در دنیای موازی شیشهی رفلکس پنجرهی اتاقت هستم، شب که میشود خودت را در من میبینی. زیباتر از آینهی جیبی کوچک داخل کیفت. چراغ را که میکُشی من میمانم و شمارش نفس های قبل از خوابت، تلاطم افکارت و بوی تنت. گاه دوس داشتنی، گاه دوس داشتنی تر [آن وقت ها که میدانم و میدانی]
#محیکس
#محیکس
Forwarded from bitrait
من از تو جان گرفته ام کُنم فدای تو
ز جان گذر نمیتوان مگر برای تو
دل از تو بر نمیکَنم تویی جهان من
دچار تو نمیکَند دل از هوای تو
ز جان گذر نمیتوان مگر برای تو
دل از تو بر نمیکَنم تویی جهان من
دچار تو نمیکَند دل از هوای تو
گفت آدمه، بلوار نیست که وقتی ردش کردی، دوباره از بریدگی دور بزنی و برگردی بهش، وقتی رد شدی ازش دیگه رد شدی! مگه اینکه دیگه یه جایی وایسی منتظرش که برسه، اونم تازه شاید بیاد رد بشه و بره و هرچی دست تکون بدی براش نبیندت!شایدم ببینی با یکی دیگه داره میره، شایدم کلا نیادش دیگه اصلا.
۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰
گفت آدمه، بلوار نیست که وقتی ردش کردی، دوباره از بریدگی دور بزنی و برگردی بهش، وقتی رد شدی ازش دیگه رد شدی! مگه اینکه دیگه یه جایی وایسی منتظرش که برسه، اونم تازه شاید بیاد رد بشه و بره و هرچی دست تکون بدی براش نبیندت!شایدم ببینی با یکی دیگه داره میره، شایدم…
به جای گریه نکن بگیم:
"دنیا نمیارزد به رنج پلکهایت."
"دنیا نمیارزد به رنج پلکهایت."
صدایت را دیدم، مرا میشنوی؟
نگاهت را شنیدم، مرا میبینی؟
سرمایت را حس کردم، گرمم میکنی؟
دستانت را گرفتم، پیاده برویم؟
خیابان است، بغلم میشوی؟؟
#محیکس
نگاهت را شنیدم، مرا میبینی؟
سرمایت را حس کردم، گرمم میکنی؟
دستانت را گرفتم، پیاده برویم؟
خیابان است، بغلم میشوی؟؟
#محیکس
دیدی که یار چون ز دل ما خبر نداشت
ما را شکار کرد و بیفکند و برنداشت
خاقانی
ما را شکار کرد و بیفکند و برنداشت
خاقانی