حرف هاي ما هنوز نا تمام...
تا نگاه ميكني:
وقت رفتن است
باز هم همان حكايت هميشگي!
پيش از آنكه باخبر شوي
وقت رفتن ميرسد
اي دريغ و حسرت هميشگي!
ناگهان
چقدر زود
دير ميشود!
#قيصر_امين_پور
تا نگاه ميكني:
وقت رفتن است
باز هم همان حكايت هميشگي!
پيش از آنكه باخبر شوي
وقت رفتن ميرسد
اي دريغ و حسرت هميشگي!
ناگهان
چقدر زود
دير ميشود!
#قيصر_امين_پور
سیگارشو گذاشت بین لباش و همینجور که فندک میزد گفت "نچ. اون عاشقت نیست. نمیدونی، یه مرد وقتی عاشق میشه دیوونه میشه"
گاز فندکش تموم شده بود انگار. هرچی تلاش می کرد روشن نمیشد.
از آخر فندکشو با اکراه انداخت رو میز و دست کرد تو جیباش و بالاخره یه قوطی داغون کبریت کشید بیرون. یه کبریت درآورد و شروع کرد به کشیدن سرش به تیکه ی قهوه ای کنار جعبه ش.
با حرص گفت: اااه اینم که...
- کبریته گوگرد نداره
نگام کرد. گفتم "یه بار آتیشش زدی قبلا. سوخته!" نگاه به کبریت کرد و تلخ خندید.
گفتم "از کجا انقدر با اطمینان حرف میزنی؟ خودت تا حالا عاشق شدی؟"
نگاهشو دزدید؛ سیگارشو با یه کبریت جدید روشن کرد و گفت "نه...
این کبریت سوخته هه رو کی گذاشته تو قوطی؟"
#آنا_جمشیدي
گاز فندکش تموم شده بود انگار. هرچی تلاش می کرد روشن نمیشد.
از آخر فندکشو با اکراه انداخت رو میز و دست کرد تو جیباش و بالاخره یه قوطی داغون کبریت کشید بیرون. یه کبریت درآورد و شروع کرد به کشیدن سرش به تیکه ی قهوه ای کنار جعبه ش.
با حرص گفت: اااه اینم که...
- کبریته گوگرد نداره
نگام کرد. گفتم "یه بار آتیشش زدی قبلا. سوخته!" نگاه به کبریت کرد و تلخ خندید.
گفتم "از کجا انقدر با اطمینان حرف میزنی؟ خودت تا حالا عاشق شدی؟"
نگاهشو دزدید؛ سیگارشو با یه کبریت جدید روشن کرد و گفت "نه...
این کبریت سوخته هه رو کی گذاشته تو قوطی؟"
#آنا_جمشیدي
نمیدانم کدام را راضی کنم
"دلی" که میخواهد
عاشق باشد
یا "عقلی" که میخواهد
عاقل باشد
من، لای کتاب زندگی
مانده ام؛
لای فصلی بدخط و تلخ
بنام "تحمل"
کاش آدمی میتوانست
"دلش" را به
صندوق امانات بسپارد،
و با اولین قطار
به تعطیلات برود
"دلی" که میخواهد
عاشق باشد
یا "عقلی" که میخواهد
عاقل باشد
من، لای کتاب زندگی
مانده ام؛
لای فصلی بدخط و تلخ
بنام "تحمل"
کاش آدمی میتوانست
"دلش" را به
صندوق امانات بسپارد،
و با اولین قطار
به تعطیلات برود
میدانی؟
هیچ کس،
هیچ چیز را
واقعا فراموش نمی کند
فقط آدم ها
یک وقت هایی
از به یادآوردن خسته می شوند...
#الهه_بهشتی
هیچ کس،
هیچ چیز را
واقعا فراموش نمی کند
فقط آدم ها
یک وقت هایی
از به یادآوردن خسته می شوند...
#الهه_بهشتی
بعضی آدمها، كتبىاند.
آدمهاى كاغذ و قلم.
اهل تكست و وب و نوشتن، آدمهاى كلمه.
اينها نوشتن را به حرف زدن ترجيح ميدهند، اينها آدمها را از لاى كلماتشان بيشتر ميفهمند و ميشناسند انگار نه اينكه بيشتر لزوماً، بهتر شايد.
روبهروى آدمهاى نوشتارى كه بنشينيد، حرف كمى براى گفتن دارند، مگر اينكه آنقدر حس نزديك بودن داشته باشند تا كلمههايشان را بتوانند در ذهنشان بنويسند و با زبانشان برايتان بخوانند.
اينها زياد نگاهتان نميكنند معمولاً، مگر اينكه جنس نگاه و چشمانتان را دوست داشته باشند يا اينكه حس كنند كلماتى لاى نگاهتان جاريست. آدمهاى كتبى هميشه چيزى براى نوشتن دارند، در هر اتفاقى دنبال كلمه ميگردند تا ثبتش كنند، حتی برایتان بوها و رنگها را هم كلمه ميكنند.
از صبح تا شب گوشى موبايلشان كنار دستشان و مشغول تكست زدناند، مشغول نوشتناند، از اتفاقات روزانهشان مينويسند تا خاطرات سياه و سفيد و رنگيشان. بعضى از اينها از اجتماعات دورند، در هر جمعى شركت نميكنند، بين آدمها پيدايشان نميشود، كلاً كمى مردم گريزند.
يكى دو نفر را پيدا ميكنند و مدام با آنها ميپلكند ، اما با همان يكى دو نفر حالشان خوب است. تنهاييشان كمى پر ميشود. احتياجى ندارند آدمهاى جديد وارد زندگيشان كنند ، آنقدر با همانها ميمانند تا روزى برسد طرف برود بيرون از رابطه، حرفى براى گفتن نماند ،بى هيچ حرفى كنار ميكشند.
خودشان را لا به لاى زندگى كسى نميچپانند.
آرامند، سرشان گرم كار خودشان است، چاى ميخورند، قدم ميزنند، موسيقى بى كلام و با كلام گوش ميدهند، كتاب ميخوانند...
اينها را تا ببينيد ميشناسيد، اصلا انگار هاله دورشان يك رنگ خاص باشد، انگار همهشان يك بو بدهند، انگار همهشان از يك جنس باشند، به راحتى ميشناسيدشان...
آدمهاى آرامى كه انگار هميشه منتظرند... هميشه منتظر يك چيز خوب اند، يك اتفاق خوب، يك آدم خوب، يك روز خوب. هميشه منتظر يك حس خوبند. لاى كلمهها، لاى ساعتهاى روز، لاى نُتهاى موسيقى، لاى برگهاى رنگى چنار، لاى نگاه آدمها...
اين آدمها از جنس ماندگارىاند. از جنس رفاقتهاى ناب و خواستنى.
پيدايشان كرديد حواستان باشد آهسته وارد حريمشان شويد، آهسته بشناسيدشان، آهسته كنارشان بنشينيد.
اينها آهسته ميآيند، آهسته ميماند، آهسته مداماند. هستند. هميشه هستند مادامى كه از جنس حريمشان باشيد.
بمانيد كنار اينها.
حتماً روزهايتان خاطره انگيز خواهد شد. حالتان خوش خواهد شد. اينها نويد روزهاى خوب زندگى اند.
زندگي كنيدشان.
#مارال_مشکل_گشا
آدمهاى كاغذ و قلم.
اهل تكست و وب و نوشتن، آدمهاى كلمه.
اينها نوشتن را به حرف زدن ترجيح ميدهند، اينها آدمها را از لاى كلماتشان بيشتر ميفهمند و ميشناسند انگار نه اينكه بيشتر لزوماً، بهتر شايد.
روبهروى آدمهاى نوشتارى كه بنشينيد، حرف كمى براى گفتن دارند، مگر اينكه آنقدر حس نزديك بودن داشته باشند تا كلمههايشان را بتوانند در ذهنشان بنويسند و با زبانشان برايتان بخوانند.
اينها زياد نگاهتان نميكنند معمولاً، مگر اينكه جنس نگاه و چشمانتان را دوست داشته باشند يا اينكه حس كنند كلماتى لاى نگاهتان جاريست. آدمهاى كتبى هميشه چيزى براى نوشتن دارند، در هر اتفاقى دنبال كلمه ميگردند تا ثبتش كنند، حتی برایتان بوها و رنگها را هم كلمه ميكنند.
از صبح تا شب گوشى موبايلشان كنار دستشان و مشغول تكست زدناند، مشغول نوشتناند، از اتفاقات روزانهشان مينويسند تا خاطرات سياه و سفيد و رنگيشان. بعضى از اينها از اجتماعات دورند، در هر جمعى شركت نميكنند، بين آدمها پيدايشان نميشود، كلاً كمى مردم گريزند.
يكى دو نفر را پيدا ميكنند و مدام با آنها ميپلكند ، اما با همان يكى دو نفر حالشان خوب است. تنهاييشان كمى پر ميشود. احتياجى ندارند آدمهاى جديد وارد زندگيشان كنند ، آنقدر با همانها ميمانند تا روزى برسد طرف برود بيرون از رابطه، حرفى براى گفتن نماند ،بى هيچ حرفى كنار ميكشند.
خودشان را لا به لاى زندگى كسى نميچپانند.
آرامند، سرشان گرم كار خودشان است، چاى ميخورند، قدم ميزنند، موسيقى بى كلام و با كلام گوش ميدهند، كتاب ميخوانند...
اينها را تا ببينيد ميشناسيد، اصلا انگار هاله دورشان يك رنگ خاص باشد، انگار همهشان يك بو بدهند، انگار همهشان از يك جنس باشند، به راحتى ميشناسيدشان...
آدمهاى آرامى كه انگار هميشه منتظرند... هميشه منتظر يك چيز خوب اند، يك اتفاق خوب، يك آدم خوب، يك روز خوب. هميشه منتظر يك حس خوبند. لاى كلمهها، لاى ساعتهاى روز، لاى نُتهاى موسيقى، لاى برگهاى رنگى چنار، لاى نگاه آدمها...
اين آدمها از جنس ماندگارىاند. از جنس رفاقتهاى ناب و خواستنى.
پيدايشان كرديد حواستان باشد آهسته وارد حريمشان شويد، آهسته بشناسيدشان، آهسته كنارشان بنشينيد.
اينها آهسته ميآيند، آهسته ميماند، آهسته مداماند. هستند. هميشه هستند مادامى كه از جنس حريمشان باشيد.
بمانيد كنار اينها.
حتماً روزهايتان خاطره انگيز خواهد شد. حالتان خوش خواهد شد. اينها نويد روزهاى خوب زندگى اند.
زندگي كنيدشان.
#مارال_مشکل_گشا
بده که پای روابط
(خانوادگی - دوستی - عاطفی )
به حساب و کتاب برسه
بده که پای روابط به
"دفعه ی قبل من زنگ زدم حالا نوبت اونه"
برسه.
بده که پای روابط به
"بذار پیامشو چند ساعت دیگه باز کنم
که فکر نکنه بیکارم"
به "بذار فعلا جواب اس ام اسشو ندم،
اون که نمیدونه خوندم"
به "بذار دو تا دیگه م زنگ بخوره
بعد جواب بدم"
به "بذار این دفعه که دعوتم کرد
الکی بگم فکر نکنم
برنامه م جور شه
که نشون بدم آدم با برنامه ای ام" برسه
بده که اونجوری که توی دلمون هستیم،
نیستیم
بده که یه سری منطق های بی منطق دارن به جای ما تصمیم میگیرن
و اسمش رو هم گذاشتیم "سیاست"
بده که میذاریم
کار همه ی ارتباطاتمون به اینجا برسه...
#آنا_جمشیدی
(خانوادگی - دوستی - عاطفی )
به حساب و کتاب برسه
بده که پای روابط به
"دفعه ی قبل من زنگ زدم حالا نوبت اونه"
برسه.
بده که پای روابط به
"بذار پیامشو چند ساعت دیگه باز کنم
که فکر نکنه بیکارم"
به "بذار فعلا جواب اس ام اسشو ندم،
اون که نمیدونه خوندم"
به "بذار دو تا دیگه م زنگ بخوره
بعد جواب بدم"
به "بذار این دفعه که دعوتم کرد
الکی بگم فکر نکنم
برنامه م جور شه
که نشون بدم آدم با برنامه ای ام" برسه
بده که اونجوری که توی دلمون هستیم،
نیستیم
بده که یه سری منطق های بی منطق دارن به جای ما تصمیم میگیرن
و اسمش رو هم گذاشتیم "سیاست"
بده که میذاریم
کار همه ی ارتباطاتمون به اینجا برسه...
#آنا_جمشیدی
همین پاییز که تمام شود تمامش میکنم.
اخرین برگ مانده به درخت را می اندازم روی تن خیابان، تمام اشک هایم را یکجا سیل میکنم. جوری که تمام شهر را بشوید.
خاطره هایت را هم؛ انچنان که بعد از افتاب فردا هرگز ردی از تو نماند. نه در این شهر ؛ نه در حافظه ام، شاید فقط در قلبم...
شاید فقط در قلبم بمانی؛ نه انقدر پر رنگ، نه انقدر قوی؛ فقط مثل یک خاکستر باردار از اتش؛فقط مثل ته سیگاری در پمپ بنزین. مثل یک تار موی ضعیف که جهانی را بند باشد، مثل یک جهان ؛ مثل من که محکم تار مو را چسبیده باشم. شاید فقط در قلبم بمانی...
همین پاییز که تمام شود...
هفت روز و هفت شب نبودت را جشن خواهم گرفت، هفت روز و هفت شب با همه ی دنیا خواهم رقصید، به تمام زبان ها اواز خواهم خواند... درست مثل پادشاه عقیمی که فرزندش پسر شده باشد؛ چه فرقی دارد سال ها بعد زنی در عقیم شدن قلبش این رسم را به جا اورد. چه فرقی دارد هفت روز و هفت شب سور بدهد، بخندد،بخندد انقدر که گریه اش بگیرد. انقدر که هفت روز و هفت شب و هفت سال و هفت هزار سال بعدش را غمگین باشد.
عقیم شدن قلبش،اجاق کوریه احساسش...
هفت روز و هفت شب انقدر پا به زمین بکوبد که تمام نطفه های عشق در او سقط شوند.
آنقدر پا به زمین بکوبد که تا دنیا دنیاست جانش ؛جانه حمل هیچ عشقی را نداشته باشد.
همین پاییز که تمام شود...
گویی اخر دنیا امده باشد...
مردی برود؛ کوهی اوار شود...زنی بشکند؛ تمام اتشفشان های فعال در دم یخ ببندد...!
زنی تمام خاطرات مرده را احضار کند...تمام خیابان ها...از همه ی کافه ها...یکی یکی بیایند حساب پس بدهند...شاهدان یک رابطه...همه را پس از مرگی طولانی روح بدمد...عالم محضر یک زن باشد و گناهکارترین موجود تمام دنیا همان مردی که دنیایش را به اخر رسانده و شیطان ترین ادم دنیا همان مردی که سیب را گاز زده. گاز زده و دور انداخته. دور انداخته و برای همیشه از بهشتش رانده شده!
اخر دنیا امده باشد، چه فرقی دارد وسط همین تهران میتواند جهنم باشد. برف هم ببارد میتواند اتش بگیرد وقتی یک زن بخواهد فراموشی ابدی بگیرد. شعر ها برای همیشه نابود خواهند شد، شاعرها دیوانگانی که جز هذیون چیزی در چنته ندارند. اخر همین پاییز شعر گناه کبیره ای خواهد بود که خواندنش هم معصیت دارد.
همین پاییز که تمام شود...
خورشید در من غروبی بی بازگشت خواهد داشت. قطبی ترین زن جهان خواهم بود در من سرزمینی شکل خواهد گرفت. سرزمینی پر از پناهندگان دیوانه.
در من سرزمینی خواهد بود که سه فصل دارد.
که پاییز ندارد.
که پاییز نداشته است! :))
#محدثه_رمضانی
اخرین برگ مانده به درخت را می اندازم روی تن خیابان، تمام اشک هایم را یکجا سیل میکنم. جوری که تمام شهر را بشوید.
خاطره هایت را هم؛ انچنان که بعد از افتاب فردا هرگز ردی از تو نماند. نه در این شهر ؛ نه در حافظه ام، شاید فقط در قلبم...
شاید فقط در قلبم بمانی؛ نه انقدر پر رنگ، نه انقدر قوی؛ فقط مثل یک خاکستر باردار از اتش؛فقط مثل ته سیگاری در پمپ بنزین. مثل یک تار موی ضعیف که جهانی را بند باشد، مثل یک جهان ؛ مثل من که محکم تار مو را چسبیده باشم. شاید فقط در قلبم بمانی...
همین پاییز که تمام شود...
هفت روز و هفت شب نبودت را جشن خواهم گرفت، هفت روز و هفت شب با همه ی دنیا خواهم رقصید، به تمام زبان ها اواز خواهم خواند... درست مثل پادشاه عقیمی که فرزندش پسر شده باشد؛ چه فرقی دارد سال ها بعد زنی در عقیم شدن قلبش این رسم را به جا اورد. چه فرقی دارد هفت روز و هفت شب سور بدهد، بخندد،بخندد انقدر که گریه اش بگیرد. انقدر که هفت روز و هفت شب و هفت سال و هفت هزار سال بعدش را غمگین باشد.
عقیم شدن قلبش،اجاق کوریه احساسش...
هفت روز و هفت شب انقدر پا به زمین بکوبد که تمام نطفه های عشق در او سقط شوند.
آنقدر پا به زمین بکوبد که تا دنیا دنیاست جانش ؛جانه حمل هیچ عشقی را نداشته باشد.
همین پاییز که تمام شود...
گویی اخر دنیا امده باشد...
مردی برود؛ کوهی اوار شود...زنی بشکند؛ تمام اتشفشان های فعال در دم یخ ببندد...!
زنی تمام خاطرات مرده را احضار کند...تمام خیابان ها...از همه ی کافه ها...یکی یکی بیایند حساب پس بدهند...شاهدان یک رابطه...همه را پس از مرگی طولانی روح بدمد...عالم محضر یک زن باشد و گناهکارترین موجود تمام دنیا همان مردی که دنیایش را به اخر رسانده و شیطان ترین ادم دنیا همان مردی که سیب را گاز زده. گاز زده و دور انداخته. دور انداخته و برای همیشه از بهشتش رانده شده!
اخر دنیا امده باشد، چه فرقی دارد وسط همین تهران میتواند جهنم باشد. برف هم ببارد میتواند اتش بگیرد وقتی یک زن بخواهد فراموشی ابدی بگیرد. شعر ها برای همیشه نابود خواهند شد، شاعرها دیوانگانی که جز هذیون چیزی در چنته ندارند. اخر همین پاییز شعر گناه کبیره ای خواهد بود که خواندنش هم معصیت دارد.
همین پاییز که تمام شود...
خورشید در من غروبی بی بازگشت خواهد داشت. قطبی ترین زن جهان خواهم بود در من سرزمینی شکل خواهد گرفت. سرزمینی پر از پناهندگان دیوانه.
در من سرزمینی خواهد بود که سه فصل دارد.
که پاییز ندارد.
که پاییز نداشته است! :))
#محدثه_رمضانی
شش روز تمام
عاشقت بودم
جمعه ها گوش به زنگم
شاید
آخرین روز هفته که سرت کمی خلوت است
یادی،زنگی،پیامی...
خبری از من هم بگیری!
#ساناز_یوسفی
عاشقت بودم
جمعه ها گوش به زنگم
شاید
آخرین روز هفته که سرت کمی خلوت است
یادی،زنگی،پیامی...
خبری از من هم بگیری!
#ساناز_یوسفی
اتاقم به وضعى رسیده که شب رسیدم خونه یکى از زیر تخت درومد گفت حاجى قربون دستت من سه روزه اینجام راه خروج رو پیدا نمیکنم، تو از کجا اومدى تو؟ =)) #توييتر
به حرمت
نان و نمکى که با هم خوردیم
نان را تو ببر
که راهت بلند است
و طاقتت کوتاه...
نمک را بگذار برای من!
میخواهم
این زخم
تا همیشه تازه بماند...
#شمس_لنگرودی
نان و نمکى که با هم خوردیم
نان را تو ببر
که راهت بلند است
و طاقتت کوتاه...
نمک را بگذار برای من!
میخواهم
این زخم
تا همیشه تازه بماند...
#شمس_لنگرودی
گاهی
سراغم را بگیر
حالم را بپرس
نگذار فکر کنم
چه پیش پا افتاده بودم
که بعد از آن همه
خاطره
فراموش شدم...!!
#شقایق_اسماعیلي
سراغم را بگیر
حالم را بپرس
نگذار فکر کنم
چه پیش پا افتاده بودم
که بعد از آن همه
خاطره
فراموش شدم...!!
#شقایق_اسماعیلي
ساعتی صدبار آن صفحه ی لعنتی را به هوای اینکه نکند
پست تازه ای گذاشته باشد
رفرش می کنی.
اگر خبری از پست تازه نباشد
وا میری، و
اگر عدد آن بالا زیاد شده باشد
قلبت بنای تند زدن می گذارد
که چه عکسی گذاشته
و چه چیزی پایینش نوشته و
خدا نکند که اینترنتت سر ناسازگاری بگذارد
و لود نکند آن عکس تازه گذاشته شده را...
انگار این که الان عکسش را ببینی با ده دقیقه بعد تفاوتی می کند.
نه عزیز من
در این ده دقیقه نه عکسش عوض می شود،
نه تاریکی روشن می شود،
نه او برایت عاشق تر می شود.
اگر نوشته هایش غمگین باشند
دلت می گیرد از ناراحتی اش و می خواهی بپری گره ی بین ابروانش را باز کنی،
و اگر از نوشته هایش خوشحالی بریزد، دلت می لرزد
از این که چه کسی را دارد
که بدون تو می تواند شاد باشد.
چک میکنی کدام عکس ها را پسندیده
و برای کدامشان کامنت گذاشته.
انگار که به حال تو تفاوتی می کند
کِی کدام عکس را دیده و
دوست داشته و از کدام یکی بدش آمده و زیرش جمله ای تند نوشته.
دست بردار از این چک کردن ها
تمام کن این مرگ تدریجی را
کش نده این خودآزاری ها را
کمی قدیمی باش
انگار که هیچ تلگرام و اینستاگرام و کوفت و زهرماری اختراع نشده
مثل قدیمی ها که خداحافظ شان
واقعا "خداحافظ" بود
و
دیگر صد تا دنیای مشترک با هم نداشتند
که روزی هزار بار اسم طرف را روی در و دیوار این دنیاهای مجازی ببینند.
انگار کن رفته که رفته
#آنا_جمشیدی
پست تازه ای گذاشته باشد
رفرش می کنی.
اگر خبری از پست تازه نباشد
وا میری، و
اگر عدد آن بالا زیاد شده باشد
قلبت بنای تند زدن می گذارد
که چه عکسی گذاشته
و چه چیزی پایینش نوشته و
خدا نکند که اینترنتت سر ناسازگاری بگذارد
و لود نکند آن عکس تازه گذاشته شده را...
انگار این که الان عکسش را ببینی با ده دقیقه بعد تفاوتی می کند.
نه عزیز من
در این ده دقیقه نه عکسش عوض می شود،
نه تاریکی روشن می شود،
نه او برایت عاشق تر می شود.
اگر نوشته هایش غمگین باشند
دلت می گیرد از ناراحتی اش و می خواهی بپری گره ی بین ابروانش را باز کنی،
و اگر از نوشته هایش خوشحالی بریزد، دلت می لرزد
از این که چه کسی را دارد
که بدون تو می تواند شاد باشد.
چک میکنی کدام عکس ها را پسندیده
و برای کدامشان کامنت گذاشته.
انگار که به حال تو تفاوتی می کند
کِی کدام عکس را دیده و
دوست داشته و از کدام یکی بدش آمده و زیرش جمله ای تند نوشته.
دست بردار از این چک کردن ها
تمام کن این مرگ تدریجی را
کش نده این خودآزاری ها را
کمی قدیمی باش
انگار که هیچ تلگرام و اینستاگرام و کوفت و زهرماری اختراع نشده
مثل قدیمی ها که خداحافظ شان
واقعا "خداحافظ" بود
و
دیگر صد تا دنیای مشترک با هم نداشتند
که روزی هزار بار اسم طرف را روی در و دیوار این دنیاهای مجازی ببینند.
انگار کن رفته که رفته
#آنا_جمشیدی
اسمش نیاز بود.
حدودا دو ماهی بود که میشناختمش.
شاید از بهترین دستاوردهای این اسباب کشی زوری، دوستی با نیاز بود.
آخر کلاس روی یک نیمکت زهوار دررفته کنار هم می شستیم.
خیلی درد داشت...
کلیه ی سمت چپش به نظر داغون می رسید.
می دونستم هزینه ی درمان براش سنگینه، ولی ترجیحا حرفی نمیزدم.
توی همون دو ماه فهمیدم باباش راننده ی کامیون بوده، یک شب میره و دیگه میره...
آبجی ساره مطلقه هست و پیش خودشون زندگی میکنه.
داداش سهراب هم یک دختر داره.
طفلی نیاز
خیلی درد داشت...
این هفته های آخر بیشتر روز رو توی نماز خونه میگذروند.
خونه نمی موند که مامان و ساره و داداش سهرابش نفهمن اوضاع تا چه حد خرابه.
طفلی نیاز
خیلی درد داشت...
یک روز که از درد به خودش می پیچید، توی کیفش رو گشتم تا یه مسکن پیدا کنم،
به جاش یک رژ قرمز آتیشی پیدا کردم.
هل بودم، اونم درد داشت چیزی نپرسیدم.
گمونم هفته ی بعدش بود که دوباره اومد مدرسه
گفتم: ای کلک از کی تا حالا بی ریختا هم رژ قرمز میزنن؟!
خندید...
فقط همین
خیلی کم حرف شده بود، گذاشتم پای دردش
آخه طفلی نیاز
خیلی درد داشت...
حالا اون رژ قرمز توی کیف منه
آخر همون هفته ساره بهم داد
طفلی نیاز
خیلی درد داشت...
اون رژ رو نه من استفاده کردم، نه نیاز
فقط یه شب باهاش روی آینه اتاقش نوشت:
نه گله کنین
نه گریه
خیلی درد داشتم
#کیمیا_کیانی
حدودا دو ماهی بود که میشناختمش.
شاید از بهترین دستاوردهای این اسباب کشی زوری، دوستی با نیاز بود.
آخر کلاس روی یک نیمکت زهوار دررفته کنار هم می شستیم.
خیلی درد داشت...
کلیه ی سمت چپش به نظر داغون می رسید.
می دونستم هزینه ی درمان براش سنگینه، ولی ترجیحا حرفی نمیزدم.
توی همون دو ماه فهمیدم باباش راننده ی کامیون بوده، یک شب میره و دیگه میره...
آبجی ساره مطلقه هست و پیش خودشون زندگی میکنه.
داداش سهراب هم یک دختر داره.
طفلی نیاز
خیلی درد داشت...
این هفته های آخر بیشتر روز رو توی نماز خونه میگذروند.
خونه نمی موند که مامان و ساره و داداش سهرابش نفهمن اوضاع تا چه حد خرابه.
طفلی نیاز
خیلی درد داشت...
یک روز که از درد به خودش می پیچید، توی کیفش رو گشتم تا یه مسکن پیدا کنم،
به جاش یک رژ قرمز آتیشی پیدا کردم.
هل بودم، اونم درد داشت چیزی نپرسیدم.
گمونم هفته ی بعدش بود که دوباره اومد مدرسه
گفتم: ای کلک از کی تا حالا بی ریختا هم رژ قرمز میزنن؟!
خندید...
فقط همین
خیلی کم حرف شده بود، گذاشتم پای دردش
آخه طفلی نیاز
خیلی درد داشت...
حالا اون رژ قرمز توی کیف منه
آخر همون هفته ساره بهم داد
طفلی نیاز
خیلی درد داشت...
اون رژ رو نه من استفاده کردم، نه نیاز
فقط یه شب باهاش روی آینه اتاقش نوشت:
نه گله کنین
نه گریه
خیلی درد داشتم
#کیمیا_کیانی
عزیزدلم دیدی
وقتی به بچه ای قولِ پارک میدی
و نمی بریش چه قدر گریه میکنه،
چه قدر پاشو می کوبه
زمین و بابغض میگه
" تو قووول داده بودی"
کوچیک و بزرگ نداره
همه آدما همین طورن...
وقتی از چیزی اطمینان دارن
و قول گرفتن
دیگه هیچ جوره شکست تو کتشون نمیره !
حالا خودت بگو
من چه قدر پامو بکوبم
زمین و قولاتو به یادت بیارم ،
تا یه کم فقط یه کم خوش قولی یاد بگیری ؟
#مهسا_پناهی
وقتی به بچه ای قولِ پارک میدی
و نمی بریش چه قدر گریه میکنه،
چه قدر پاشو می کوبه
زمین و بابغض میگه
" تو قووول داده بودی"
کوچیک و بزرگ نداره
همه آدما همین طورن...
وقتی از چیزی اطمینان دارن
و قول گرفتن
دیگه هیچ جوره شکست تو کتشون نمیره !
حالا خودت بگو
من چه قدر پامو بکوبم
زمین و قولاتو به یادت بیارم ،
تا یه کم فقط یه کم خوش قولی یاد بگیری ؟
#مهسا_پناهی
الان تو تاکسی رادیو روشن بود...
سوال مسابقشون این بود که..
اون چیه که نیاد داغون میکنه بیاد دنیارو گلستون میکنه
همه میگفتن بارون..
چرا هیچکی نگفت تو؟؟!!
#سارينا_جواهري
سوال مسابقشون این بود که..
اون چیه که نیاد داغون میکنه بیاد دنیارو گلستون میکنه
همه میگفتن بارون..
چرا هیچکی نگفت تو؟؟!!
#سارينا_جواهري
خانم ؟
شما در آستينتان باران داريد ؟
در صدايتان چه ؟
هرچه فكر ميكنم
شما خودتان هواي دونفره ايد ...
#آبا_عابدين
شما در آستينتان باران داريد ؟
در صدايتان چه ؟
هرچه فكر ميكنم
شما خودتان هواي دونفره ايد ...
#آبا_عابدين
همان یکبارهم ک مرادر آغوش گرفت میخواست حرص دیگری رادربیاورد،،،بیچاره من!!!
#عباس_نادی
#عباس_نادی