که دو جور چیز بیانتها داریم، یکی که آدم دلش نمیآید تمامش کند و یکی که آدم دلش نمیخواهد که تمامش کند، که یکی سراسر کسالت است و یکی سراسر خواستن، و آنقدرها هم مرزی بین این چیزها چندان نیست، که ناگهان همانقدر که میخواهیش کسالتی نامعلوم جانت را میگیرد و همانقدر که کسالت بار است برایت جانت میشود و همین ندانستن و دانستن نامعلوم آدم را از چیزهای بیانتها میترساند که اگر یکدفعه پایت لیز بخورد و از این طرف مرز به آن طرفش افتاده باشد و دیگر هیچ گاه برنگشته باشد چه؟
همسر نزار قبانی توی یک انفجار در بیروت کشته میشه!
نزار از دلتنگی براش می نویسه:
"بلقیس رفته بودی انار بخری ، دانه هایت را آوردند"
نزار از دلتنگی براش می نویسه:
"بلقیس رفته بودی انار بخری ، دانه هایت را آوردند"
به خانه میرفت
با کیف و کلاهی که بر هوا بود
- چیزی دزدیدی؟
مادرش پرسید
- دعوا کردی باز؟
پدرش گفت
و برادرش کیفش را زیرورو میکرد
بهدنبال آنچیز که در دل پنهان کرده بود
تنها مادربزرگش دیده بود
گلِ سرخی را در دستِ فشردهی کتاب هندسهاش،
و خندیده بود...
#حسین_پناهی
با کیف و کلاهی که بر هوا بود
- چیزی دزدیدی؟
مادرش پرسید
- دعوا کردی باز؟
پدرش گفت
و برادرش کیفش را زیرورو میکرد
بهدنبال آنچیز که در دل پنهان کرده بود
تنها مادربزرگش دیده بود
گلِ سرخی را در دستِ فشردهی کتاب هندسهاش،
و خندیده بود...
#حسین_پناهی
طوفانیه ساحل فکرم،
باد میزنه؛
موج میخوره پشت پلکم!
بگذریم...
باد میزنه؛
موج میخوره پشت پلکم!
بگذریم...