Sale Bi Bahar
Mohsen Chavoshi
رنگِ چشمات ، آسمونم
خندههات ، قاتلِ جونم
دلبرِ ابرو کمونم
دلمو شکار کردی
خندههات ، قاتلِ جونم
دلبرِ ابرو کمونم
دلمو شکار کردی
تو که بی نام و نشانی؛
چرا خب من پس،
میزند هعی به دلم کآیی باز؟
تو که امکانی و ممکن شدنت جز ما بود،
پس چرا من نتوانم که فراموشت هم؛
بکنم ممکن و امکانت هم،
چرا خب من پس،
میشوی هعی به دلم ممکن باز؟
تو که با یار دگر بودی و بودن معنی؛
میگرفت از نفسم کای میرفت،
سوی آن ناکجهِ ناممکن،
سوی آن قبلگهِ لامومن،
چرا خب من پس،
بودنت را به تمسک جویم باز؟
رفته بودی ز خیالم به دیاری دیگر،
به دیاری که نباشد یادی،
نه به یادی نه به حسی نه به احساس نیازی،
چرا خب من پس،
ز دیارم نتوانم که کنم بیرونت؟
ز حریمم نتوانم که کنم تحریمت؟
تو چه بودی که چنین ناآرام؛
میکنی حالم و احوالم را؛
ناخوش و این همه بد را خب من،
دارمش دوست تر از جانم باز؟
#محیکس
چرا خب من پس،
میزند هعی به دلم کآیی باز؟
تو که امکانی و ممکن شدنت جز ما بود،
پس چرا من نتوانم که فراموشت هم؛
بکنم ممکن و امکانت هم،
چرا خب من پس،
میشوی هعی به دلم ممکن باز؟
تو که با یار دگر بودی و بودن معنی؛
میگرفت از نفسم کای میرفت،
سوی آن ناکجهِ ناممکن،
سوی آن قبلگهِ لامومن،
چرا خب من پس،
بودنت را به تمسک جویم باز؟
رفته بودی ز خیالم به دیاری دیگر،
به دیاری که نباشد یادی،
نه به یادی نه به حسی نه به احساس نیازی،
چرا خب من پس،
ز دیارم نتوانم که کنم بیرونت؟
ز حریمم نتوانم که کنم تحریمت؟
تو چه بودی که چنین ناآرام؛
میکنی حالم و احوالم را؛
ناخوش و این همه بد را خب من،
دارمش دوست تر از جانم باز؟
#محیکس
تو مرا یاد کنی، یا نکنی
باورت گر بشود، گر نشود
حرفی نیست،
اما..!
اما نفسم میگیرد،
در هوائی که،
نفس های تو نیست..!
#سهراب_سپهری
باورت گر بشود، گر نشود
حرفی نیست،
اما..!
اما نفسم میگیرد،
در هوائی که،
نفس های تو نیست..!
#سهراب_سپهری
در دنیای موازی شیشهی رفلکس پنجرهی اتاقت هستم، شب که میشود خودت را در من میبینی. زیباتر از آینهی جیبی کوچک داخل کیفت. چراغ را که میکُشی من میمانم و شمارش نفس های قبل از خوابت، تلاطم افکارت و بوی تنت. گاه دوس داشتنی، گاه دوس داشتنی تر [آن وقت ها که میدانم و میدانی]
#محیکس
#محیکس
Forwarded from bitrait
من از تو جان گرفته ام کُنم فدای تو
ز جان گذر نمیتوان مگر برای تو
دل از تو بر نمیکَنم تویی جهان من
دچار تو نمیکَند دل از هوای تو
ز جان گذر نمیتوان مگر برای تو
دل از تو بر نمیکَنم تویی جهان من
دچار تو نمیکَند دل از هوای تو
گفت آدمه، بلوار نیست که وقتی ردش کردی، دوباره از بریدگی دور بزنی و برگردی بهش، وقتی رد شدی ازش دیگه رد شدی! مگه اینکه دیگه یه جایی وایسی منتظرش که برسه، اونم تازه شاید بیاد رد بشه و بره و هرچی دست تکون بدی براش نبیندت!شایدم ببینی با یکی دیگه داره میره، شایدم کلا نیادش دیگه اصلا.
۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰
گفت آدمه، بلوار نیست که وقتی ردش کردی، دوباره از بریدگی دور بزنی و برگردی بهش، وقتی رد شدی ازش دیگه رد شدی! مگه اینکه دیگه یه جایی وایسی منتظرش که برسه، اونم تازه شاید بیاد رد بشه و بره و هرچی دست تکون بدی براش نبیندت!شایدم ببینی با یکی دیگه داره میره، شایدم…