- میبینی صنم، آدم همیشه به نوعی مغبون است.
در را باز کرد: چرا دیگر مغبون؟
- آدم هر لحظه به ضرورتی جایی است که جای دیگری نیست یا هزار جای دیگر
آینههای در دار
#هوشنگ_گلشیری
در را باز کرد: چرا دیگر مغبون؟
- آدم هر لحظه به ضرورتی جایی است که جای دیگری نیست یا هزار جای دیگر
آینههای در دار
#هوشنگ_گلشیری
آدم...
وقتی دستش به جایی بند نیست
سراغ آرزوها میرود
آرزوهایش که محال شد
غرق میشود در خاطراتش
#میلان_کوندرا
وقتی دستش به جایی بند نیست
سراغ آرزوها میرود
آرزوهایش که محال شد
غرق میشود در خاطراتش
#میلان_کوندرا
باید هربار همه چیز را چک میکردیم که چیزی را جا نگذاشته باشیم که اگر دیگر برگشتی برایش نبود، لااقل دلمان برایش تنگ نشود و بخواهیم برای برداشتنش برگشته باشیم، و همیشه هم تکههایی از خودمان جا میماند و بین برگشتن و برداشتن و برنگشتن و بیخیالش شدن، فراموشش میکردیم، و روزی دیگر هیچ تکه ای از خودمان هم برای جاگذاشتن باقی نمانده بود دیگر که به خاطرش بخواهیم برگشته باشیم، تنها لنگههای جورابمان جا میماند و گم میشد که آن هم که دیگر کار جن زیر تخت بود و چیز تازهای برای برگشتن نداشت.
در فلسفه برای اثبات یک گزاره آن را به بدیهیات میرسانند و تا قبل از آن «چرا؟» جریان دارد. در دنیای من ابده البدیهیات تو هستی که همهٔ چراها پیش لبخندت رنگ میبازند.
گذشتهی آدم بخشی از شخصیتشو تشکیل میده، پس با تخریب آدمایی که یه زمانی توی زندگیتون بودن، شخصیت خودتون زیر سوال میره و اینجوری به آدم جدید زندگیتون میفهمونین که یه لوزرین که حتی واسه خودشم ارزش قائل نیست!
اینجوری شروع کنندهی یه سیکل دیگهاین که فقط جای شخصیتاش عوض شده!
زندگی تا بهت یه درسیو یاد نده، نمیزاره بری مرحله بعد... فقط هعی همه چی تکرار میشه....
اونی باش که سیکل رو تموم میکنه...
#محیکس
اینجوری شروع کنندهی یه سیکل دیگهاین که فقط جای شخصیتاش عوض شده!
زندگی تا بهت یه درسیو یاد نده، نمیزاره بری مرحله بعد... فقط هعی همه چی تکرار میشه....
اونی باش که سیکل رو تموم میکنه...
#محیکس
اندوه به مرور زمان از چیزی که از آن اجتناب میکنیم، به چیزی تبدیل میشود که آن را انتخاب میکنیم و در آخر سیالی میشود بیشکل و همیشگی و بدون انتخاب، دردی مزمن که هر شب به سراغمان میآید و دیگر بی آن به خواب نخواهیم رفت.
که دو جور چیز بیانتها داریم، یکی که آدم دلش نمیآید تمامش کند و یکی که آدم دلش نمیخواهد که تمامش کند، که یکی سراسر کسالت است و یکی سراسر خواستن، و آنقدرها هم مرزی بین این چیزها چندان نیست، که ناگهان همانقدر که میخواهیش کسالتی نامعلوم جانت را میگیرد و همانقدر که کسالت بار است برایت جانت میشود و همین ندانستن و دانستن نامعلوم آدم را از چیزهای بیانتها میترساند که اگر یکدفعه پایت لیز بخورد و از این طرف مرز به آن طرفش افتاده باشد و دیگر هیچ گاه برنگشته باشد چه؟