با رنگ لاکش میشه عاشق شد،
از پله ی اخماش بالا رفت،
رو قوسِ گونش هر شبُ خوابید،
تویِ نمِ موهاش دریا رفت،
هم عاشقِ بارون ِ پاییزِ
هم مثل فروردین پر از یاسِ
گاهی مث ی مرد میجنگه
گاهی مث ی بچه حساسِ
گاهی مث ی بچه..
@Deep_Mo ✨
از پله ی اخماش بالا رفت،
رو قوسِ گونش هر شبُ خوابید،
تویِ نمِ موهاش دریا رفت،
هم عاشقِ بارون ِ پاییزِ
هم مثل فروردین پر از یاسِ
گاهی مث ی مرد میجنگه
گاهی مث ی بچه حساسِ
گاهی مث ی بچه..
@Deep_Mo ✨
تومنو دوست داری ؟
+ خب ، توچی فکر میکنی؟
- چرا هیچوقت بهم نمیگی؟
+ منظورت چیه؟ من که همیشه میگم
- نه تو همیشه می گی : منم همینطور . این دوتامثل هم نیستن
- مردم همیشه میگن دوست دارم واین بی معنیه
+میدونی،بعضی وقت ها آدم لازمه بشنوه
مــــن
بایـــــد
بشـــنوم...
Ghost (1990) - Jerry Zucker
+ خب ، توچی فکر میکنی؟
- چرا هیچوقت بهم نمیگی؟
+ منظورت چیه؟ من که همیشه میگم
- نه تو همیشه می گی : منم همینطور . این دوتامثل هم نیستن
- مردم همیشه میگن دوست دارم واین بی معنیه
+میدونی،بعضی وقت ها آدم لازمه بشنوه
مــــن
بایـــــد
بشـــنوم...
Ghost (1990) - Jerry Zucker
مرجان ... تو مرا کُشتی ... به که بگویم ؟ مرجان ... عشق تو مرا کُشت ...
اشک در چشمانش جمع و گیلاس روی گیلاس عرق می نوشید . آنوقت با سردرد همینطور که نشسته بود خوابش می برد . ولی نصف شب ، آنوقتی که شهر شیراز با کوچه های پُر پیچ و خم ، باغ های دلگشا و شراب ارغوانیش به خواب می رفت ، آنوقتی که ستاره ها آرام و مرموز بالای آسمان قیرگون به هم چشمک می زدند ، آنوقتی که مرجان با گونه های گلگونش آهسته نفس می کشید و گذارش روزانه از جلوی چشمش می گذشت ، همانوقت بود که داشآکل حقیقی داشآکل طبیعی با تمام احساسات و هوا و هوس ، بدون رودربایستی از تو قشری که آداب و رسوم جامعه به دور او بسته بود ، از توی افکاری که از بچگی به او تلقین شده بود بیرون می آمد و آزادانه مرجان را تنگ در آغوش می کشید . تپش آهسته قلب ، لب های آتشی و تن نرمش را حس می کرد و از روی گونه هایش بوسه می زد . ولی هنگامیکه از خواب می پرید به خودش دشنام میداد ، به زندگی نفرین می فرستاد و مانند دیوانه ها در اطاق به دور خودش میگشت .
@Deep_Mo ✨
داش آکل | #صادق_هدایت
اشک در چشمانش جمع و گیلاس روی گیلاس عرق می نوشید . آنوقت با سردرد همینطور که نشسته بود خوابش می برد . ولی نصف شب ، آنوقتی که شهر شیراز با کوچه های پُر پیچ و خم ، باغ های دلگشا و شراب ارغوانیش به خواب می رفت ، آنوقتی که ستاره ها آرام و مرموز بالای آسمان قیرگون به هم چشمک می زدند ، آنوقتی که مرجان با گونه های گلگونش آهسته نفس می کشید و گذارش روزانه از جلوی چشمش می گذشت ، همانوقت بود که داشآکل حقیقی داشآکل طبیعی با تمام احساسات و هوا و هوس ، بدون رودربایستی از تو قشری که آداب و رسوم جامعه به دور او بسته بود ، از توی افکاری که از بچگی به او تلقین شده بود بیرون می آمد و آزادانه مرجان را تنگ در آغوش می کشید . تپش آهسته قلب ، لب های آتشی و تن نرمش را حس می کرد و از روی گونه هایش بوسه می زد . ولی هنگامیکه از خواب می پرید به خودش دشنام میداد ، به زندگی نفرین می فرستاد و مانند دیوانه ها در اطاق به دور خودش میگشت .
@Deep_Mo ✨
داش آکل | #صادق_هدایت
دنبال کسی نگرد
که دارد غرق می شود !
مرا که اینقدر آرام روی صندلی نشسته ام
و دارم چای مینوشم،
نجات بده…
@Deep_Mo ✨
#رویا_شاه_حسین_زاده
که دارد غرق می شود !
مرا که اینقدر آرام روی صندلی نشسته ام
و دارم چای مینوشم،
نجات بده…
@Deep_Mo ✨
#رویا_شاه_حسین_زاده