زن گفت اصلا بگو ببینم تو فیلمات رو بیشتر دوست داری یا من رو؟ مرد گفت بسمالله، خر شد باز. بعد، تلویزیون رو خاموش کرد و گفت بفرما، خوبه؟ زن گفت خوبه. مرد گفت خوب تویی وقتی مهربون میشی. زن گفت کم پیش میاد، مرد گفت واسه همین خوبه. بعد، دستشو دراز کرد طرف گونه زن، زن سرش رو کج کرد، سمت راست صورتش رو گذاشت کف دست مرد. مرد گفت چه خوبه که گرمه پوستت، دوست دارم، همیشه انگار تابستونه. زن بیهوا دستش رو گذاشت رو لبهای مرد، گفت هیس، نگاه کن، دنبالهدار داره رد میشه، یه آرزو کن. دوتایی نگاه کردن به ردشدن دنبالهدار. زن گفت چی بود آرزوت؟ مرد گفت چی بود آرزوت؟ زن گفت تو، مرد گفت نزدیکبودنت. زن گفت دیدی من عاشقترم؟ من بیشرط دوستت دارم، دیدی؟ دوباره مرد دستشو آورد جلو، دوباره زن صورتشو گذاشت کف دست مرد. مرد گفت چه خوبه که همیشه سرده پوستت، من عاشق زمستونم. زن گفت سرد شدم؟ باز داری بیدار میشی. مرد گفت دوستت دارم. زن گفت دوستت دارم. مرد گفت اگه بیدار نشم میمونی با من؟ زن گفت اگه بیدار بشی باز هم دوستم داری؟
از خواب پرید مَرد.
تلویزیون روشن بود. ابی داشت میخوند غریبه، آی غریبه، آی غریبه... تصویر قطع شد. زن اومد تو قاب تلویزیون گفت دوستت دارم. مرد اومد تو قاب تلویزیون گفت دوستت دارم. زن اومد گفت همه خوابهای خوب مثل دنبالهدارن، چند سال یه بار رد میشن از ذهنت. مرد گفت دوستت دارم. زن گفت فایدهش چیه؟ نگا چه پیر شدی؟ مرد گفت دوستت دارم. زن گفت میدونی من واقعی نیستم؟ مرد گفت دوستت دارم. زن گفت بیدار شو، صبح شده دیوونه. مرد گفت دوستت دارم. زن گفت اگه واقعی بودیم، دوستم داشتی؟ مرد بیدار شد از خواب.
تلویزیون روشن بود. زن اومد تو قاب، گفت تو توی خوابهات گم شدی، دیگه بیدار نمیشی، دیگه سرگردونی تا همیشه، دیدی چیکار کردی؟ مرد گفت دوستت دارم. دستشو آورد جلوی تلویزیون، زن پرنده شد، مرد درخت شد، پرنده روی شاخه درخت لونه ساخت.
حالا تصویر سیاه میشه و دنبالهدار از وسط تصویر رد میشه. یه آرزو کن...
#حمیدسلیمی
از خواب پرید مَرد.
تلویزیون روشن بود. ابی داشت میخوند غریبه، آی غریبه، آی غریبه... تصویر قطع شد. زن اومد تو قاب تلویزیون گفت دوستت دارم. مرد اومد تو قاب تلویزیون گفت دوستت دارم. زن اومد گفت همه خوابهای خوب مثل دنبالهدارن، چند سال یه بار رد میشن از ذهنت. مرد گفت دوستت دارم. زن گفت فایدهش چیه؟ نگا چه پیر شدی؟ مرد گفت دوستت دارم. زن گفت میدونی من واقعی نیستم؟ مرد گفت دوستت دارم. زن گفت بیدار شو، صبح شده دیوونه. مرد گفت دوستت دارم. زن گفت اگه واقعی بودیم، دوستم داشتی؟ مرد بیدار شد از خواب.
تلویزیون روشن بود. زن اومد تو قاب، گفت تو توی خوابهات گم شدی، دیگه بیدار نمیشی، دیگه سرگردونی تا همیشه، دیدی چیکار کردی؟ مرد گفت دوستت دارم. دستشو آورد جلوی تلویزیون، زن پرنده شد، مرد درخت شد، پرنده روی شاخه درخت لونه ساخت.
حالا تصویر سیاه میشه و دنبالهدار از وسط تصویر رد میشه. یه آرزو کن...
#حمیدسلیمی
دیگر دوستش نداشت.
اما دیگر رنج نمی برد.
برعکس، بی هیچ مقدمه احساس رضایت و آرامش سراپاش رو فراگرفته بود.
هیچ چیز و هیچ کس، دیگر نمی توانست آزرده اش کند.
شاید خوشبختی واقعی در این است که باور کنیم، خوشبختی را برای همیشه از دست داده ایم، فقط آن وقت می توانیم بی امید و هراس زندگی کنیم، فقط در آن زمان می توانیم از شادی های ناچیز که بیش از هر چیز دیگر دوام می آرند، لذت ببریم...
#ماریا_لوییزا_بومبال
اما دیگر رنج نمی برد.
برعکس، بی هیچ مقدمه احساس رضایت و آرامش سراپاش رو فراگرفته بود.
هیچ چیز و هیچ کس، دیگر نمی توانست آزرده اش کند.
شاید خوشبختی واقعی در این است که باور کنیم، خوشبختی را برای همیشه از دست داده ایم، فقط آن وقت می توانیم بی امید و هراس زندگی کنیم، فقط در آن زمان می توانیم از شادی های ناچیز که بیش از هر چیز دیگر دوام می آرند، لذت ببریم...
#ماریا_لوییزا_بومبال
پیش بیا! پیش بیا! پیشتر!
تا که بگویم غم دل بیشتر
دوست ترت دارم از هر چه دوست
ای تو به من از خود من خویشتر
دوست تر از آنکه بگویم چقدر
بیشتر از بیشتر از بیشتر
داغ تو را از همه داراترم
درد تو را از همه درویشتر
هیچ نریزد به جز از نام تو
بر رگِ من گر بزنی نیشتر
فوت و فن عشق به شعرم ببخش
تا نشود قافیه اندیشتر
#قیصر_امینپور
تا که بگویم غم دل بیشتر
دوست ترت دارم از هر چه دوست
ای تو به من از خود من خویشتر
دوست تر از آنکه بگویم چقدر
بیشتر از بیشتر از بیشتر
داغ تو را از همه داراترم
درد تو را از همه درویشتر
هیچ نریزد به جز از نام تو
بر رگِ من گر بزنی نیشتر
فوت و فن عشق به شعرم ببخش
تا نشود قافیه اندیشتر
#قیصر_امینپور
گاهی هم آدم از خوش خسته میشود، نه اینکه خودش را دوست نداشته باشد یا هرچیز دیگری، فقط گاهی دوست دارد که کفشهای خودش را از پایش بیرون بیاورد و بی هوا برهنگی پاهایش را در آب سرد حال گذاشته باشد و بگذارد که درد مطلوب خنکش تا انتهای سلولهای خاکستریش را تیر کشیده باشد.
داغ که میدانی چیست؟
علامت را میگرفتند توی آتش، سرخ و آتشین که میشد، مینشاندند روی بازو، یا هرجا. درد داشت؟ بله، داشت. اما یک ساعت. یک شب. یک هفته. بعدش خلاص. جایش ولی همیشه میماند. این همیشه چه آدم را میترسانَد! همیشه. این است که گفتیم الهی داغ نبینی. که تمام عمر، جلو چشمت نباشد علامتِ نبودن یکی. همان که حافظ میگوید «دارم من از فراقش در دیده صد علامت» شاید...
_دالِ دوست داشتن
#حسین_وحدانی
علامت را میگرفتند توی آتش، سرخ و آتشین که میشد، مینشاندند روی بازو، یا هرجا. درد داشت؟ بله، داشت. اما یک ساعت. یک شب. یک هفته. بعدش خلاص. جایش ولی همیشه میماند. این همیشه چه آدم را میترسانَد! همیشه. این است که گفتیم الهی داغ نبینی. که تمام عمر، جلو چشمت نباشد علامتِ نبودن یکی. همان که حافظ میگوید «دارم من از فراقش در دیده صد علامت» شاید...
_دالِ دوست داشتن
#حسین_وحدانی