ما در فراق بیشتر از وصال عاشقتریم .
این را نوشت و رفت، کسی که میدانست تلخی زندگی در این است که هیچوقت نمیشود...
#علی_والی
این را نوشت و رفت، کسی که میدانست تلخی زندگی در این است که هیچوقت نمیشود...
#علی_والی
ZarreBin
Mohsen Chavoshi
برا اونا که پرنده نبودن، نقاب بودن، زخم بودن، طناب بودن، وعده بودن، درد بودن، چراغ نبودن، افتاب نبودن، رفیق نبودن
برا اونا که چشم نداشتن ببینن، برا لجن خورا، برا سیاهیها
برای مایی که دود شدیم، دود
برا اونا که چشم نداشتن ببینن، برا لجن خورا، برا سیاهیها
برای مایی که دود شدیم، دود
«یا کنارم بمون باهم آشپزی کنیم، کتاب بخونیم، مست کنیم، عشق بازی کنیم، یا برو و شعر شو»
❤2
نه مال دارم که دیوان بخورد و نه دین دارم که شیطان ببرد، وانگهی چه چیزی روی زمین میتواند برایم کوچکترین ارزش را داشته باشد. آنچه که زندگی بوده است از دست دادهام، گذاشتم و خواستم از دستم برود و بعد از آنکه من رفتم، به درک، میخواهد کسی کاغذپارههای مرا بخواند، میخواهد هفتاد سال سیاه هم نخواند.
📓 بوف کور
#صادق_هدایت
📓 بوف کور
#صادق_هدایت
❤1
بغل کن مرا، چنان تنگ که هیچکس نفهمد زخم رویِ تن من بود یا تو
❤3
دوستت می دارم , بی آنکه بخواهمت
سالگشتگی ست این؟
که به خود در پیچی ابروار
بغُری بی آنکه بباری؟
سالگشتگی ست این
که بخواهیَش
بی آنکه بفشاریش؟
سالگشتگی ست این؟
خواستنش
تمنای هر رگ
بی آنکه در میان باشد
خواهشی حتی؟
نهایت عاشقی ست این؟
آن وعده دیدار در فراسوی پیکرها؟
#احمد_شاملو
سالگشتگی ست این؟
که به خود در پیچی ابروار
بغُری بی آنکه بباری؟
سالگشتگی ست این
که بخواهیَش
بی آنکه بفشاریش؟
سالگشتگی ست این؟
خواستنش
تمنای هر رگ
بی آنکه در میان باشد
خواهشی حتی؟
نهایت عاشقی ست این؟
آن وعده دیدار در فراسوی پیکرها؟
#احمد_شاملو
به تصویر در آینه زل میزنم
و به این فکر میکنیم
که کداممان واقعیتریم
گاهی خوابی که دیدهام
از من بیدار میشود
گاهی شکستن یک بشقاب
آن را به شکل واقعیاش برمیگرداند
گاهی پرندهای که تیر میخورد
تیریست که پرنده خورده است!
پنج سالم که بود
لولویی را دیدم قایمشده در کمد
که با دیدنم دیوانهوار جیغ کشید
درِ کمد مرا بست
عروسکم مرا به تخت برد و خواباند
با خواندن قصهای
که هیچکداممان بلد نبودیم
#سید_مهدی_موسوی
و به این فکر میکنیم
که کداممان واقعیتریم
گاهی خوابی که دیدهام
از من بیدار میشود
گاهی شکستن یک بشقاب
آن را به شکل واقعیاش برمیگرداند
گاهی پرندهای که تیر میخورد
تیریست که پرنده خورده است!
پنج سالم که بود
لولویی را دیدم قایمشده در کمد
که با دیدنم دیوانهوار جیغ کشید
درِ کمد مرا بست
عروسکم مرا به تخت برد و خواباند
با خواندن قصهای
که هیچکداممان بلد نبودیم
#سید_مهدی_موسوی