از یک جایی به بعد هم گفتن بعضی از حرفها بی معنی میشوند، که نه در ذات خودشان معنایی نداشته باشند که در کلمه آن چیزی را که پیشتر میرساندند و حال باید برسانند را دیگر نمیرسانند، انگار که ناگهان تنها پوستهی خالی آنها مانده باشد و دیگر چیزی درونشان نمانده باشد، قوطی خالی نوشابهای که تنها بین دو کودک در انتهای دو کوچه رد و بدل میشود و تلق تلق صدا میکند، کلماتی که دیگر فقط آوای هجاییشان مانده است.
Forwarded from bitrait
۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰ pinned a voice message
مرد برای زن نوشت: دلیلی برایت وجود ندارد که دلت برایم تنگ بشود جز اینکه ساعت چهار و پنجاه و چند دقیقه دلم اینطور برایت خواسته باشد، و دل آدم چه چیزهای غیرممکنی را برایت میخواهد.
زن بعد از بیست و دو دقیقه برایش نوشت: دلیلی وجود ندارد، اما بی دلیل دلم برایت تنگ شد.
مرد بعد از سی و هشت ثانیه لبخندی زد، روزش بیدلیل زیبا شده بود...
زن بعد از بیست و دو دقیقه برایش نوشت: دلیلی وجود ندارد، اما بی دلیل دلم برایت تنگ شد.
مرد بعد از سی و هشت ثانیه لبخندی زد، روزش بیدلیل زیبا شده بود...
ده فرمان حضرت حافظ به معشوق:
۱_ زُلف بر باد مده
۲_ ناز بنیاد مکن
۳_ می مخور با همه کس
۴_ زلف را حلقه مکن
۵_ طره را تاب نده
۶_ یار بیگانه مشو
۷_ غم اغیار مخور
۸_ شمع هر جمع مشو
۹_ یاد هر قوم مکن
۱۰_ شهرهی شهر مشو
۱_ زُلف بر باد مده
۲_ ناز بنیاد مکن
۳_ می مخور با همه کس
۴_ زلف را حلقه مکن
۵_ طره را تاب نده
۶_ یار بیگانه مشو
۷_ غم اغیار مخور
۸_ شمع هر جمع مشو
۹_ یاد هر قوم مکن
۱۰_ شهرهی شهر مشو
۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰ pinned an audio file
بوسه های ما بیهوده بود
شبیه بارانی که پای درخت خشکیدهای ببارد
شبیه بارانی که پای درخت خشکیدهای ببارد
عشق زمانیست که کسی را ملاقات میکنی و به تو دربارهی تو، چیز تازهای میگوید
#آندره_برتون
#آندره_برتون
آلبر کامو تو سوءتفاهم گفته:
"واسه آدمهایی که دوستشون داریم، دوبار خودمونو فریب میدیم؛
یکی واسه مزیتهاشونه، یکی هم واسه نقص هاشون!"
"واسه آدمهایی که دوستشون داریم، دوبار خودمونو فریب میدیم؛
یکی واسه مزیتهاشونه، یکی هم واسه نقص هاشون!"
نماندن مترادف کندن و کنده شدن نیست، که آدمی که کنده شده باشد همیشه و برای همیشه تکههایی از خودش را جامانده دارد، که انگار که تکهای کنده نشده از برچسبی کنده شده باشد، جامانده بر جدار بودنش....
لبه ی پرتگاه خیال؛ خانه مان راساختم. پنجرهی اتاقمان شیشه ای ندارد؛ همیشه هوای تازهی رویا در خانهمان میپیچد. روی دیوار؛ کمی آنطرفتر از ساعت به خواب رفته؛ تابلویی با نام تصور آویزان کردهام.
راستی کتابخانهام فقط یک کتاب دارد.
نمیدانم چند وقت یا چند سال است که اینجا ساکنم؛ نبودنت زمان را برایم بی معنی ساخته.
کاش برای من میماندی و برای کتابخانه مینوشتی... .
راستی کتابخانهام فقط یک کتاب دارد.
نمیدانم چند وقت یا چند سال است که اینجا ساکنم؛ نبودنت زمان را برایم بی معنی ساخته.
کاش برای من میماندی و برای کتابخانه مینوشتی... .