گاه به انتظارت،
گاه ز انتظارت؛
گاه شوَم روانه،
گاه رِسم به خانه؛
گاه شوم چه دلخوش،
گاه دهی نشانه!
عاح چه دلخوشم من،
زین رَه احمقانه!
گاه رهانیم از،
آن نِگه واپسین،
وای چه دلخوشم من،
زین هوسِ آتشین!
گاه چه احمقانه،
زین ره عاشقانه،
باز رسم به خانه،
گاه ز انتظارت،
گاه به انتظارت!
#محیکس
گاه ز انتظارت؛
گاه شوَم روانه،
گاه رِسم به خانه؛
گاه شوم چه دلخوش،
گاه دهی نشانه!
عاح چه دلخوشم من،
زین رَه احمقانه!
گاه رهانیم از،
آن نِگه واپسین،
وای چه دلخوشم من،
زین هوسِ آتشین!
گاه چه احمقانه،
زین ره عاشقانه،
باز رسم به خانه،
گاه ز انتظارت،
گاه به انتظارت!
#محیکس
❤🔥2
Spank (Acoustic Version)
Lenna
با اینکه مخدری، نداری اثر!
@Deep_Mo🕊
@Deep_Mo🕊
رمانتیکترین دیالوگی که اخیرا دیدم؛
نمیدونم میتونیم حال همو خوب کنیم یا نه...
یا در آینده میتونیم برای هم خوب باشیم یا بد!
ولی من میخوام بجنگم برای تو...
و «تو» بشی زیباترین نبردی که توش برنده میشم.
نمیدونم میتونیم حال همو خوب کنیم یا نه...
یا در آینده میتونیم برای هم خوب باشیم یا بد!
ولی من میخوام بجنگم برای تو...
و «تو» بشی زیباترین نبردی که توش برنده میشم.
آدم است دیگر، گاهی هم دوست میدارد که خودش را در میانهی کلماتی که اصلا هیچ ربطی به اون ندارند و در مورد او نیستند، یک جوری جای بدهد، یا یک جور بی ربطی هم که شده، خودش را در میانهی روزمرگیهایش جا بدهد، در میانهی گسستگی فکرهایش، آن وقتهایی که لابد به چیزی فکر نمیکند و لبخندی بر روی لبش باشد و اگر کسی از او بپرسد که به چه چیزی فکر میکنی؟، بگوید که به هیچ چیز!، که اصلا که آدم که گاهی میخواهد که هیچ چیز کسی باشد، که حتی که اگر در حد گفتن همین که عینکت را بده تا برایت تمیزش کنم هم که باشد، گاهی کفایت است.
ما صبور و محکم نبودیم،
دچار و مجبور بودیم!
دچار و مجبور بودیم!
💔1
Tekyegah
Satar
ای همه آرامشم از تو ؛ پریشانت نبینم...
تو لغت نامه معنی دلبر، میشه کسی که دل رو برده،
معنی دلدار، میشه اونی که هوای دل و داره،
معنی دلخواه، میشه اونی که دل میخوادش،
معنی دلکش، میشه اونی که دل بهش کشش داره.
«پس تو همون دلبر و دلدار و دلخواه و دلکشی»
معنی دلدار، میشه اونی که هوای دل و داره،
معنی دلخواه، میشه اونی که دل میخوادش،
معنی دلکش، میشه اونی که دل بهش کشش داره.
«پس تو همون دلبر و دلدار و دلخواه و دلکشی»
✍2
وسط روز، ناگهان شب شد
آسمان شد سیاهتر از نفت!
پیشگوی بزرگ با خود گفت:
این شبِ لعنتی نخواهد رفت!
صبر کردیم و صبر ما را کرد
هر چه که جانمان به لب آمد
به امیدِ سحر نشستیم و
شب گذشت و دوباره شب آمد!
چند شب ذرهذره جان دادم
مثل ماهی کوچکم بر خاک
چند شب مغزِ شهر را خوردند
مارها روی شانهی «ضحاک»
چند شب کودکیم را کشتند
مثل سوزن زدن به بادکنک
چند شب مؤبدان زرتشتی
پوست کندند از تنِ «مزدک»
چند شب لشکر مسلمانان
دست در نقشهی جهان بردند
دختر هفتساله را با شوق
به کنیزی به خانهشان بردند
چند شب نوبت مغولها بود
خشم «تیمورلنگ» یا «چنگیز»
از درختم به خاک افتادم
مثل یک برگ، آخرِ پاییز
تا بخوابند شب در آرامش
بالشِ خون و پَر میآوردند!
چند شب خواجگان قاجاری
چشم از کاسه درمیآوردند
موقع کشتن «امیرکبیر»
ناگهان گونههاش خیس شدند
تکههای بریدهی وطنم
هدیه به روس و انگلیس شدند
چند شب در بهارِ «مشروطه»
خاکِ سرمازده تبسّم کرد
چند شب هم «مظفرالدین شاه»
استکان توی کون مردم کرد!
چند شب با امید سر کردیم
بد به پایان رسید و بدتر شد!
دل به طوفانِ کینهتوز نداد
گلِسرخی که زود پرپر شد
چند شب روی منقلش قاضی
حکم اعدام نوجوان میداد
شرق تا غرب، تا شمال و جنوب
همهجا بوی «خاوران» میداد
چند شب کوچه بوی خون میداد
واعظی رنگ زد، سفیدش کرد!
چند شب هر که گفت: آزادی...
حاکمِ شهر ناپدیدش کرد
همه را توی کوچهها کشتند
عدهای داخل کمد بودند!
جنگجویان راه آزادی!!
گرم دعوا میان خود بودند
چند شب از میان آنهمه شوق
زندگی روحِ خستهای میساخت
بچهها از گرسنگی مُردند
کشورم بمب هستهای میساخت
هیچکس غیر شاعری مرده
حرفی از نسل زجردیده نزد!
چند شب... چند شب... نه چندین شب
پشتهم آمد و سپیده نزد
پیشگوی بزرگ خود را کشت
هیچچیز از خودش بهجا نگذاشت
پیشگوی بزرگ میدانست
تا ابد شب ادامه خواهد داشت...
#سید_مهدی_موسوی
آسمان شد سیاهتر از نفت!
پیشگوی بزرگ با خود گفت:
این شبِ لعنتی نخواهد رفت!
صبر کردیم و صبر ما را کرد
هر چه که جانمان به لب آمد
به امیدِ سحر نشستیم و
شب گذشت و دوباره شب آمد!
چند شب ذرهذره جان دادم
مثل ماهی کوچکم بر خاک
چند شب مغزِ شهر را خوردند
مارها روی شانهی «ضحاک»
چند شب کودکیم را کشتند
مثل سوزن زدن به بادکنک
چند شب مؤبدان زرتشتی
پوست کندند از تنِ «مزدک»
چند شب لشکر مسلمانان
دست در نقشهی جهان بردند
دختر هفتساله را با شوق
به کنیزی به خانهشان بردند
چند شب نوبت مغولها بود
خشم «تیمورلنگ» یا «چنگیز»
از درختم به خاک افتادم
مثل یک برگ، آخرِ پاییز
تا بخوابند شب در آرامش
بالشِ خون و پَر میآوردند!
چند شب خواجگان قاجاری
چشم از کاسه درمیآوردند
موقع کشتن «امیرکبیر»
ناگهان گونههاش خیس شدند
تکههای بریدهی وطنم
هدیه به روس و انگلیس شدند
چند شب در بهارِ «مشروطه»
خاکِ سرمازده تبسّم کرد
چند شب هم «مظفرالدین شاه»
استکان توی کون مردم کرد!
چند شب با امید سر کردیم
بد به پایان رسید و بدتر شد!
دل به طوفانِ کینهتوز نداد
گلِسرخی که زود پرپر شد
چند شب روی منقلش قاضی
حکم اعدام نوجوان میداد
شرق تا غرب، تا شمال و جنوب
همهجا بوی «خاوران» میداد
چند شب کوچه بوی خون میداد
واعظی رنگ زد، سفیدش کرد!
چند شب هر که گفت: آزادی...
حاکمِ شهر ناپدیدش کرد
همه را توی کوچهها کشتند
عدهای داخل کمد بودند!
جنگجویان راه آزادی!!
گرم دعوا میان خود بودند
چند شب از میان آنهمه شوق
زندگی روحِ خستهای میساخت
بچهها از گرسنگی مُردند
کشورم بمب هستهای میساخت
هیچکس غیر شاعری مرده
حرفی از نسل زجردیده نزد!
چند شب... چند شب... نه چندین شب
پشتهم آمد و سپیده نزد
پیشگوی بزرگ خود را کشت
هیچچیز از خودش بهجا نگذاشت
پیشگوی بزرگ میدانست
تا ابد شب ادامه خواهد داشت...
#سید_مهدی_موسوی
👏2