیقی برای انسان های ناشنواست
#سجاد_صابر
#سجاد_صابر
روز با ته ماندهی خاطرات شب آغاز میشود، که چشمهایت را که باز میکنی، طعم تلخ و گسشان را زیر زبانت و پشت پلکهایت حس میکنی و هی دلت میخواهد که چشمهایت را باز نکنی که بگذرند و اما اینها سمجتر از آن هستند که رهایت کنند، یا شاید هم خودت سخت فراموش کنندهتر از آن هستی که رهایشان کنی و آخر چارهای جز باز کردن چشمانت نداری، روز آغاز شده است و دیگر مجبوری که شب را درونت ذخیره کرده باشی برای گذشتن از روز، پس خودت را تا جای ممکن کش میدهی و لبخند ساختگیت را هم، که شاید باز هم امروز را هم بشود تا شب ادامه بدهی، کسی چه میداند...