Koja Boodi
Mohsen Chavoshi
تو حق داری اگه رّفتی اگه حرفامو یادت نیست...
۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰
Mohsen Chavoshi – Koja Boodi
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
هاروکی موراکامی، چقد قشنگ درونگرایی رو توصیف کرده:
«وقتی چیزی مرا رنج میداد، درمورد آن با هیچکس حرفی نمیزدم و بهتنهایی مشکل را حل میکردم،
نه اینکه واقعاً احساس تنهایی کنم، بلکه فکر میکردم انسانها، خودشان باید خودشان را نجات دهند»
«وقتی چیزی مرا رنج میداد، درمورد آن با هیچکس حرفی نمیزدم و بهتنهایی مشکل را حل میکردم،
نه اینکه واقعاً احساس تنهایی کنم، بلکه فکر میکردم انسانها، خودشان باید خودشان را نجات دهند»
دائم به سقفی خیره و غرقِ خیالاتم
کهایکاش من شالی به دور گردنش بودم
یا شانهای مابین آن امواج خرمایی
یا وصلهای از هر کجایِ پیرهنش بودم...
#علیرضا_جاوید
کهایکاش من شالی به دور گردنش بودم
یا شانهای مابین آن امواج خرمایی
یا وصلهای از هر کجایِ پیرهنش بودم...
#علیرضا_جاوید
«همههههه چی باز تقصیر من بود
تصمیم گرفتم زود
بااازم مثه دفعه قبله
دوبااره درگیر شم بدجوور
رد نمیشم از روش
تا بااز از یاد ممن بره
اینم یه خاطررهس»
تصمیم گرفتم زود
بااازم مثه دفعه قبله
دوبااره درگیر شم بدجوور
رد نمیشم از روش
تا بااز از یاد ممن بره
اینم یه خاطررهس»
Forwarded from ۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰ (𝓜𝓸𝓱𝓲𝔁🍁)
حس:
تو واسم مثه اون لحظهای که داری باهاش حرف میزنی، یه تبسم ناخواسته گوشهی لبته، جوریکه هر کسی ببینتت میفهمی داری دوس داشته میشی.
من واست مثه اون لحظهایم که با کلی اشتها چشاتو تیز کردی واسه لقمهی آخر پیتزات که با ذوق نگهش داشتی واسه آخرین لقمهت، یهو یکی میخورتش. همونقد حرص درآر، همونقد تو ذوقزن، همونقد منزجر کننده!
بعضی وقتا فکر میکنم به اتفاقا، که هیچی نمیتونه اینقد اتفاقی باشه، که چرا داره اینجوری میشه! که چی شد که اینجوری شد! که چی قراره بشه! ولی خب ته هر سناریو، این منم که بزهکارم و تویی که بدهکار.
بدهکار زمانیکه صرف من شد، نخواستی؛ ولی شد.
منم طبق معمول بزهکار ندونم کاریایی که تجربه کردنشون یه دیو پنجسَر ساخته ازم.
یادته میگفتم از من تا دنیایی که باهات ساختم یه تو فاصلهس؟
حالا میگم از من تا تو یه دنیا فاصلهس...
یه دنیا قد تموم فکرایی که تو هر ثانیه نبودنت از تو پنجتا سَرَم میگذره! خیلیه نه؟
#محیکس
تو واسم مثه اون لحظهای که داری باهاش حرف میزنی، یه تبسم ناخواسته گوشهی لبته، جوریکه هر کسی ببینتت میفهمی داری دوس داشته میشی.
من واست مثه اون لحظهایم که با کلی اشتها چشاتو تیز کردی واسه لقمهی آخر پیتزات که با ذوق نگهش داشتی واسه آخرین لقمهت، یهو یکی میخورتش. همونقد حرص درآر، همونقد تو ذوقزن، همونقد منزجر کننده!
بعضی وقتا فکر میکنم به اتفاقا، که هیچی نمیتونه اینقد اتفاقی باشه، که چرا داره اینجوری میشه! که چی شد که اینجوری شد! که چی قراره بشه! ولی خب ته هر سناریو، این منم که بزهکارم و تویی که بدهکار.
بدهکار زمانیکه صرف من شد، نخواستی؛ ولی شد.
منم طبق معمول بزهکار ندونم کاریایی که تجربه کردنشون یه دیو پنجسَر ساخته ازم.
یادته میگفتم از من تا دنیایی که باهات ساختم یه تو فاصلهس؟
حالا میگم از من تا تو یه دنیا فاصلهس...
یه دنیا قد تموم فکرایی که تو هر ثانیه نبودنت از تو پنجتا سَرَم میگذره! خیلیه نه؟
#محیکس