۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰ – Telegram
۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰
398 subscribers
5.88K photos
266 videos
37 files
111 links
یک عدد مهندس مکانیک تباه و الکی و فیلمباز و عاشق، با اندکی طبع شاعرانه
+
سرپیکو مردی برای تمام فصول
Download Telegram
هر روز معتاد چشات شدم
يه ردیِ بیمار...
با رنگ لاکش میشه عاشق شد،
از پله ی اخماش بالا رفت،
رو قوسِ گونش هر شبُ خوابید،
تویِ نمِ موهاش دریا رفت،
هم عاشقِ بارون ِ پاییزِ
هم مثل فروردین پر از یاسِ
گاهی مث ی مرد میجنگه
گاهی مث ی بچه حساسِ
گاهی مث ی بچه..
@Deep_Mo
تومنو دوست داری ؟
+ خب ، توچی فکر میکنی؟
- چرا هیچوقت بهم نمیگی؟
+ منظورت چیه؟ من که همیشه میگم
- نه تو همیشه می گی : منم همینطور . این دوتامثل هم نیستن
- مردم همیشه میگن دوست دارم واین بی معنیه
+میدونی،بعضی وقت ها آدم لازمه بشنوه
مــــن
بایـــــد
بشـــنوم...

Ghost (1990) - Jerry Zucker
صد بار گفتمش ....
وسطِ حرفِ من نخند ...!
یکبـار خنده کرد و ...
بیا ...
عاشقـش شدم ...!!
@Deep_Mo
مرجان ... تو مرا کُشتی ... به که بگویم ؟ مرجان ... عشق تو مرا کُشت ...
اشک در چشمانش جمع و گیلاس روی گیلاس عرق می نوشید . آنوقت با سردرد همینطور که نشسته بود خوابش می برد . ولی نصف شب ، آنوقتی که شهر شیراز با کوچه های پُر پیچ و خم ، باغ های دلگشا و شراب ارغوانیش به خواب می رفت ، آنوقتی که ستاره ها آرام و مرموز بالای آسمان قیرگون به هم چشمک می زدند ، آنوقتی که مرجان با‌ گونه های گلگونش آهسته نفس می کشید و گذارش روزانه از جلوی چشمش می گذشت ، همانوقت بود که داش‌آکل حقیقی داش‌آکل طبیعی با تمام احساسات و هوا و هوس ، بدون رودربایستی از تو قشری که آداب و رسوم جامعه به دور او بسته بود ، از توی افکاری که از بچگی به او تلقین شده بود بیرون می آمد و آزادانه مرجان را تنگ در آغوش می کشید . تپش آهسته قلب ، لب های آتشی و تن نرمش را حس می کرد و از روی گونه هایش بوسه می زد . ولی هنگامیکه از خواب می پرید به خودش دشنام میداد ، به زندگی نفرین می فرستاد و مانند دیوانه ها در اطاق به دور خودش میگشت .

@Deep_Mo
داش آکل | #صادق_هدایت
دنبال کسی نگرد
که دارد غرق می شود !
مرا که اینقدر آرام روی صندلی نشسته ام
و دارم چای مینوشم،
نجات بده…
@Deep_Mo
#رویا_شاه_حسین_زاده
چشم درویش بکن
موقع صحبت با من!
من دلم خواسته شاید
به شما زُل بزنم...
@Deep_Mo
#نورا_نریمان
چهارده ساله که بودم ؛ عاشق پستچی محل شدم.خیلی تصادفی رفتم در را باز کنم ونامه را بگیرم ، او پشتش به من بود.وقتی برگشت قلبم مثل یک بستنی، آب شد و زمین ریخت! انگار انسان نبود، فرشته بود ! قاصد و پیک الهی بود ، از بس زیبا و معصوم بود!شاید هجده نوزده سالش بود. نامه را داد.با دست لرزان امضا کردم و آنقدر حالم بد بود که به زور خودکارش را از دستم بیرون کشید و رفت.از آن روز، کارم شد هر روز برای خودم نامه نوشتن و پست سفارشی!تمام خرجی هفتگی ام ، برای نامه های سفارشی می رفت.تمام روز گرسنگی می کشیدم، اما هر روز؛ یک نامه سفارشی برای خودم می فرستادم ،که او بیاید و زنگ بزند، امضا بخواهد، خودکارش را بدهد و من یک لحظه نگاهش کنم و برود.


تابستان داغی بود.نزدیک یازده صبح که می شد، می دانستم الان زنگ میزند! پله ها را پرواز میکردم و برای اینکه مادرم شک نکند ،میگفتم برای یک مجله مینویسم و آنها هم پاسخم را میدهند.حس میکردم پسرک کم کم متوجه شده است.آنقدر خودکار در دستم می لرزید که خنده اش میگرفت .هیج وقت جز سلام و خداحافظ حرفی نمیزد.فقط یک بار گفت :چقدر نامه دارید ! خوش به حالتان ! و من تا صبح آن جمله را تکرار میکردم و لبخند میزدم و به نظرم عاشقانه ترین جمله ی دنیا بود.چقدر نامه دارید ! خوش به حالتان ! عاشقانه تر از این جمله هم بود؟ تا اینکه یکروز وقتی داشتم امضا میکردم، مرد همسایه فضول محل از آنجا رد شد.مارا که دید زیر لب گفت : دختره ی بی حیا.ببین با چه ریختی اومده دم در ! شلوارشو ! متوجه شدم که شلوارم کمی کوتاه است.جوراب نپوشیده بودم و قوزک پایم بیرون بود.آنقدر یک لحظه غرق شلوار کهنه ام شدم که نفهمیدم پیک آسمانی من ، طرف را روی زمین خوابانده و باهم گلاویز شده اند!مگر پیک آسمانی هم کتک میزند؟مردم آنها را از هم جدا کردند.از لبش خون می آمد و می لرزید.موهای طلاییش هم کمی خونی بود.یادش رفت خودکار را پس بگیرد.نگاه زیرچشمی انداخت و رفت. کمی جلوتر موتور پلیس ایستاده بود.همسایه ی شاکی، گونه اش را گرفته بود و فریاد می زد.از ترس در را بستم.احساس یک خیانتکار ترسو را داشتم !روز بعد پستچی پیری آمد، به او گفتم آن آقای قبلی چه شد؟ گفت: بیرونش کردند! بیچاره خرج مادر مریضش را میداد.به خاطر یک دعوا ! دیگر چیزی نشنیدم. اوبه خاطر من دعوا کرد!کاش عاشقش نشده بودم !از آن به بعد هر وقت صبح ها صدای زنگ در میشنوم ، به دخترم میگویم :من باز میکنم ! سالهاست که با آمدن اینترنت، پستچی ها گم شده اند.دخترم یکروز گفت :یک جمله عاشقانه بگو.لازم دارم گفتم :چقدر نامه دارید.خوش به حالتان! دخترم فکر کرد دیوانه ام!
👍1
داستان چشمانت از آنجا شروع شد که
از دست داده بودمت!
کمی دیر ارزش چشمانت را فهمیدم

کاش وقتی بودی به چشمانت زل میزدم،آنقدری که برق چشمانت را ذخیره کنم برای این روز ها ...

عکس هایت هم جواب دلتنگیم را نمیدهند...
کاش کسی بیاید بگوید عمرت را بده تا دوباره کنارش بنشینی و نگاهش کن... ی
مطمعن باش حرفش تمام نشده مرا بی جان روی زمین میبیند:)
@Deep_Mo
#امین_جانی
می خواهی بفهمی
چقدر برایش عزیزی
ببرش میان جمعی که از تو سرتر
بسیار است
ببین کنار دوستان قدیمی و نزدیکش
با تو مثل خلوت و دوتایی ، خوب است
یا به چشم هایت آن جا
طور دیگری می نگرد؟
ببین از تو پیش خوب ها چه می گوید.
امتحانش کن ببین
روزهای بد و سرد هم حواسش با توست
یا بهانه ی لرز می تراشد و می گذرد؟
خوب دقت کن
سهمی آیا از خوشی های او داری
یا فقط ناله و آه و درد نصیبت شده است؟
حالا می خواهی بفهمی
چقدر او برای تو عزیز است،
بی خیال این مسخره بازی ها شو.
فکر کن دوباره دیر کرده
برو پای پنجره با دندان
بیفت به جان پوست دور ناخن هایت
@Deep_Mo
#رسول_ادهمی
دلتنگى هاى آخرِ شبِ هر كس،
هيچ شعبه ى ديگرى ندارد!
يكى عكس ميبيند...
يكى آهنگ گوش ميدهد...
ديگرى پيغامها را مرور ميكند...
يكى...
انتخاب با شماست!
@Deep_Mo
#علي_قاضي_نظام
به همين سادگي ،
هر شب
از كسي كه دوستش داريم
دورتر مي شويم ،
همان لحظه كه با خودمان مي گوييم ؛
بگذار امشب هم پيامي نفرستم
تا ببينم كِي خودش آنقدر دلتنگ ميشود
تا از من خبري بگيرد .. !
@Deep_Mo
#فريد_صارمى
تدی: من عشقم رو با پول نمیخرم، برای به دست آوردنش میجنگم :)
@Deep_Mo #WestWorld #S01E01
1:22 AM
Pls get the fuck out of ma head..
I'm trying to sleep