"چگونه می شُد فراموشش کرد..."
ساده است
برای فراموشی آدم ها
باید قیافه ی حق به جانب گرفت!
و بدترین برخوردها و رفتارش را مرور کرد ...
چگونه می توانم فراموشت کنم!
هر چقدر
حق به جانب من باشد
چشم هات...
رفتاری صمیمانه است
دست هات
برخوردی نجیب و باشکوه...
#حمید_جدیدی
ساده است
برای فراموشی آدم ها
باید قیافه ی حق به جانب گرفت!
و بدترین برخوردها و رفتارش را مرور کرد ...
چگونه می توانم فراموشت کنم!
هر چقدر
حق به جانب من باشد
چشم هات...
رفتاری صمیمانه است
دست هات
برخوردی نجیب و باشکوه...
#حمید_جدیدی
آمدی جانم به قربانت "ولی" ....
نه جانم..
این بار هیچ امّا و ولی در کار نیست...
تو فقط "بیا" :))
#مهسا_ولیپور
نه جانم..
این بار هیچ امّا و ولی در کار نیست...
تو فقط "بیا" :))
#مهسا_ولیپور
بانو
میشود من همان آدم خیالیِ تنهایتان باشم که جلوی تمامِ آینه های قدی یِِ عمرت برایش دلبرانه رقصیدید؟
میشود من همانی باشم که وقت خرید در خیالت میگفت : "این بیشتر بهت میاد"...
میشود همان نیامده ای باشم که همیشه برایش میپوشید و آرایش میکنید؟
امکان دارد من دلیل بلندیِ زلف شما باشم بانو؟
اصلا ً
ای کاش نام کوچکم را
"سلیقه ی شما"
میگذاشتند ...
#امیرمهدی_زمانی
میشود من همان آدم خیالیِ تنهایتان باشم که جلوی تمامِ آینه های قدی یِِ عمرت برایش دلبرانه رقصیدید؟
میشود من همانی باشم که وقت خرید در خیالت میگفت : "این بیشتر بهت میاد"...
میشود همان نیامده ای باشم که همیشه برایش میپوشید و آرایش میکنید؟
امکان دارد من دلیل بلندیِ زلف شما باشم بانو؟
اصلا ً
ای کاش نام کوچکم را
"سلیقه ی شما"
میگذاشتند ...
#امیرمهدی_زمانی
وقتی عینکی شدم
اولش حس میکردم
یه چیزی مزاحممه
همش یادم میرفت
کجا گذاشتمش
بعضی وقتا هم که اصلن برام مهم نبود
مگر این که چیزی رو نمیتونستم
ببینم میرفتم سراغش
آروم آروم بهش عادت کردم
طوری که وقتی نبود آروم و قرار نداشتم
بعضی وقتا که گمش میکردم
نبودش
خیلی واضح و اعصاب خورد کن بود
قشنگ حس میکردم
یه چیزی کمه
تا این که یه روزی چشمام خوب شد
و نیازی به عینک نداشتم
خیلی سخت بود برام
اولش کلی اعصابم داغون شد
از رو عادت دستم میذاشتم
رو صورتم ولی با نبودش مساوی میشد
انگار یه تیکه از بدنمو برده بودن
ولی آهسته آهسته
با نبودش کنار اومدم
شدم مثله روزای اول
انگار نه انگار که عینکی بوده
تو هم مثل عینک بودی ...
بودنت اصلن برام مهم نبود
بعضی وقتا هم مجبوری میومدم
سراغت
تا این که به بودنت عادت کردم
وقتی نبودی احساس میکردم
یه چیزی کمه
یه چیزی گم شده
آروم آروم بهت وابسته شدم
قلبم بهت عادت کرده بود
وقتی قلبمو تنها گذاشتی
وقتی عوض شدی
وقتی رفتی...
خیلی وحشتناک بود برام
کلافه،
سردرگم،
غمگین،
تنها،
خسته
همه این حسای مذخرفو با هم داشتم
نمیدونم چرا
نمیتونم با نبودت
مثه عینک کنار بیام
نبودنت همه جا حضور داره
#مهزاد_حمدیان
اولش حس میکردم
یه چیزی مزاحممه
همش یادم میرفت
کجا گذاشتمش
بعضی وقتا هم که اصلن برام مهم نبود
مگر این که چیزی رو نمیتونستم
ببینم میرفتم سراغش
آروم آروم بهش عادت کردم
طوری که وقتی نبود آروم و قرار نداشتم
بعضی وقتا که گمش میکردم
نبودش
خیلی واضح و اعصاب خورد کن بود
قشنگ حس میکردم
یه چیزی کمه
تا این که یه روزی چشمام خوب شد
و نیازی به عینک نداشتم
خیلی سخت بود برام
اولش کلی اعصابم داغون شد
از رو عادت دستم میذاشتم
رو صورتم ولی با نبودش مساوی میشد
انگار یه تیکه از بدنمو برده بودن
ولی آهسته آهسته
با نبودش کنار اومدم
شدم مثله روزای اول
انگار نه انگار که عینکی بوده
تو هم مثل عینک بودی ...
بودنت اصلن برام مهم نبود
بعضی وقتا هم مجبوری میومدم
سراغت
تا این که به بودنت عادت کردم
وقتی نبودی احساس میکردم
یه چیزی کمه
یه چیزی گم شده
آروم آروم بهت وابسته شدم
قلبم بهت عادت کرده بود
وقتی قلبمو تنها گذاشتی
وقتی عوض شدی
وقتی رفتی...
خیلی وحشتناک بود برام
کلافه،
سردرگم،
غمگین،
تنها،
خسته
همه این حسای مذخرفو با هم داشتم
نمیدونم چرا
نمیتونم با نبودت
مثه عینک کنار بیام
نبودنت همه جا حضور داره
#مهزاد_حمدیان
اولین بار که کم میاری؛
-گریه میکنی!
دومین بار؛
-به رفیقت میگی!
سومین بار؛
-همه میدونن چه مرگته!
چهارمین بار؛
-سعی میکنی خودت حل کنی!
پنجمین بار؛
-میفهمی هیچ احدی مشکلتو حل نمیکنه!
ششمین بار؛
-میریزی تو خودت!
هفتمین بار؛
رو میاری به سیگار!
هشتمین بار؛
-روانی میشی!
نهمین بار؛
-بی احساس میشی!
آخرین بار؛
دیگه هیچی برات مهم نیست , فقط میخندی :)فقط میخندیع
@Deep_Mo ✨
-گریه میکنی!
دومین بار؛
-به رفیقت میگی!
سومین بار؛
-همه میدونن چه مرگته!
چهارمین بار؛
-سعی میکنی خودت حل کنی!
پنجمین بار؛
-میفهمی هیچ احدی مشکلتو حل نمیکنه!
ششمین بار؛
-میریزی تو خودت!
هفتمین بار؛
رو میاری به سیگار!
هشتمین بار؛
-روانی میشی!
نهمین بار؛
-بی احساس میشی!
آخرین بار؛
دیگه هیچی برات مهم نیست , فقط میخندی :)فقط میخندیع
@Deep_Mo ✨
Que soit
stupéfaite la femme qui ramasse
chaque jour
ses cheveux derrière sa tête
et ne permet pas le vent
de partager sa solitude
entre les gens...
چقدر پريشان است زنى كه هر روز
موهايش را
پشت سرش جمع ميكند
و نميگذارد كه باد
تنهايى اش را
ميانِ آدمها پخش كند...
@Deep_Mo ✨
stupéfaite la femme qui ramasse
chaque jour
ses cheveux derrière sa tête
et ne permet pas le vent
de partager sa solitude
entre les gens...
چقدر پريشان است زنى كه هر روز
موهايش را
پشت سرش جمع ميكند
و نميگذارد كه باد
تنهايى اش را
ميانِ آدمها پخش كند...
@Deep_Mo ✨
ده ساله باشم. خودم را به مریضی بزنم که نروم مدرسه.
صدای زوزهی سماور با
جلز و ولز تخممرغی که توی ماهیتابه است قاطی شده باشد. بابا موهایم را جمع
کند بالای سرم، پتو را دورم بپیچد و بنشاندم توی بغلش. همهچیز
همانقدر امن و خوشبخت تمام شود.
صدای زوزهی سماور با
جلز و ولز تخممرغی که توی ماهیتابه است قاطی شده باشد. بابا موهایم را جمع
کند بالای سرم، پتو را دورم بپیچد و بنشاندم توی بغلش. همهچیز
همانقدر امن و خوشبخت تمام شود.