روزی گفتی شبی کنم دلشادت
وز بند غمان خود کنم آزادت
دیدی که از آن روز چه شبها بگذشت
وز گفتهٔ خود هیچ نیامد یادت؟
#سعدی
وز بند غمان خود کنم آزادت
دیدی که از آن روز چه شبها بگذشت
وز گفتهٔ خود هیچ نیامد یادت؟
#سعدی
عشق را گردن میزنند بر کاغذ
گریهی با صدا و بیصدا ممنوع
آفتاب در دامنش طلوع نکند
رعشه در آغوشش، پرسه در نگاهش ممنوع
شعر از این راه نرود
فریاد درد در کلام تو ممنوع
جملهها بیراهه نروند
خشم، توی واژهها ممنوع
گریه و خنده از کاغذ سر نرود
ارتکاب عشق و همدلی ممنوع
کلماتت تلو تلو نخورند
مستی از می، عشق تن به تن ممنوع
ساقی، این حوالی قدم نزند
پر پرواز، زندگی ممنوع
گریهی با صدا و بیصدا ممنوع
آفتاب در دامنش طلوع نکند
رعشه در آغوشش، پرسه در نگاهش ممنوع
شعر از این راه نرود
فریاد درد در کلام تو ممنوع
جملهها بیراهه نروند
خشم، توی واژهها ممنوع
گریه و خنده از کاغذ سر نرود
ارتکاب عشق و همدلی ممنوع
کلماتت تلو تلو نخورند
مستی از می، عشق تن به تن ممنوع
ساقی، این حوالی قدم نزند
پر پرواز، زندگی ممنوع
- پرم از تو
شراب چند ساله ات را
مزه کن،
به بوسه ای...
شراب چند ساله ات را
مزه کن،
به بوسه ای...
من جَلد تو هستم
بر بام تو هستم
تو شمس منی، من
خورشید پرستم
مغرب همه اندوه
اندوه غروبت
ای قبله مشرق
ثنا گوی تو هستم
ای نای گلویت
همچون نی داوود
حکم آنچه تو گویی
من لال تو هستم
گنجشک گلویم
شرحه است چو منصور
بر دار تو هستم
غربال تو هستم
حیران تو گردد
آنکس که بدیدت
آن دم چو برفتی
صد بار شهیدت
میسوزم و نالم
چون آتش نمرود
باز آی گلستان
بر داغ عبیدت
ای طاق ثریا
طاقت بنماندست
ما را بستان از
این ولوله بازار
ای از سر لطفش
خوش در تو دمیده
هر دم که تو خواندیم
انگار نه انگار
ای سرمه کشیده
روز وشب ما را
ای سر ببریده
نشناخته ما را
پایان بده جانا
این آمد و شد را
راحت کن و بستان
این خوف و رجا را
#طاق_ثریا
بر بام تو هستم
تو شمس منی، من
خورشید پرستم
مغرب همه اندوه
اندوه غروبت
ای قبله مشرق
ثنا گوی تو هستم
ای نای گلویت
همچون نی داوود
حکم آنچه تو گویی
من لال تو هستم
گنجشک گلویم
شرحه است چو منصور
بر دار تو هستم
غربال تو هستم
حیران تو گردد
آنکس که بدیدت
آن دم چو برفتی
صد بار شهیدت
میسوزم و نالم
چون آتش نمرود
باز آی گلستان
بر داغ عبیدت
ای طاق ثریا
طاقت بنماندست
ما را بستان از
این ولوله بازار
ای از سر لطفش
خوش در تو دمیده
هر دم که تو خواندیم
انگار نه انگار
ای سرمه کشیده
روز وشب ما را
ای سر ببریده
نشناخته ما را
پایان بده جانا
این آمد و شد را
راحت کن و بستان
این خوف و رجا را
#طاق_ثریا
-غمی که چشم را خیس نکند،
استخوان سوزتر است...
استخوان سوزتر است...
دلم می خواست شبی که میرفتی،
اتفاقِ ساده ای می افتاد؛
راه را گم میکردی،
فاخته ای کوکو میکرد و کلیدی زنگار گرفته
از آشیانه ی خالی دُرناها به زمین می افتاد،
باران می گرفت...
بیدار می شدم، بیدارت می کردم
و ادامه این خواب را تو تعریف میکردی!
#واهه_آرمن
اتفاقِ ساده ای می افتاد؛
راه را گم میکردی،
فاخته ای کوکو میکرد و کلیدی زنگار گرفته
از آشیانه ی خالی دُرناها به زمین می افتاد،
باران می گرفت...
بیدار می شدم، بیدارت می کردم
و ادامه این خواب را تو تعریف میکردی!
#واهه_آرمن