- زمین در دفترِ خاطراتش نام روزهایی که حالش خوب بود را بهار گذاشت
و زیرش با قلمی سبز نوشت؛
"آدمی نیست که عاشق نشود فصلِ بهار"
#سمانه_مظلوم
و زیرش با قلمی سبز نوشت؛
"آدمی نیست که عاشق نشود فصلِ بهار"
#سمانه_مظلوم
گر در طَلَبِ منزلِ جانی، جانی
گر در طلب لُقمه نانی، نانی
این نُکته رمز اگر بِدانی، دانی
هرچیز که در جُستن آنی، آنی
#مولانا
گر در طلب لُقمه نانی، نانی
این نُکته رمز اگر بِدانی، دانی
هرچیز که در جُستن آنی، آنی
#مولانا
Forwarded from |پگاهِ صنیعی| (• pegahsaniee)
Forwarded from |پگاهِ صنیعی| (• pegahsaniee)
- اونکه ناچارِ بخنده، اما گریهست خَندههاش، اون مَنم، اون منم، اون منم .
به کسی در وسطِ آینهها سنگ زدن!
به زنی منتظرِ هیچکست زنگ زدن
به زنی با لب خشکیده و چشمی قرمز
به زنی گریهکنان روی کتابِ «حافظ»
به زنی سرد شده در دلِ تابستانت!
به زنی رقصکنان در وسطِ بارانت
به زنی خسته از این آمدن و رفتنها
به زنی بیشتر از بیشتر از تو، تنها!
#مهدی_موسوی
به زنی منتظرِ هیچکست زنگ زدن
به زنی با لب خشکیده و چشمی قرمز
به زنی گریهکنان روی کتابِ «حافظ»
به زنی سرد شده در دلِ تابستانت!
به زنی رقصکنان در وسطِ بارانت
به زنی خسته از این آمدن و رفتنها
به زنی بیشتر از بیشتر از تو، تنها!
#مهدی_موسوی
از یک جایی به بعد هم گفتن بعضی از حرفها بی معنی میشوند، که نه در ذات خودشان معنایی نداشته باشند که در کلمه آن چیزی را که پیشتر میرساندند و حال باید برسانند را دیگر نمیرسانند، انگار که ناگهان تنها پوستهی خالی آنها مانده باشد و دیگر چیزی درونشان نمانده باشد، قوطی خالی نوشابهای که تنها بین دو کودک در انتهای دو کوچه رد و بدل میشود و تلق تلق صدا میکند، کلماتی که دیگر فقط آوای هجاییشان مانده است.
Forwarded from bitrait
۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰ pinned a voice message
مرد برای زن نوشت: دلیلی برایت وجود ندارد که دلت برایم تنگ بشود جز اینکه ساعت چهار و پنجاه و چند دقیقه دلم اینطور برایت خواسته باشد، و دل آدم چه چیزهای غیرممکنی را برایت میخواهد.
زن بعد از بیست و دو دقیقه برایش نوشت: دلیلی وجود ندارد، اما بی دلیل دلم برایت تنگ شد.
مرد بعد از سی و هشت ثانیه لبخندی زد، روزش بیدلیل زیبا شده بود...
زن بعد از بیست و دو دقیقه برایش نوشت: دلیلی وجود ندارد، اما بی دلیل دلم برایت تنگ شد.
مرد بعد از سی و هشت ثانیه لبخندی زد، روزش بیدلیل زیبا شده بود...
ده فرمان حضرت حافظ به معشوق:
۱_ زُلف بر باد مده
۲_ ناز بنیاد مکن
۳_ می مخور با همه کس
۴_ زلف را حلقه مکن
۵_ طره را تاب نده
۶_ یار بیگانه مشو
۷_ غم اغیار مخور
۸_ شمع هر جمع مشو
۹_ یاد هر قوم مکن
۱۰_ شهرهی شهر مشو
۱_ زُلف بر باد مده
۲_ ناز بنیاد مکن
۳_ می مخور با همه کس
۴_ زلف را حلقه مکن
۵_ طره را تاب نده
۶_ یار بیگانه مشو
۷_ غم اغیار مخور
۸_ شمع هر جمع مشو
۹_ یاد هر قوم مکن
۱۰_ شهرهی شهر مشو
۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰ pinned an audio file
بوسه های ما بیهوده بود
شبیه بارانی که پای درخت خشکیدهای ببارد
شبیه بارانی که پای درخت خشکیدهای ببارد