“Like everybody starts out somewheres. and they do something, something gets done to them and it changes their life. That's called an arc. Where's my arc?”
#ChristopherMoltisanti
#ChristopherMoltisanti
بعضیام اونقدر بی لیاقتن که با خودت میگی حیف همون فرصتایی که بهشون دادی تا بخوای مطمئن شی!
#ارزش
#ارزش
🔥1
وایم چو بفهمد نفسم رایحهای همچو بهار از بغلت/
وایم چو بخندد دلکم قهقهای بحر چشانش چو غزال/
زان بحر که آوای تنش همچو نفس در سرما/ و رقیبم همه تن غرق در این خرداد است
ای وای چو فریاد زند در دل تو آشوبی/
پاییز بهار است و زمستان خرداد.
#محیکس
وایم چو بخندد دلکم قهقهای بحر چشانش چو غزال/
زان بحر که آوای تنش همچو نفس در سرما/ و رقیبم همه تن غرق در این خرداد است
ای وای چو فریاد زند در دل تو آشوبی/
پاییز بهار است و زمستان خرداد.
#محیکس
بشارت میدهد هر دم، عصای پیر در دستم
که مرگ اینجاست، یا اینجاست، یا اینجاست..
که مرگ اینجاست، یا اینجاست، یا اینجاست..
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Buffalo '66✨1998
@Deep_Mo
@Deep_Mo
گفت: مرا یادت هست؟
دویدم و در راه فکر کردم که من چه یادی دارم
چرا یادم به وسعت همهی تاریخ است؟
و چرا آدمها در یاد من زندگی میکنند
و من در یاد هیچکس نیستم؟
#عباس_معروفی
دویدم و در راه فکر کردم که من چه یادی دارم
چرا یادم به وسعت همهی تاریخ است؟
و چرا آدمها در یاد من زندگی میکنند
و من در یاد هیچکس نیستم؟
#عباس_معروفی
Faghat Yekami Chai Vase Man Beriz
Reza Yazdani
تو این روزهای سیاه و کثیف فقط یکمی چای واسه من بریز....
❤1
«بالاخره من ماندم و من، من از من رنجیده است و هیچ کس نیست پا در میانی کند»
عباس کیارستمی
عباس کیارستمی
یکبار زنی برایم نوشت هیچ وقت نگذار بفهمم دیگر دوستم نداری. همان یکبار بود که اعتراف میکرد میداند دوستش دارم. پرسیدم چرا نگذارم؟ نوشت آدم لازم دارد بداند یکنفر به دوستداشتن او ادامه میدهد. خواستم بپرسم چرا حواست نیست که من هم لازم دارم بدانم گاهی، جایی تنت از عطش لمس من پر میشود طوری که در ایستگاه مترو حواست از آدمها و قطارها پرت آهنگهای هدفونت شود و قلبت برهنه برقصد؟ اما نپرسیدم. برایش نوشتم نمیگذارم بفهمی. دیگر جواب نداد.
یکبار زنی برایم نوشت آدم دلش میخواهد با تو بچهدار شود. نوشت از دوباره مادرشدن بیزارم، اما دلم میخواهد دخترم را ببینم که داری برایش پدری میکنی. بعد چندخط درباره این نوشت که حرفش معنایی جز این ندارد که مرا پدر خوبی می داند و اصلا معنای دیگری ندارد. خواستم برایش بنویسم چرا از من نمیپرسی آیا دوست دارم پدر دخترت باشم؟ اما ننوشتم. برایش نوشتم دخترت را ببوس. کمی بعد، همهی حرفها را پاک کرد. دخترمان گم شد.
یکبار زنی برایم نوشت موقع رفتن طوری آرام بودی که شک کردم هرگز دوستم داشتهای. شبی را میگفت که گوشهی میدان تجریش بیهوا لبم را بوسید و رفت و من ایستادم زیر برف و رفتنش را نگاه کردم. صبر کردم تا دور شود، و بعد همانجا روی نیمکت سیمانی نشستم و گذاشتم صدای اذان امامزاده صالح اشکم را دربیاورد. خواستم برایش بنویسم آرام نبودم، تهی شدهبودم و کلمات گم شدهبود. اما برایش نوشتم رفتن، شکلی از دوست داشتن است. دیگر چیزی ننوشت.
یکبار زنی برایم نوشت فکر میکنی تو را از یاد بردهام، اما همیشه کلماتت را میخوانم و دوست میدارم. خواستم برایش بنویسم نویسندهشدن یعنی همین که بپذیری به جای خودت، کلمات دوست داشتهشوند. بپذیری رقیبان زن دلخواهت را مینوشند، و تو شعرشان میکنی. اما ننوشتم. زن آنقدر زیباست و طوری تشنهام میکند که همیشه حواسم هست مکالمهام با او را کوتاه نگه دارم.
اما زنی که دوست داشتم کلمهای در یک جملهی معمولیش باشم، هرگز چیزی برایم ننوشت. لابد نخواست بفهمم دوستم ندارد. لابد، نخواست پدر دخترش باشم. لابد نخواست دلیل تب مرطوب و تند تن او باشم. لابد نخواست مرا در تجریش ببوسد. لابد نخواست مرا ببیند، یا بشنود، یا بشناسد.
همین.
#حمیدسلیمی
یکبار زنی برایم نوشت آدم دلش میخواهد با تو بچهدار شود. نوشت از دوباره مادرشدن بیزارم، اما دلم میخواهد دخترم را ببینم که داری برایش پدری میکنی. بعد چندخط درباره این نوشت که حرفش معنایی جز این ندارد که مرا پدر خوبی می داند و اصلا معنای دیگری ندارد. خواستم برایش بنویسم چرا از من نمیپرسی آیا دوست دارم پدر دخترت باشم؟ اما ننوشتم. برایش نوشتم دخترت را ببوس. کمی بعد، همهی حرفها را پاک کرد. دخترمان گم شد.
یکبار زنی برایم نوشت موقع رفتن طوری آرام بودی که شک کردم هرگز دوستم داشتهای. شبی را میگفت که گوشهی میدان تجریش بیهوا لبم را بوسید و رفت و من ایستادم زیر برف و رفتنش را نگاه کردم. صبر کردم تا دور شود، و بعد همانجا روی نیمکت سیمانی نشستم و گذاشتم صدای اذان امامزاده صالح اشکم را دربیاورد. خواستم برایش بنویسم آرام نبودم، تهی شدهبودم و کلمات گم شدهبود. اما برایش نوشتم رفتن، شکلی از دوست داشتن است. دیگر چیزی ننوشت.
یکبار زنی برایم نوشت فکر میکنی تو را از یاد بردهام، اما همیشه کلماتت را میخوانم و دوست میدارم. خواستم برایش بنویسم نویسندهشدن یعنی همین که بپذیری به جای خودت، کلمات دوست داشتهشوند. بپذیری رقیبان زن دلخواهت را مینوشند، و تو شعرشان میکنی. اما ننوشتم. زن آنقدر زیباست و طوری تشنهام میکند که همیشه حواسم هست مکالمهام با او را کوتاه نگه دارم.
اما زنی که دوست داشتم کلمهای در یک جملهی معمولیش باشم، هرگز چیزی برایم ننوشت. لابد نخواست بفهمم دوستم ندارد. لابد، نخواست پدر دخترش باشم. لابد نخواست دلیل تب مرطوب و تند تن او باشم. لابد نخواست مرا در تجریش ببوسد. لابد نخواست مرا ببیند، یا بشنود، یا بشناسد.
همین.
#حمیدسلیمی
۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰
Roozbeh Bemani – Cheshmat
من سرزمینی هر کجا باشه
چشمای تو زیباترین جاشه
چشمای تو زیباترین جاشه