به سکوت خو می گرفت و آن قدر بی حضور شده بود که همه فراموشش کرده بودند،انگار به دنیا آمده بود که تنها باشد.
{پر رعد و برق شده قلبم،
از دوریه تو؛
حواستم نیست...}
از دوریه تو؛
حواستم نیست...}
گمان میکند اگر بگریزد
نجات یافته است،
دریغا که اندوهِ انسان بودن
سنجاق است بر سینهی آدمی
نجات یافته است،
دریغا که اندوهِ انسان بودن
سنجاق است بر سینهی آدمی
دنبال زخمی تازه میگشت تا دردَش را از یاد ببرد.
۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰
Mahasti – Asir
آخ که هنوز...