من جَلد تو هستم
بر بام تو هستم
تو شمس منی، من
خورشید پرستم
مغرب همه اندوه
اندوه غروبت
ای قبله مشرق
ثنا گوی تو هستم
ای نای گلویت
همچون نی داوود
حکم آنچه تو گویی
من لال تو هستم
گنجشک گلویم
شرحه است چو منصور
بر دار تو هستم
غربال تو هستم
حیران تو گردد
آنکس که بدیدت
آن دم چو برفتی
صد بار شهیدت
میسوزم و نالم
چون آتش نمرود
باز آی گلستان
بر داغ عبیدت
ای طاق ثریا
طاقت بنماندست
ما را بستان از
این ولوله بازار
ای از سر لطفش
خوش در تو دمیده
هر دم که تو خواندیم
انگار نه انگار
ای سرمه کشیده
روز وشب ما را
ای سر ببریده
نشناخته ما را
پایان بده جانا
این آمد و شد را
راحت کن و بستان
این خوف و رجا را
#طاق_ثریا
بر بام تو هستم
تو شمس منی، من
خورشید پرستم
مغرب همه اندوه
اندوه غروبت
ای قبله مشرق
ثنا گوی تو هستم
ای نای گلویت
همچون نی داوود
حکم آنچه تو گویی
من لال تو هستم
گنجشک گلویم
شرحه است چو منصور
بر دار تو هستم
غربال تو هستم
حیران تو گردد
آنکس که بدیدت
آن دم چو برفتی
صد بار شهیدت
میسوزم و نالم
چون آتش نمرود
باز آی گلستان
بر داغ عبیدت
ای طاق ثریا
طاقت بنماندست
ما را بستان از
این ولوله بازار
ای از سر لطفش
خوش در تو دمیده
هر دم که تو خواندیم
انگار نه انگار
ای سرمه کشیده
روز وشب ما را
ای سر ببریده
نشناخته ما را
پایان بده جانا
این آمد و شد را
راحت کن و بستان
این خوف و رجا را
#طاق_ثریا
-غمی که چشم را خیس نکند،
استخوان سوزتر است...
استخوان سوزتر است...
دلم می خواست شبی که میرفتی،
اتفاقِ ساده ای می افتاد؛
راه را گم میکردی،
فاخته ای کوکو میکرد و کلیدی زنگار گرفته
از آشیانه ی خالی دُرناها به زمین می افتاد،
باران می گرفت...
بیدار می شدم، بیدارت می کردم
و ادامه این خواب را تو تعریف میکردی!
#واهه_آرمن
اتفاقِ ساده ای می افتاد؛
راه را گم میکردی،
فاخته ای کوکو میکرد و کلیدی زنگار گرفته
از آشیانه ی خالی دُرناها به زمین می افتاد،
باران می گرفت...
بیدار می شدم، بیدارت می کردم
و ادامه این خواب را تو تعریف میکردی!
#واهه_آرمن
هنگامی که لیلی و مجنون ده ساله بودند روزی مجنون در مکتب خانه پشت سر لیلی نشسته بود .
استاد سوالی را از لیلی پرسید ، لیلی جوابی نداد ، مجنون از پشت سر آهسته جواب را در گوش لیلی گفت اما لیلی هیچ نگفت .
استاد دوباره سوال خود را پرسید و باز مجنون در گوش لیلی و باز لیلی هیچ نگفت و بعد از بار سوم استاد لیلی را خواند و چوب را بر پای لیلی بست و او را فلک کرد . لیلی گریه نکرد و هیچ نگفت.
بعد از کلاس ، لیلی با پای کبود لنگ لنگ قدم بر می داشت که مجنون عصبانی دستش را بر بازوی لیلی زد و گفت: دیوانه ، مگر کر بودی که آنچه را به تو گفتم نشنیدی و یا لال که به استاد نگفتی . لیلی اشکش در آمد و دوید و رفت .
استاد که شاهد این منظره بود پیش رفت و گوش مجنون را کشید و گفت : لیلی نه کر بود و نه لال ، از عشق شنیدن دوباره صدای تو ، فلک را تحمل کرد و دم بر نیاورد ، اما از ضربه آهسته دست تو اشکش در آمد ، من اگر او را به فلک بستم استادش بودم و حق تنبیه او را داشتم اما تو عشق او بودی و هیچ حقی برای سرزنش کردنش نداشتی .
مجنون کاش می فهمیدی که لیلی کر شد تا تو باز گویی....
استاد سوالی را از لیلی پرسید ، لیلی جوابی نداد ، مجنون از پشت سر آهسته جواب را در گوش لیلی گفت اما لیلی هیچ نگفت .
استاد دوباره سوال خود را پرسید و باز مجنون در گوش لیلی و باز لیلی هیچ نگفت و بعد از بار سوم استاد لیلی را خواند و چوب را بر پای لیلی بست و او را فلک کرد . لیلی گریه نکرد و هیچ نگفت.
بعد از کلاس ، لیلی با پای کبود لنگ لنگ قدم بر می داشت که مجنون عصبانی دستش را بر بازوی لیلی زد و گفت: دیوانه ، مگر کر بودی که آنچه را به تو گفتم نشنیدی و یا لال که به استاد نگفتی . لیلی اشکش در آمد و دوید و رفت .
استاد که شاهد این منظره بود پیش رفت و گوش مجنون را کشید و گفت : لیلی نه کر بود و نه لال ، از عشق شنیدن دوباره صدای تو ، فلک را تحمل کرد و دم بر نیاورد ، اما از ضربه آهسته دست تو اشکش در آمد ، من اگر او را به فلک بستم استادش بودم و حق تنبیه او را داشتم اما تو عشق او بودی و هیچ حقی برای سرزنش کردنش نداشتی .
مجنون کاش می فهمیدی که لیلی کر شد تا تو باز گویی....