مرا با خودت آشنا کن،
بیگانهی من؛
مرا با خودت یکی کن...
در باره ی یکی شدن :
“ مولانا حکایت زیبایی در مورد «وحدت عاشق و معشوق» دارد. عاشقی به درِ خانه معشوق رفت و در زد. معشوق گفت: کیست؟ عاشق گفت: «من» هستم. معشوق گفت: برو! هنوز زمان ورود ناپخته های عشق به این خانه نرسیده است. تو خامی و باید مدتی در آتش جدایی بسوزی تا پخته شوی. عاشق پس از یک سال سوختن در آتش دوری و جدایی، دوباره به درِ خانه معشوق آمد و در زد. معشوق گفت: کیست در می زند؟ عاشق گفت: ای دلبرِ دلرُبا، تو خودت هستی. تویی، «تو». معشوق در باز کرد و گفت اکنون تو و من یکی شدیم، به درون خانه بیا (گفت اکنون چون منی، ای من درآ). مولانا اعتقاد دارد عاشق و معشوق حقیقی، یک هستی بیش ندارند و آن هستیِ عشق است. چگونه ممکن است که عاشق و معشوق به دیدارهای گاهگاه قانع شوند؟ آیا این امکان دارد که کسی با خودش گاهگاه قرار ملاقات بگذارد؟ مولانا می گوید:
[ این گرفته پای آن، آن گوشِ این
این بر آن مدهوش و آن بیهوشِ این ] “
بیگانهی من؛
مرا با خودت یکی کن...
در باره ی یکی شدن :
“ مولانا حکایت زیبایی در مورد «وحدت عاشق و معشوق» دارد. عاشقی به درِ خانه معشوق رفت و در زد. معشوق گفت: کیست؟ عاشق گفت: «من» هستم. معشوق گفت: برو! هنوز زمان ورود ناپخته های عشق به این خانه نرسیده است. تو خامی و باید مدتی در آتش جدایی بسوزی تا پخته شوی. عاشق پس از یک سال سوختن در آتش دوری و جدایی، دوباره به درِ خانه معشوق آمد و در زد. معشوق گفت: کیست در می زند؟ عاشق گفت: ای دلبرِ دلرُبا، تو خودت هستی. تویی، «تو». معشوق در باز کرد و گفت اکنون تو و من یکی شدیم، به درون خانه بیا (گفت اکنون چون منی، ای من درآ). مولانا اعتقاد دارد عاشق و معشوق حقیقی، یک هستی بیش ندارند و آن هستیِ عشق است. چگونه ممکن است که عاشق و معشوق به دیدارهای گاهگاه قانع شوند؟ آیا این امکان دارد که کسی با خودش گاهگاه قرار ملاقات بگذارد؟ مولانا می گوید:
[ این گرفته پای آن، آن گوشِ این
این بر آن مدهوش و آن بیهوشِ این ] “
Forwarded from bitrait
bitrait
Voice message
#فیروز_لبیروت
Arb-Eng #lyric
لبیروت...
For beirout
مجد من رماد لبیروت...
Glory from ash to beirout
مندم لولد حمل فوق یدها...
From blood born in its hand
اطفات مدینتی قندیلها...
Covering hometown with coldness
اغفلت بابها...
Closed her door
اصبحت فی المسا وحدها...
She became lonely at night
وحدها ولیل...
Lonely and dark
@Deep_Mo✨
Arb-Eng #lyric
لبیروت...
For beirout
مجد من رماد لبیروت...
Glory from ash to beirout
مندم لولد حمل فوق یدها...
From blood born in its hand
اطفات مدینتی قندیلها...
Covering hometown with coldness
اغفلت بابها...
Closed her door
اصبحت فی المسا وحدها...
She became lonely at night
وحدها ولیل...
Lonely and dark
@Deep_Mo✨
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
-A shoulder to cry.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
-A lover to dance.
گروه بزنیم واسه کانال؟
که متن، آهنگ یا هر چیزی که دوس داشتین رو بفرستین؟
که متن، آهنگ یا هر چیزی که دوس داشتین رو بفرستین؟
Anonymous Poll
52%
نه، عنش در میاد.
48%
آره، باحاله.
نه کسی منتظر است،
نه کسی چشم به راه
نه خیال گذر از کوچه ما دارد ماه
بین عاشق شدن و مرگ
مگر فرقی هست؟
وقتی از عشق نصیبی نبری
غیر از آه...
#فریدون_مشیری
نه کسی چشم به راه
نه خیال گذر از کوچه ما دارد ماه
بین عاشق شدن و مرگ
مگر فرقی هست؟
وقتی از عشق نصیبی نبری
غیر از آه...
#فریدون_مشیری
تو اون آهنگی که هیچوقت از پلیلیستم پاک نمیشه ولی بهش که میرسم ردش میکنم.
Forwarded from bitrait
- زمین در دفترِ خاطراتش نام روزهایی که حالش خوب بود را بهار گذاشت
و زیرش با قلمی سبز نوشت؛
"آدمی نیست که عاشق نشود فصلِ بهار"
#سمانه_مظلوم
و زیرش با قلمی سبز نوشت؛
"آدمی نیست که عاشق نشود فصلِ بهار"
#سمانه_مظلوم
گر در طَلَبِ منزلِ جانی، جانی
گر در طلب لُقمه نانی، نانی
این نُکته رمز اگر بِدانی، دانی
هرچیز که در جُستن آنی، آنی
#مولانا
گر در طلب لُقمه نانی، نانی
این نُکته رمز اگر بِدانی، دانی
هرچیز که در جُستن آنی، آنی
#مولانا
Forwarded from |پگاهِ صنیعی| (• pegahsaniee)
Forwarded from |پگاهِ صنیعی| (• pegahsaniee)
- اونکه ناچارِ بخنده، اما گریهست خَندههاش، اون مَنم، اون منم، اون منم .
به کسی در وسطِ آینهها سنگ زدن!
به زنی منتظرِ هیچکست زنگ زدن
به زنی با لب خشکیده و چشمی قرمز
به زنی گریهکنان روی کتابِ «حافظ»
به زنی سرد شده در دلِ تابستانت!
به زنی رقصکنان در وسطِ بارانت
به زنی خسته از این آمدن و رفتنها
به زنی بیشتر از بیشتر از تو، تنها!
#مهدی_موسوی
به زنی منتظرِ هیچکست زنگ زدن
به زنی با لب خشکیده و چشمی قرمز
به زنی گریهکنان روی کتابِ «حافظ»
به زنی سرد شده در دلِ تابستانت!
به زنی رقصکنان در وسطِ بارانت
به زنی خسته از این آمدن و رفتنها
به زنی بیشتر از بیشتر از تو، تنها!
#مهدی_موسوی