«من یاد گرفتهام زَوال یک رؤیا درست از جایی شروع میشود که آدمها به جای حرفزدن با دیگری، شروع به گفتگوهای درونی طولانی میکنند. آن سنگِ خودخوری که در دلت نگه میداری، عاقبت سنگین میشود و تو را به قعرِ تاریکِ دریای تنهایی بازمیگرداند...»
Migzare Dars Mishe
Dj Fere
فکر نکنی دوری و اینجا نیستی // قلب من اونجاست، تو تنها نیستی!
Inhame To, Yebaram Man ✨
Inhame To, Yebaram Man ✨
Destroyer Of Worlds
Ludwig Goransson
هروقت دلتنگ کسی شدین به این فکر کنین که اون آدم
میتونست به یه قهوه دعوتتون کنه، اما نخواست.
میتونست کنارتون باشه، اما نخواست.
میتونست زنگ بزنه و صداتونو بشنوه، اما نزد.
میتونست خودشو تو زندگیتون پررنگ تر کنه، اما نخواست.
میتونست برای نگه داشتنتون تلاش کنه، اما نخواست
نکرد چون نمیخواست باشین.
میتونست به یه قهوه دعوتتون کنه، اما نخواست.
میتونست کنارتون باشه، اما نخواست.
میتونست زنگ بزنه و صداتونو بشنوه، اما نزد.
میتونست خودشو تو زندگیتون پررنگ تر کنه، اما نخواست.
میتونست برای نگه داشتنتون تلاش کنه، اما نخواست
نکرد چون نمیخواست باشین.
👍1
اما شکوفه نداد و فهمیدم
من خاک مناسبی برای او نیستم.
-حمید_سلیمی
من خاک مناسبی برای او نیستم.
-حمید_سلیمی
👏1😢1
در بر بگیر مرا، مثل پتویی از پلنگهایی که ماه را گم کردهاند، یا مثل چای تازه دمی که آدم خودش برای خودش دَم کرده باشد و طعم گرم قبلترهایش را نداشته باشند، یا اصلا مثل همین نمیدانم چیزی که در غروبهای پاییزی ریختهاند، که در دل آدم میریزند و دل آدم را هُری با خودش پایین میریزد و آدم ناگزیر میماند از هرچیزی، مگر نشستن و انتظار کشیدنی که حتی حوصلهی روشن کردن چراغی را هم نداری و میگذاری که شب زود رسیده در تو خانه کند، در خانهیی خالی شده از خودت و پر شده از نمیدانم چه چیزهای نامعلوم پاییز.
Elaheye Naz
Moein
آنکه او ز غمت دلبندد چون من؛ کیست؟!
به تو می اندیشیدم؛
به همان قرار ساعت جفتهایی که تصاحب کرده بودی و چه بسا خوب متصاحب شدن رو بلد بودی؛
به سکوت خفهکنندهی دیدار آخر روی ولوم آخر، آنجا که میدانستی و نمیدانستم که...
با علم به اینکه میدونستی عاشق انحنام، کِروای موهاتو بیشتر میکردی تا غرق شم تو اقیانوس عسل، حان؟
به عاشق اسپنیش شدنت و ذوق کودکانهای که چشمانت را مُرَوح میکرد و چقدرر با تو بیشتر بود، رشد!
اونجا که غش کردی تو ماشین،
اونجا که چک زدم تو صورتت،
اون کوچه که لوکیشن کیسمون بود،
اون ۱۲ ساعت توضیح؟ اون ۱۲ ساعت توجیح؟ اون ۱۲ ساعت رکورد؟
گرین ثرزدِیز؟
به سوپر(مارکت) آنا؟
و
رمین
و
رمین
و
رمین.
[دوربین به بالا میرود، و میرود، و میرود.]
هنوز دارم توی همین لوکیشنا زندگی میکنم، مأمن گرفتم و عادت به تکرار مکررات انکار ناپذیر شده... توام هستی، همینجایی.
#محیکس
به همان قرار ساعت جفتهایی که تصاحب کرده بودی و چه بسا خوب متصاحب شدن رو بلد بودی؛
به سکوت خفهکنندهی دیدار آخر روی ولوم آخر، آنجا که میدانستی و نمیدانستم که...
با علم به اینکه میدونستی عاشق انحنام، کِروای موهاتو بیشتر میکردی تا غرق شم تو اقیانوس عسل، حان؟
به عاشق اسپنیش شدنت و ذوق کودکانهای که چشمانت را مُرَوح میکرد و چقدرر با تو بیشتر بود، رشد!
اونجا که غش کردی تو ماشین،
اونجا که چک زدم تو صورتت،
اون کوچه که لوکیشن کیسمون بود،
اون ۱۲ ساعت توضیح؟ اون ۱۲ ساعت توجیح؟ اون ۱۲ ساعت رکورد؟
گرین ثرزدِیز؟
به سوپر(مارکت) آنا؟
و
رمین
و
رمین
و
رمین.
[دوربین به بالا میرود، و میرود، و میرود.]
هنوز دارم توی همین لوکیشنا زندگی میکنم، مأمن گرفتم و عادت به تکرار مکررات انکار ناپذیر شده... توام هستی، همینجایی.
#محیکس
زندگی کن.
نه تضمینی به اومدنِ فرداست
نه امکانی واسهیِ تغییرِ هرچی گذشت.
اما، در «اکنون» میشه حضور داشت.
نه تضمینی به اومدنِ فرداست
نه امکانی واسهیِ تغییرِ هرچی گذشت.
اما، در «اکنون» میشه حضور داشت.