قشنگ ترین توصیف رابطه های لانگ دیستنس رو محمود درویش گفته:
"تورا دوست دارم با وجود آنکه تورا به آغوش نکشیدم، تو را همیشه نمیبینم، دوستت دارم چون برایت نوشتم و برایت خواندم و بخاطرت خندیدم و بخاطر تو تغییر کردم!
تورا دوست دارم در حالی که دور هستی، ولی نزدیک ترین به قلبم!"
"تورا دوست دارم با وجود آنکه تورا به آغوش نکشیدم، تو را همیشه نمیبینم، دوستت دارم چون برایت نوشتم و برایت خواندم و بخاطرت خندیدم و بخاطر تو تغییر کردم!
تورا دوست دارم در حالی که دور هستی، ولی نزدیک ترین به قلبم!"
سیوش کن “ Mon espoir “
به زبان فرانسوی یعنی کسی که بین مشکلاتت و حال بدت بهش فکر میکنی همه چیز برات قابل تحمل تر میشه، کسی که باعث میشه ادامه بدی، همه چیز رو قشنگ تر بگذرونی. یعنی کسی که دلیل نفس کشیدنته.
به زبان فرانسوی یعنی کسی که بین مشکلاتت و حال بدت بهش فکر میکنی همه چیز برات قابل تحمل تر میشه، کسی که باعث میشه ادامه بدی، همه چیز رو قشنگ تر بگذرونی. یعنی کسی که دلیل نفس کشیدنته.
کاش بودی و دوتایی 21savage گوش میدادیم و هروقت که میگفت 21 میبوسیدمت ☺️
رقیق شدهام، مثل عطری چند روز مانده که تنها اگر کسی آن را قبلا شنیده باشد، آن را میفهمد هنوز، و حالا نه کسی که آن را قبلا شنیده باشد مانده است و نه کسی که دیگر بتواند آن را بشنود، انتهای آدمهای انیمیشنن کوکو، آن جا که آخرین نفر هم از یادش میرود و فراموشی آغاز میشود، چندم تابستانی مطلوب، مثل همین عطر تبدار اطلسیها تازه آب خورده و بوی نعناهای در لیوان حل شده، آغاز و انتهای همه چیز، قاطی شده با صدای شب، جیرجیرکی در دوردست و داروگی در ناکجا، و خیالهایی که دیگر آدم در آنها گم نمیشود ولی ادامه میدهندش تا نیمههای یک شب گرم تابستانی
#یک_مماس
#یک_مماس
از یک جایی به بعد هم آدم همیشه باید شروع کننده باشد، انگار که اگر چیزی را شروع نکند دیکر وجود نخواهد داشت، روزها را، کارها را، آدمها را، تمام همهی چیزها را؛ و در نهایت یک روز که از خواب بیدار میشود، دیگر خستهتر از آن خواهد بود که شروع کنندهی چیزی باشد و وجود نداشتنش را به تمام چیزهای دیکر ترجیح خواهد داد و شروع به محو شدن خواهد کرد، فراموش شدهیی که دیگر چیزی را شروع نخواهد کرد.
بعضی وقتها هم دلیل چیزها را به خاطر نمیآوریم، یعنی تنها آنقدری مهم بودهاند که باعث اتفاق افتادن چیزی یا کسی شده باشند و آنقدری مهم نبودهاند که در خاطر آدم باقی مانده باشند، مثل خاطرات کوچکی که هنوز هم لبخند بر روی لب آدم میآورند، اما به خاطرشان نمیآوریم [خندههای بیدلیل]، یا اندوههایی ناگهانی در میانهی خوشحالی آدم [غمهای نامعلوم]، یا قدمهایی که در جای مشخصی از خیابان کمی کندتر میشوند [قدم زدنهای بیهدف]، چیزهای بیدلیلی که تنها دلیلش را به صورت انتخابی به یاد نمیآوریم، اما یادشان هم ما را رها نمیکنند.
۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰
بعضی وقتها هم دلیل چیزها را به خاطر نمیآوریم، یعنی تنها آنقدری مهم بودهاند که باعث اتفاق افتادن چیزی یا کسی شده باشند و آنقدری مهم نبودهاند که در خاطر آدم باقی مانده باشند، مثل خاطرات کوچکی که هنوز هم لبخند بر روی لب آدم میآورند، اما به خاطرشان نمیآوریم…