چروک برداشتهام از غم. انگار که ساعتها و روزها و شبهاست که توی آبهای اندوه جهان شناورم.
- بیشتر از همیشه دلم میخواست توی بغلت گریه کنم و بگم که از این وضعیت مزخرف خستهام، اما چون میدونستم قرار نیست هیچوقت اشکامو پاک کنی و منو مطمئن کنی از بودنت، خندیدم و گفتم ناراحت نیستم.
〰️
بهشت را سیاه پوش کنید! شب را صدا زنید!
{ Hung be the heavens with black, yield day to night }
انگلستان، تاکنون پادشاهی با این همه فضیلت از دست نداده بود.
{ England ne’er lost a king of so much worth }
دنباله دار هایی که زمان و فضا را دگرگون میکنند
{ Comets, importing change of times and states, }
ستارگان بدشگونی که پادشاه مارا
{ And with them scourge the bad revolting stars }
به دامان مرگ کشانده اند، تازیانه میزنند.
{ That have consented unto Henry’s death }
➖ Henry VI Pt 1 - Shakespeare
بهشت را سیاه پوش کنید! شب را صدا زنید!
{ Hung be the heavens with black, yield day to night }
انگلستان، تاکنون پادشاهی با این همه فضیلت از دست نداده بود.
{ England ne’er lost a king of so much worth }
دنباله دار هایی که زمان و فضا را دگرگون میکنند
{ Comets, importing change of times and states, }
ستارگان بدشگونی که پادشاه مارا
{ And with them scourge the bad revolting stars }
به دامان مرگ کشانده اند، تازیانه میزنند.
{ That have consented unto Henry’s death }
➖ Henry VI Pt 1 - Shakespeare
امروز هم گذشت؛
یکی دیگر از آخر هفته هایی که دیگر به تو نمیاندیشم،
مدتیست که تمنای وصالت را از خویش رهانیدهام،
عطر تنت را از یاد بردهام،
تبدیل به غریبهی آشنایی شدهای که در روزگاری میپرستیدمش،
طعم لبهایت دیگر رعشه بر اندامم نمیافکند،
در این حوالی خاکستری رنگیست طنین افکن بر وجود، وجودی که دیگر با کرختی انس گرفته و گرما برایش بی معنیست،
میدانی؟
حالا که میاندیشم، زندگی با یادت، خاطرت، خاطراتت، امیدی را دلم زنده نگه میداشت که حالا مدتهاست مرده، ارزشش را نداشت، فراموشی را میگویم.
#محیکس
یکی دیگر از آخر هفته هایی که دیگر به تو نمیاندیشم،
مدتیست که تمنای وصالت را از خویش رهانیدهام،
عطر تنت را از یاد بردهام،
تبدیل به غریبهی آشنایی شدهای که در روزگاری میپرستیدمش،
طعم لبهایت دیگر رعشه بر اندامم نمیافکند،
در این حوالی خاکستری رنگیست طنین افکن بر وجود، وجودی که دیگر با کرختی انس گرفته و گرما برایش بی معنیست،
میدانی؟
حالا که میاندیشم، زندگی با یادت، خاطرت، خاطراتت، امیدی را دلم زنده نگه میداشت که حالا مدتهاست مرده، ارزشش را نداشت، فراموشی را میگویم.
#محیکس