امروز هم گذشت؛
یکی دیگر از آخر هفته هایی که دیگر به تو نمیاندیشم،
مدتیست که تمنای وصالت را از خویش رهانیدهام،
عطر تنت را از یاد بردهام،
تبدیل به غریبهی آشنایی شدهای که در روزگاری میپرستیدمش،
طعم لبهایت دیگر رعشه بر اندامم نمیافکند،
در این حوالی خاکستری رنگیست طنین افکن بر وجود، وجودی که دیگر با کرختی انس گرفته و گرما برایش بی معنیست،
میدانی؟
حالا که میاندیشم، زندگی با یادت، خاطرت، خاطراتت، امیدی را دلم زنده نگه میداشت که حالا مدتهاست مرده، ارزشش را نداشت، فراموشی را میگویم.
#محیکس
یکی دیگر از آخر هفته هایی که دیگر به تو نمیاندیشم،
مدتیست که تمنای وصالت را از خویش رهانیدهام،
عطر تنت را از یاد بردهام،
تبدیل به غریبهی آشنایی شدهای که در روزگاری میپرستیدمش،
طعم لبهایت دیگر رعشه بر اندامم نمیافکند،
در این حوالی خاکستری رنگیست طنین افکن بر وجود، وجودی که دیگر با کرختی انس گرفته و گرما برایش بی معنیست،
میدانی؟
حالا که میاندیشم، زندگی با یادت، خاطرت، خاطراتت، امیدی را دلم زنده نگه میداشت که حالا مدتهاست مرده، ارزشش را نداشت، فراموشی را میگویم.
#محیکس
تو سریال خاتون، شیرزاد تعریف میکنه:
اومدم خواستگاریت رفتی چایی بیاری
تو این فاصله دلم برات تنگ شد...
اومدم خواستگاریت رفتی چایی بیاری
تو این فاصله دلم برات تنگ شد...
Perfect
Sam Smith
Got a feeling that it could be you
Could be you, should be you
Two plus two makes one in love
It could be us, baby, trust
I’m soft to touch, yeah
@Deep_Mo✨
Could be you, should be you
Two plus two makes one in love
It could be us, baby, trust
I’m soft to touch, yeah
@Deep_Mo✨
- بی تو نه بوی خاک نجاتم داد
نه شمارش ستارهها تسکینم
چرا صدایم کردی؟
چرا؟
نه شمارش ستارهها تسکینم
چرا صدایم کردی؟
چرا؟
🔥1
چنان گویم که انگاری محالیست
چنان گویی که انکارم دچار است.
منم بی تو چراغی در تباهی
تویی بی من امیدی در سیاهی
چرایم را ندانی
چرایت را نپرسم
گم اندر گم ز این خیل بلاهی...
#محیکس
چنان گویی که انکارم دچار است.
منم بی تو چراغی در تباهی
تویی بی من امیدی در سیاهی
چرایم را ندانی
چرایت را نپرسم
گم اندر گم ز این خیل بلاهی...
#محیکس
🕊3
مرد به جای "من هنوز دوستت دارم" گفت سرت بهتر شد؟
زن به جای "اما من دیگر دوستت ندارم" گفت بهترم.
بعد، مثل دو موریانه که در یک درخت محزون گیر افتاده باشند، روی تختی که ماهها بود آتش نمیگرفت، کنار هم مردند...
#حمید_سلیمی
زن به جای "اما من دیگر دوستت ندارم" گفت بهترم.
بعد، مثل دو موریانه که در یک درخت محزون گیر افتاده باشند، روی تختی که ماهها بود آتش نمیگرفت، کنار هم مردند...
#حمید_سلیمی
واژه رنگ زندگی بود وقتی تو فکر تو بودم...