من غروب همه آفاق جهانم
تو چرا اختر شامم نشدی؟
تو چرا اختر شامم نشدی؟
زیاد راه میرفت، به او گفتند: زانوهایت خسته نمیشوند؟ گفت: زانوی خسته میتواند بنشیند اما قلب خسته چرا نمیایستد؟!
00:00
دلم میخواد که تو تُنگ تو
دل از دریا بِکَنه!
دلم میخواد که تو تُنگ تو
دل از دریا بِکَنه!
اگه افکارمون واقعیتایی بودن که توی دنیاهای موازی سرمون میومدن چی؟
#محیکس
#محیکس
دیدی یه وقتایی یه حفره وسط سینت حس میکنی که نمیزاره نفس بکشی و چوکینگ دست میده بهت؟
باهر بار لهم کردنت گندهترش میکردی فقط. الان شده یه سیاهچاله که هیچی نمیتونه پرش کنه! نه اینکه حساتو از دست بدیا، اتفاقا رقیقتر میشیو اشکت میاد لب مَشکت ولی اهمیت نمیدی دیگه، اون حفرهه هضمش میکنه.
با اینکارت بهم یه اقیانوس وسط سینم هدیه دادی که تانکم نمیتونه تکونش بده!
ببین چه هیولایی ساختی از منه احساساتی!
مرسی.
#محیکس
باهر بار لهم کردنت گندهترش میکردی فقط. الان شده یه سیاهچاله که هیچی نمیتونه پرش کنه! نه اینکه حساتو از دست بدیا، اتفاقا رقیقتر میشیو اشکت میاد لب مَشکت ولی اهمیت نمیدی دیگه، اون حفرهه هضمش میکنه.
با اینکارت بهم یه اقیانوس وسط سینم هدیه دادی که تانکم نمیتونه تکونش بده!
ببین چه هیولایی ساختی از منه احساساتی!
مرسی.
#محیکس
من چرا دل به تو دادم که دلم میشکنی
یا چه کردم که نگه باز به من مینکنی
دل و جانم به تو مشغول و نظر در چپ و راست
تا ندانند حریفان که تو منظور منی
دیگران چون بروند از نظر از دل بروند
تو چنان در دل من رفته که جان در بدنی
تو همایی و من خسته بیچاره گدای
پادشاهی کنم ار سایه به من برفکنی
مرد راضیست که در پای تو افتد چون گوی
تا بدان ساعد سیمینش به چوگان بزنی
#سعدی
یا چه کردم که نگه باز به من مینکنی
دل و جانم به تو مشغول و نظر در چپ و راست
تا ندانند حریفان که تو منظور منی
دیگران چون بروند از نظر از دل بروند
تو چنان در دل من رفته که جان در بدنی
تو همایی و من خسته بیچاره گدای
پادشاهی کنم ار سایه به من برفکنی
مرد راضیست که در پای تو افتد چون گوی
تا بدان ساعد سیمینش به چوگان بزنی
#سعدی
بجز غم خوردن عشقت غمی دیگر نمیدانم
که شادی در همه عالم ازین خوشتر نمیدانم
گر از عشقت برون آیم به ما و من فرو نایم
ولیکن ما و من گفتن به عشقت در نمیدانم
ز بس کاندر ره عشق تو از پای آمدم تا سر
چنان بی پا و سرگشتم که پای از سر نمیدانم
به هر راهی که دانستم فرو رفتم به بوی تو
کنون عاجز فرو ماندم رهی دیگر نمیدانم
دلی که او بود همدردم، چنان گم گشت در دلبر
که بسیاری نظر کردم، دل از دلبر نمیدانم
#عطار
که شادی در همه عالم ازین خوشتر نمیدانم
گر از عشقت برون آیم به ما و من فرو نایم
ولیکن ما و من گفتن به عشقت در نمیدانم
ز بس کاندر ره عشق تو از پای آمدم تا سر
چنان بی پا و سرگشتم که پای از سر نمیدانم
به هر راهی که دانستم فرو رفتم به بوی تو
کنون عاجز فرو ماندم رهی دیگر نمیدانم
دلی که او بود همدردم، چنان گم گشت در دلبر
که بسیاری نظر کردم، دل از دلبر نمیدانم
#عطار