چند لحظه به سقف، به مرکز کاشیکاری های گنبد نگاه کرد و بعد دستهایش را گذاشت دو طرف دهانش و رو به گنبد فریاد کشید: آهای!... من عاشق این خانم شدهم. خانم هما دولت. فرزند میرزا اسماعیل خان دولت.
صدا پیچید توی شبستان و ناگهان توریستهای ایتالیایی و آدم های توی حیاط برگشتند سمت صدا.
لپهای هما از خجالت سرخ شد و رفت سمت خروجی مسجد.
این بار با بلند ترین صدایی که میتوانست با حنجرهاش تولید کند فریاد زد: هما، دوسِت دارم.
و انعکاس صداش تکرار شد توی شبستان:
هما ما ما ما...دوسِت سِت ستِ سِت...دا دا دا رم رم رم رم...
#مستور
#بهترین_شکل_ممکن
صدا پیچید توی شبستان و ناگهان توریستهای ایتالیایی و آدم های توی حیاط برگشتند سمت صدا.
لپهای هما از خجالت سرخ شد و رفت سمت خروجی مسجد.
این بار با بلند ترین صدایی که میتوانست با حنجرهاش تولید کند فریاد زد: هما، دوسِت دارم.
و انعکاس صداش تکرار شد توی شبستان:
هما ما ما ما...دوسِت سِت ستِ سِت...دا دا دا رم رم رم رم...
#مستور
#بهترین_شکل_ممکن
يا عشق اول باشيد
يا يه جوری دوم باشيد كه روزی ده بار بگه كاش زودتر ميديدمش
يا يه جوری دوم باشيد كه روزی ده بار بگه كاش زودتر ميديدمش
اون فكر كرد همه مثل منن رفت سراغِ بقيه
منم فكر كردم همه مثل اونن دوره همه رو خط كشيدم ..
منم فكر كردم همه مثل اونن دوره همه رو خط كشيدم ..
نگذارید قهرهایتان طولانی شود
نگذارید بغض ها طوفان شود
نگذارید دلتان احساسِ سنگینی کند
هرچقدر هم که صدایتان بالا رفت ، اخمتان در هم شد
با حرفی
آغوشی
نگاهی
یک نقطهء پایان بگذارید
ادامه دادن یعنی غرور
و غرور تمرینِ جدایی می آورد
#عادل_دانتیسم
نگذارید بغض ها طوفان شود
نگذارید دلتان احساسِ سنگینی کند
هرچقدر هم که صدایتان بالا رفت ، اخمتان در هم شد
با حرفی
آغوشی
نگاهی
یک نقطهء پایان بگذارید
ادامه دادن یعنی غرور
و غرور تمرینِ جدایی می آورد
#عادل_دانتیسم
دوستم نداری؟ باشد قبول!
اما بگو که بعد از مرگم برایم گریه میکنی؟
یا اصلا گریه نه!
ناراحت که میشوی؟
باشد! همین کافیست که بدانم حداقل بعد از مرگام برایت با ارزش میشوم..
#یار_قدیمی
اما بگو که بعد از مرگم برایم گریه میکنی؟
یا اصلا گریه نه!
ناراحت که میشوی؟
باشد! همین کافیست که بدانم حداقل بعد از مرگام برایت با ارزش میشوم..
#یار_قدیمی
بهش گفتم تا حالا توی پاییز،
زیر بارون عاشق شدی؟
لبخند تلخی زد و گفت؛
نه!
اما کسی که خیلی دوست داشتم
رو توی پاییز از دست دادم
سرم رو یه حالت تاسف تکون دادم و گفتم؛
متاسفم،
نمیخواستم ناراحتت کنم
خنديد و گفت؛
تا ياد دارم برام تصميم گرفتن،
من هیچوقت تصمیمگیرندهی زندگیم نبودم
دیگه با این شرایط کنار اومدم،
نه از چیزی خوشحال میشم،
نه دیگه هیج اتفاقی میتونه ناراحتم کنه...
نگاهش رو دنبال کردم و گفتم؛
هیچوقت دلت براش تنگ شده؟
سرش رو انداخت پایین و گفت؛
زیاد، دقیقا از همون لحظهای که بیخداحافظی رفت...
گفتم؛ پس حتما خیلی دلت میخواد دوباره ببینیش؟
آره؟
رووش رو برگردوند و گفت؛ نه!
هیچوقت آرزو نکردم دوباره ببینمش.
متعجبانه گفتم؛ باور نمیکنم!
امکان نداره دلت واسه کسی تنگ بشه و نخوای ببینیش.
پشت به من ایستاد، پک عمیقی به سیگارش زد و گفت: مطمئنم اگه باز ببینمش،
دیگه مثل قبل دوستش ندارم :))
«بعضیا با رفتنشون، یه حفرهای توی قلبت باز میکنن،
که حتی اگه خودشون برگردن هم،
جای خاليشون پر نمیشه».
#پویا_جمشیدی
زیر بارون عاشق شدی؟
لبخند تلخی زد و گفت؛
نه!
اما کسی که خیلی دوست داشتم
رو توی پاییز از دست دادم
سرم رو یه حالت تاسف تکون دادم و گفتم؛
متاسفم،
نمیخواستم ناراحتت کنم
خنديد و گفت؛
تا ياد دارم برام تصميم گرفتن،
من هیچوقت تصمیمگیرندهی زندگیم نبودم
دیگه با این شرایط کنار اومدم،
نه از چیزی خوشحال میشم،
نه دیگه هیج اتفاقی میتونه ناراحتم کنه...
نگاهش رو دنبال کردم و گفتم؛
هیچوقت دلت براش تنگ شده؟
سرش رو انداخت پایین و گفت؛
زیاد، دقیقا از همون لحظهای که بیخداحافظی رفت...
گفتم؛ پس حتما خیلی دلت میخواد دوباره ببینیش؟
آره؟
رووش رو برگردوند و گفت؛ نه!
هیچوقت آرزو نکردم دوباره ببینمش.
متعجبانه گفتم؛ باور نمیکنم!
امکان نداره دلت واسه کسی تنگ بشه و نخوای ببینیش.
پشت به من ایستاد، پک عمیقی به سیگارش زد و گفت: مطمئنم اگه باز ببینمش،
دیگه مثل قبل دوستش ندارم :))
«بعضیا با رفتنشون، یه حفرهای توی قلبت باز میکنن،
که حتی اگه خودشون برگردن هم،
جای خاليشون پر نمیشه».
#پویا_جمشیدی
سعدیا گفتی که مهرش میرود از دل ...
ولی
مهر رفت
آبان که آرامم نکرد...
آذر سلام!
ولی
مهر رفت
آبان که آرامم نکرد...
آذر سلام!
تو هیچی نیسی جز یه مشت بغض که قول میدم نترکن حالا بشین و نگام کن چون این قولم میدم که هر روز بهتر شم =]]]
"چگونه می شُد فراموشش کرد..."
ساده است
برای فراموشی آدم ها
باید قیافه ی حق به جانب گرفت!
و بدترین برخوردها و رفتارش را مرور کرد ...
چگونه می توانم فراموشت کنم!
هر چقدر
حق به جانب من باشد
چشم هات...
رفتاری صمیمانه است
دست هات
برخوردی نجیب و باشکوه...
#حمید_جدیدی
ساده است
برای فراموشی آدم ها
باید قیافه ی حق به جانب گرفت!
و بدترین برخوردها و رفتارش را مرور کرد ...
چگونه می توانم فراموشت کنم!
هر چقدر
حق به جانب من باشد
چشم هات...
رفتاری صمیمانه است
دست هات
برخوردی نجیب و باشکوه...
#حمید_جدیدی
آمدی جانم به قربانت "ولی" ....
نه جانم..
این بار هیچ امّا و ولی در کار نیست...
تو فقط "بیا" :))
#مهسا_ولیپور
نه جانم..
این بار هیچ امّا و ولی در کار نیست...
تو فقط "بیا" :))
#مهسا_ولیپور
بانو
میشود من همان آدم خیالیِ تنهایتان باشم که جلوی تمامِ آینه های قدی یِِ عمرت برایش دلبرانه رقصیدید؟
میشود من همانی باشم که وقت خرید در خیالت میگفت : "این بیشتر بهت میاد"...
میشود همان نیامده ای باشم که همیشه برایش میپوشید و آرایش میکنید؟
امکان دارد من دلیل بلندیِ زلف شما باشم بانو؟
اصلا ً
ای کاش نام کوچکم را
"سلیقه ی شما"
میگذاشتند ...
#امیرمهدی_زمانی
میشود من همان آدم خیالیِ تنهایتان باشم که جلوی تمامِ آینه های قدی یِِ عمرت برایش دلبرانه رقصیدید؟
میشود من همانی باشم که وقت خرید در خیالت میگفت : "این بیشتر بهت میاد"...
میشود همان نیامده ای باشم که همیشه برایش میپوشید و آرایش میکنید؟
امکان دارد من دلیل بلندیِ زلف شما باشم بانو؟
اصلا ً
ای کاش نام کوچکم را
"سلیقه ی شما"
میگذاشتند ...
#امیرمهدی_زمانی
وقتی عینکی شدم
اولش حس میکردم
یه چیزی مزاحممه
همش یادم میرفت
کجا گذاشتمش
بعضی وقتا هم که اصلن برام مهم نبود
مگر این که چیزی رو نمیتونستم
ببینم میرفتم سراغش
آروم آروم بهش عادت کردم
طوری که وقتی نبود آروم و قرار نداشتم
بعضی وقتا که گمش میکردم
نبودش
خیلی واضح و اعصاب خورد کن بود
قشنگ حس میکردم
یه چیزی کمه
تا این که یه روزی چشمام خوب شد
و نیازی به عینک نداشتم
خیلی سخت بود برام
اولش کلی اعصابم داغون شد
از رو عادت دستم میذاشتم
رو صورتم ولی با نبودش مساوی میشد
انگار یه تیکه از بدنمو برده بودن
ولی آهسته آهسته
با نبودش کنار اومدم
شدم مثله روزای اول
انگار نه انگار که عینکی بوده
تو هم مثل عینک بودی ...
بودنت اصلن برام مهم نبود
بعضی وقتا هم مجبوری میومدم
سراغت
تا این که به بودنت عادت کردم
وقتی نبودی احساس میکردم
یه چیزی کمه
یه چیزی گم شده
آروم آروم بهت وابسته شدم
قلبم بهت عادت کرده بود
وقتی قلبمو تنها گذاشتی
وقتی عوض شدی
وقتی رفتی...
خیلی وحشتناک بود برام
کلافه،
سردرگم،
غمگین،
تنها،
خسته
همه این حسای مذخرفو با هم داشتم
نمیدونم چرا
نمیتونم با نبودت
مثه عینک کنار بیام
نبودنت همه جا حضور داره
#مهزاد_حمدیان
اولش حس میکردم
یه چیزی مزاحممه
همش یادم میرفت
کجا گذاشتمش
بعضی وقتا هم که اصلن برام مهم نبود
مگر این که چیزی رو نمیتونستم
ببینم میرفتم سراغش
آروم آروم بهش عادت کردم
طوری که وقتی نبود آروم و قرار نداشتم
بعضی وقتا که گمش میکردم
نبودش
خیلی واضح و اعصاب خورد کن بود
قشنگ حس میکردم
یه چیزی کمه
تا این که یه روزی چشمام خوب شد
و نیازی به عینک نداشتم
خیلی سخت بود برام
اولش کلی اعصابم داغون شد
از رو عادت دستم میذاشتم
رو صورتم ولی با نبودش مساوی میشد
انگار یه تیکه از بدنمو برده بودن
ولی آهسته آهسته
با نبودش کنار اومدم
شدم مثله روزای اول
انگار نه انگار که عینکی بوده
تو هم مثل عینک بودی ...
بودنت اصلن برام مهم نبود
بعضی وقتا هم مجبوری میومدم
سراغت
تا این که به بودنت عادت کردم
وقتی نبودی احساس میکردم
یه چیزی کمه
یه چیزی گم شده
آروم آروم بهت وابسته شدم
قلبم بهت عادت کرده بود
وقتی قلبمو تنها گذاشتی
وقتی عوض شدی
وقتی رفتی...
خیلی وحشتناک بود برام
کلافه،
سردرگم،
غمگین،
تنها،
خسته
همه این حسای مذخرفو با هم داشتم
نمیدونم چرا
نمیتونم با نبودت
مثه عینک کنار بیام
نبودنت همه جا حضور داره
#مهزاد_حمدیان
اولین بار که کم میاری؛
-گریه میکنی!
دومین بار؛
-به رفیقت میگی!
سومین بار؛
-همه میدونن چه مرگته!
چهارمین بار؛
-سعی میکنی خودت حل کنی!
پنجمین بار؛
-میفهمی هیچ احدی مشکلتو حل نمیکنه!
ششمین بار؛
-میریزی تو خودت!
هفتمین بار؛
رو میاری به سیگار!
هشتمین بار؛
-روانی میشی!
نهمین بار؛
-بی احساس میشی!
آخرین بار؛
دیگه هیچی برات مهم نیست , فقط میخندی :)فقط میخندیع
@Deep_Mo ✨
-گریه میکنی!
دومین بار؛
-به رفیقت میگی!
سومین بار؛
-همه میدونن چه مرگته!
چهارمین بار؛
-سعی میکنی خودت حل کنی!
پنجمین بار؛
-میفهمی هیچ احدی مشکلتو حل نمیکنه!
ششمین بار؛
-میریزی تو خودت!
هفتمین بار؛
رو میاری به سیگار!
هشتمین بار؛
-روانی میشی!
نهمین بار؛
-بی احساس میشی!
آخرین بار؛
دیگه هیچی برات مهم نیست , فقط میخندی :)فقط میخندیع
@Deep_Mo ✨
Que soit
stupéfaite la femme qui ramasse
chaque jour
ses cheveux derrière sa tête
et ne permet pas le vent
de partager sa solitude
entre les gens...
چقدر پريشان است زنى كه هر روز
موهايش را
پشت سرش جمع ميكند
و نميگذارد كه باد
تنهايى اش را
ميانِ آدمها پخش كند...
@Deep_Mo ✨
stupéfaite la femme qui ramasse
chaque jour
ses cheveux derrière sa tête
et ne permet pas le vent
de partager sa solitude
entre les gens...
چقدر پريشان است زنى كه هر روز
موهايش را
پشت سرش جمع ميكند
و نميگذارد كه باد
تنهايى اش را
ميانِ آدمها پخش كند...
@Deep_Mo ✨