بعضی از حرفها مثل لیوان بزرگی از چای هستند که آدم را در خودشان فرو میبرند و آدم پیش از آنکه دانسته باشد و یا حتی انتظارش را داشته باشد، ناگهان در آنها و در خودش وا می رود، سوسپانسیونی آشفته از خرده های بیسکوییت و چایی کدر شده که دیگر کسی میلی برای خوردنش ندارد.
Forwarded from ۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰
خواب دیدم پروانهای روی ناقوس معبدم/
بیدار شدم/
حال نمیدانم انسانی هستم که خواب دیده پروانه است یا انسان بودنم رؤیای یک پروانه است.
بیدار شدم/
حال نمیدانم انسانی هستم که خواب دیده پروانه است یا انسان بودنم رؤیای یک پروانه است.
دوش دیدم دلبرم در خواب ناز؛
خواب مستی نه،
در اوج نیاز؛
خواستم در برم او را؛
تصور کردم،
روح را پی جانش؛
تصادم کردم،
آدمی را باشد همچو خیال،
عمر را گویم نه امکان لیال،
باشدم هر شب خیالت آرزو،
خواه در خواب خواه در خوانش راز
#محیکس
خواب مستی نه،
در اوج نیاز؛
خواستم در برم او را؛
تصور کردم،
روح را پی جانش؛
تصادم کردم،
آدمی را باشد همچو خیال،
عمر را گویم نه امکان لیال،
باشدم هر شب خیالت آرزو،
خواه در خواب خواه در خوانش راز
#محیکس
۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰
دوش دیدم دلبرم در خواب ناز؛ خواب مستی نه، در اوج نیاز؛ خواستم در برم او را؛ تصور کردم، روح را پی جانش؛ تصادم کردم، آدمی را باشد همچو خیال، عمر را گویم نه امکان لیال، باشدم هر شب خیالت آرزو، خواه در خواب خواه در خوانش راز #محیکس
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Forwarded from bitrait
Dexter and Emma
Artificial Animals Riding on Neverland✨
Artificial Animals Riding on Neverland✨
قسم به سرخی جامانده از لبانت بر استکان
چشم بستهام به طلوعِ تابیده بر استکان
چشم بستهام به آیندهی مرده آخرین آغوش
و این استکان ...
قسم به سرخی جامانده از لبانت بر استکان !
هر روز ، مانند زندانبانِ نگران از فرارِ زندانیِ سیاسی
چشم میدوزم به سرخی زخم جامانده بر تنِ استکان ، چشم میدوزم با مبادای کمرنگ شدنش
گفتی تا فردا
و من فردا و فردا و فرداهای فردایش شوری اشکهایم را در آن استکان چشیدم.
من اشیاء حضورت تو را در موزهی چشمم نگهداشتهم ؛
دکمهی آخرین پیرهنِ در آغوشم
آخرین کاغذت
آخرین کلمهی قلمت
آخرین صابونی که به تنت زدی
موهای آخرین بار که شانه زدی ...
قسم به سرخی جامانده از لبانت بر استکان
قسم به آخرین استکان که چای درآن نوشیدی
که من پس از تو مردِ آخرینهای جهانم ...
#محمود_درویش
چشم بستهام به طلوعِ تابیده بر استکان
چشم بستهام به آیندهی مرده آخرین آغوش
و این استکان ...
قسم به سرخی جامانده از لبانت بر استکان !
هر روز ، مانند زندانبانِ نگران از فرارِ زندانیِ سیاسی
چشم میدوزم به سرخی زخم جامانده بر تنِ استکان ، چشم میدوزم با مبادای کمرنگ شدنش
گفتی تا فردا
و من فردا و فردا و فرداهای فردایش شوری اشکهایم را در آن استکان چشیدم.
من اشیاء حضورت تو را در موزهی چشمم نگهداشتهم ؛
دکمهی آخرین پیرهنِ در آغوشم
آخرین کاغذت
آخرین کلمهی قلمت
آخرین صابونی که به تنت زدی
موهای آخرین بار که شانه زدی ...
قسم به سرخی جامانده از لبانت بر استکان
قسم به آخرین استکان که چای درآن نوشیدی
که من پس از تو مردِ آخرینهای جهانم ...
#محمود_درویش