قسمت دردناکش اینه که دیگه راهی واسه رسیدن بهت نمونده که ازش ناامید بشم
چو تو آغوش شوی،
چشم شوم؛
خیره به دنبال تو گردم.
چو بیابم بَرِ تو در نظرم؛
بفشارم لمحه،
قوش را چونان که،
برود سوی دگر دلتنگی،
بشود بار دگر یکرنگی،
بنوازد به دلم آهنگی،
که شود وصل به جانم
که شود اصل به کامم
که شود روح و روانم
#محیکس
چشم شوم؛
خیره به دنبال تو گردم.
چو بیابم بَرِ تو در نظرم؛
بفشارم لمحه،
قوش را چونان که،
برود سوی دگر دلتنگی،
بشود بار دگر یکرنگی،
بنوازد به دلم آهنگی،
که شود وصل به جانم
که شود اصل به کامم
که شود روح و روانم
#محیکس
Forwarded from ۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰
توی همهچیز دوتا بعد وجود داره، یه بعد اینه که خودتو توی وسط سختیاش میبینی، که خستهای، که بی رمقی، که تحت فشاری! بعد دیگشم اینه که به آرامش رسیدی، هدف داری، تو مسیری و لذت میبری.
اینکه تو چه جایگاهی هستی مهم نیست، چون مطمئنی که جفتش رو زیر زبونت مزه مزه میکنی، شوری و شیرینیشو میچشی و مسلما سیرت میکنه.
بدی ماجرا اینجاس که تو اون سختیه گیر میکنی، یه مدت خیلی طولانی، یه مدت که خستهت میکنه، که میبُری، که دیگه قیچیش میکنی و به یه جایی میرسی که اگه جلوت زانو بزنه و بگه من واست میمیرم، هیچ اهمیتی نداره و ککتم نمیگزه! چرا؟ چون خودت کشتیش. خودت خواستی بمیره. خودت قاتل احساستی. خودت تنهایی رفتی مرحله بعد. خودتی و خودتی و خودت! تنهای تنهای تنها.
#محیکس
اینکه تو چه جایگاهی هستی مهم نیست، چون مطمئنی که جفتش رو زیر زبونت مزه مزه میکنی، شوری و شیرینیشو میچشی و مسلما سیرت میکنه.
بدی ماجرا اینجاس که تو اون سختیه گیر میکنی، یه مدت خیلی طولانی، یه مدت که خستهت میکنه، که میبُری، که دیگه قیچیش میکنی و به یه جایی میرسی که اگه جلوت زانو بزنه و بگه من واست میمیرم، هیچ اهمیتی نداره و ککتم نمیگزه! چرا؟ چون خودت کشتیش. خودت خواستی بمیره. خودت قاتل احساستی. خودت تنهایی رفتی مرحله بعد. خودتی و خودتی و خودت! تنهای تنهای تنها.
#محیکس
Forwarded from ۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰
بعضی از حرفها مثل لیوان بزرگی از چای هستند که آدم را در خودشان فرو میبرند و آدم پیش از آنکه دانسته باشد و یا حتی انتظارش را داشته باشد، ناگهان در آنها و در خودش وا می رود، سوسپانسیونی آشفته از خرده های بیسکوییت و چایی کدر شده که دیگر کسی میلی برای خوردنش ندارد.
Forwarded from ۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰
خواب دیدم پروانهای روی ناقوس معبدم/
بیدار شدم/
حال نمیدانم انسانی هستم که خواب دیده پروانه است یا انسان بودنم رؤیای یک پروانه است.
بیدار شدم/
حال نمیدانم انسانی هستم که خواب دیده پروانه است یا انسان بودنم رؤیای یک پروانه است.
دوش دیدم دلبرم در خواب ناز؛
خواب مستی نه،
در اوج نیاز؛
خواستم در برم او را؛
تصور کردم،
روح را پی جانش؛
تصادم کردم،
آدمی را باشد همچو خیال،
عمر را گویم نه امکان لیال،
باشدم هر شب خیالت آرزو،
خواه در خواب خواه در خوانش راز
#محیکس
خواب مستی نه،
در اوج نیاز؛
خواستم در برم او را؛
تصور کردم،
روح را پی جانش؛
تصادم کردم،
آدمی را باشد همچو خیال،
عمر را گویم نه امکان لیال،
باشدم هر شب خیالت آرزو،
خواه در خواب خواه در خوانش راز
#محیکس
۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰
دوش دیدم دلبرم در خواب ناز؛ خواب مستی نه، در اوج نیاز؛ خواستم در برم او را؛ تصور کردم، روح را پی جانش؛ تصادم کردم، آدمی را باشد همچو خیال، عمر را گویم نه امکان لیال، باشدم هر شب خیالت آرزو، خواه در خواب خواه در خوانش راز #محیکس
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Forwarded from bitrait