این اواخر همیشه وسط دعوا میون اون همه تشویشو شلوغی فقط یه جمله رو مدام میگفت:
صداتو بیار پایین .
اون هی میگفت صداتو بیار پایین من هی صدام میرفت بالاتر .
آخرسرم بحثمون باز میموند و به هیچ نتیجه ای نمیرسیدیم ...
فقط صدای من تو گوش اون مدام میپیچید.
دیگه الان دعواهامون تموم شده،
نه اون میگه داد نزن ،
نه من دیگه داد میزنم!
چند روز پیش اتفاقی دیدمش؛
یه کم باهم حرف زدیم
بعدشم بهم گفت تو همیشه یه جای خاص تو قلبم داری،
اما یه رابطه ی پر تشویش که توش من نتونم تو رو آروم کنم به هیچ جا نمیرسه ...
هم واسه تو بده هم گند میزنه به اون روزایی که فکر میکردیم بهترین روزای زندگیمونه ...
اینکه آدم روزهای سخت نباشم منظورم این نیست ..
منظورم اینه رفتم که تو قلبت ازم نرنجه ...
رفتم که همینجوری دوستت داشته باشم ،حسم عوض نشه!
میدونی یه جا خوندم آدما وقتایی داد میزنن سرِ هم که قلباشون از هم فاصله میگیره.
این آخری ها چقد فاصله بینمون بود، چقدر دوری ...
من ترجیح میدم نداشته باشمت تا اینکه باشی و قلبم ازت برنجه ...
این نزدیکیو فاصله ها آدمو از پا میندازه .
وگرنه تو همیشه جات اینجاس گوشه قلبم...
@Deep_Mo ✨
#رضا_جوادی
صداتو بیار پایین .
اون هی میگفت صداتو بیار پایین من هی صدام میرفت بالاتر .
آخرسرم بحثمون باز میموند و به هیچ نتیجه ای نمیرسیدیم ...
فقط صدای من تو گوش اون مدام میپیچید.
دیگه الان دعواهامون تموم شده،
نه اون میگه داد نزن ،
نه من دیگه داد میزنم!
چند روز پیش اتفاقی دیدمش؛
یه کم باهم حرف زدیم
بعدشم بهم گفت تو همیشه یه جای خاص تو قلبم داری،
اما یه رابطه ی پر تشویش که توش من نتونم تو رو آروم کنم به هیچ جا نمیرسه ...
هم واسه تو بده هم گند میزنه به اون روزایی که فکر میکردیم بهترین روزای زندگیمونه ...
اینکه آدم روزهای سخت نباشم منظورم این نیست ..
منظورم اینه رفتم که تو قلبت ازم نرنجه ...
رفتم که همینجوری دوستت داشته باشم ،حسم عوض نشه!
میدونی یه جا خوندم آدما وقتایی داد میزنن سرِ هم که قلباشون از هم فاصله میگیره.
این آخری ها چقد فاصله بینمون بود، چقدر دوری ...
من ترجیح میدم نداشته باشمت تا اینکه باشی و قلبم ازت برنجه ...
این نزدیکیو فاصله ها آدمو از پا میندازه .
وگرنه تو همیشه جات اینجاس گوشه قلبم...
@Deep_Mo ✨
#رضا_جوادی
عاشق شدن مثل گوش دادن به صدای پیانو تو یه کافه شلوغ می مونه!
اگه بخوای به اون صدای قشنگ گوش کنی، باید چشمهات را ببندی و از همه صداها بگذری و نشنویشون، بقیه صداها واست آزار دهنده میشه، صدا پچ پچ مردم، صدا خنده ها، گریه ها، صدا به هم خوردن فنجان ها، حتی صدای باد...
تو واسم اون صدای قشنگ بودی که من به خاطرش هیچ صدایی رو نشنیدم...
@Deep_Mo ✨
✍🏻️ #روزبه_معین
📚 كتاب قهوه سرد آقای نویسنده
اگه بخوای به اون صدای قشنگ گوش کنی، باید چشمهات را ببندی و از همه صداها بگذری و نشنویشون، بقیه صداها واست آزار دهنده میشه، صدا پچ پچ مردم، صدا خنده ها، گریه ها، صدا به هم خوردن فنجان ها، حتی صدای باد...
تو واسم اون صدای قشنگ بودی که من به خاطرش هیچ صدایی رو نشنیدم...
@Deep_Mo ✨
✍🏻️ #روزبه_معین
📚 كتاب قهوه سرد آقای نویسنده
با جنون در افتادن باز كار دستم داد
آه فاتح قلبم عشق تو شكستم داد
Download MP3
https://goo.gl/Fr2cYG
@Deep_Mo ✨
آه فاتح قلبم عشق تو شكستم داد
Download MP3
https://goo.gl/Fr2cYG
@Deep_Mo ✨
یادت هست؟
همیشه میگفتی
اخر یک روز یک عالمه از این"خرمایی هایِ فر خــورده" را از تهِ ته قیچـی میکنم و میچسبانمِشان تویِ دفترِ شعــرم"خانومِ شعــر"....
و پشت بندش انگشت هایت را لابه لایِ موهایم می رقصـاندی و توی گوشم نجـوا میکـردی
"عارفی بر سرِ یک پیچشِ مـو کافر شد
منِ رندُ سه وجب زلفِ پر از فــِر،چه شــود....؟"
ریسه میرفتم از خنده و غنج می رفت دلم از این همــه عشق....
خــودم هم میدانستم فرِ موهایم نه دلبری بلدند نه شباهتی دارند به شعــر....
اما
تــو دوستشان داشتی نه...؟
حتی بیشتر از لپ هایِ به قولِ خودت"کشیدنی"ام و صدایِ جیغِ روی اعصابم....
خواستم بگــویم....
یک مدت طولانی ست
فرخــورده هایم
دورِ انگشت هایِ هیچ "مردجـانِ غیرتیِ شرور"ی نپیچیده اند....
و تار تارِ موهایم
درد می کنــد....
میدانی؟
معتادند...
به دستانت
و"بمِ صدایِ گرمت"
که می پیچید تویِ گوشِ چپم
"میشه لایِ موهایِ تو گُم شُد....
بس که موهات،پیچ و خَم داره...."
@Deep_Mo ✨
#فاطمه_صابری_نیا
همیشه میگفتی
اخر یک روز یک عالمه از این"خرمایی هایِ فر خــورده" را از تهِ ته قیچـی میکنم و میچسبانمِشان تویِ دفترِ شعــرم"خانومِ شعــر"....
و پشت بندش انگشت هایت را لابه لایِ موهایم می رقصـاندی و توی گوشم نجـوا میکـردی
"عارفی بر سرِ یک پیچشِ مـو کافر شد
منِ رندُ سه وجب زلفِ پر از فــِر،چه شــود....؟"
ریسه میرفتم از خنده و غنج می رفت دلم از این همــه عشق....
خــودم هم میدانستم فرِ موهایم نه دلبری بلدند نه شباهتی دارند به شعــر....
اما
تــو دوستشان داشتی نه...؟
حتی بیشتر از لپ هایِ به قولِ خودت"کشیدنی"ام و صدایِ جیغِ روی اعصابم....
خواستم بگــویم....
یک مدت طولانی ست
فرخــورده هایم
دورِ انگشت هایِ هیچ "مردجـانِ غیرتیِ شرور"ی نپیچیده اند....
و تار تارِ موهایم
درد می کنــد....
میدانی؟
معتادند...
به دستانت
و"بمِ صدایِ گرمت"
که می پیچید تویِ گوشِ چپم
"میشه لایِ موهایِ تو گُم شُد....
بس که موهات،پیچ و خَم داره...."
@Deep_Mo ✨
#فاطمه_صابری_نیا
آنها همه اش یک مشت افسانه است آقا!
که معشوق برود و سالها بگذرد و تو گوشه ی پنجره دستت را بزنی زیر چانه ات و حس کنی چقدر دلتنگی...
دلتنگی های ما جنسشان عوض شده؛ از رو نمیروند.
وقتی کنارت قدم میزنم، همان موقع ها که میخندی و ساعت به وقتِ همه ی پایتخت های دنیا می ایستد، دلتنگی ایستاده آن گوشه، ساعت مچی اش را گرفته سمت من و باضرب پا به تیک تاکِ زمانی که تا رفتنت مانده اشاره میکند...
ما راه میرویم و دلتنگی مسیری را که یک ساعت دیگر خداحافظی میکنی و میروی نشان میدهد! ما هم را در آغوش میکشیم و دلتنگی هجمه ی خالی روزهای نبودنت را با دو دست به رخ میکشد...
دلتنگیِ یارِ رفته بهانه ی قصه هاست جانانم...
دوست داشتن از یک حدی که بگذرد، دیگر فرقی نمیکند تو کنارم باشی یا هزار کیلومتر آن طرف تر. دوست داشتن از یک حدی که بگذرد دلتنگی جوری لانه میکند گوشه ی دل آدم که حتی اگر ساعتها روی یک صندلی نشسته باشی و خیره شده باشی به من، همیشه یک چیزی هست که بگوید:
"او که تا ابد روی این صندلی نمیماند..."
دلتنگی؛ حکایت غریبی ست آقا...
@Deep_Mo ✨
#نازنین_هاتفی
که معشوق برود و سالها بگذرد و تو گوشه ی پنجره دستت را بزنی زیر چانه ات و حس کنی چقدر دلتنگی...
دلتنگی های ما جنسشان عوض شده؛ از رو نمیروند.
وقتی کنارت قدم میزنم، همان موقع ها که میخندی و ساعت به وقتِ همه ی پایتخت های دنیا می ایستد، دلتنگی ایستاده آن گوشه، ساعت مچی اش را گرفته سمت من و باضرب پا به تیک تاکِ زمانی که تا رفتنت مانده اشاره میکند...
ما راه میرویم و دلتنگی مسیری را که یک ساعت دیگر خداحافظی میکنی و میروی نشان میدهد! ما هم را در آغوش میکشیم و دلتنگی هجمه ی خالی روزهای نبودنت را با دو دست به رخ میکشد...
دلتنگیِ یارِ رفته بهانه ی قصه هاست جانانم...
دوست داشتن از یک حدی که بگذرد، دیگر فرقی نمیکند تو کنارم باشی یا هزار کیلومتر آن طرف تر. دوست داشتن از یک حدی که بگذرد دلتنگی جوری لانه میکند گوشه ی دل آدم که حتی اگر ساعتها روی یک صندلی نشسته باشی و خیره شده باشی به من، همیشه یک چیزی هست که بگوید:
"او که تا ابد روی این صندلی نمیماند..."
دلتنگی؛ حکایت غریبی ست آقا...
@Deep_Mo ✨
#نازنین_هاتفی
گفتم : "مثلا همین رفتن؛
این خودش بدترین نوع بی رحمیه.
آدما خیلی بی رحم ان،
اما خودشون خبر ندارن!"
با پشت انگشتش اشکاشو پاک کرد
و گفت:
"ولی بی رحم ترین آدما اونایین
که مدت ها پیش رفتن
اما هنوز دارن کنارت قدم می زنن" :)))
@Deep_Mo ✨
#بابک_زمانی
این خودش بدترین نوع بی رحمیه.
آدما خیلی بی رحم ان،
اما خودشون خبر ندارن!"
با پشت انگشتش اشکاشو پاک کرد
و گفت:
"ولی بی رحم ترین آدما اونایین
که مدت ها پیش رفتن
اما هنوز دارن کنارت قدم می زنن" :)))
@Deep_Mo ✨
#بابک_زمانی
🍂
سنی ندارد عاشقی کردن
فرقی ندارد کودکی ،پیری
هر وقت زانو را بغل کردی
یعنی تو هم با عشق درگیری..!!!
#علیرضاآذر
@Deep_Mo
سنی ندارد عاشقی کردن
فرقی ندارد کودکی ،پیری
هر وقت زانو را بغل کردی
یعنی تو هم با عشق درگیری..!!!
#علیرضاآذر
@Deep_Mo
يك سريا وقتي از زندگيتون ميرن بيرون، اثرات بعديش مثل انفجار هسته اي ميمونه،
كوير ميشي، سرد ميشي و پر از زخم و بيماري...
تُف به اون بعضي ها..!
@Deep_Mo✨
كوير ميشي، سرد ميشي و پر از زخم و بيماري...
تُف به اون بعضي ها..!
@Deep_Mo✨
همیشه ميگفت دوستت دارم.
انگار که تکه کلامش بود و من هم گذرا ميگفتم منم همینطور عزیزم..
از همان مکالمات زناشویی،
از همان هايي که مردها از زنها می شوند و قدرش را نمیدانند..
همیشه مرتب بود، حتی اگر لباس هايش ساده بود، بوی تنش به قدری فریبم می داد که اگر بدترین حرف دنیا را هم میزد وقتی در آغوشش میگرفتم پسر هجده ساله ای ميشدم که فریب زن بازیگوش فامیل را خورده؛
همه چیز را فراموش میکردم و در آن لحظه فقط به این فکر میکردم که چه خوب است این زن مال من است.
همیشه شیطنت داشت، نگاه هايش جذاب بود، انگار نه انگار که يه نفر دارد با من زندگی میکند، انگار تمام زن های دنیا مال من بودند..
هیچ وقت برایم تکراری نشد، کم حرف بود اما اگر غر ميزد انقدر خوشحال ميشدم درون خودم که چیزی ميگفتم که بیشتر حرص بخورد و بیشتر با من بحث کند.
دندان هايش دلم را می برد، سفیدترین دندان ها را داشت، هرگاه میخندید انگار خورشید در دهانش روشن بود :)
ابراز علاقه اش همیشه سر جایش بود،آنقدر قربان صدقه ام می رفت که گاهی با خودم ميگفتم مگر من چه دارم که همسرم انقدر به من علاقه مند است؟
یک شب انگار کلافه بود یا دلش ميخواست حرف بزند؛
با هم بحثمان شد، بحث که نه، چون هميشه در جواب من سکوت میکرد، میدانید، همیشه به قدری کار داشتم که وقت نميکردم با او به طور مفصل صحبت کنم، یا بهانه می آوردم..
آن شب مثل هميشه زيبا بود، آرایش ملایمی داشت، چشمان سياهش به قدری میدرخشید که همیشه حتی وسط بحث مرا به وجد می آورد، لبانش به سرخی انار..زیبایی اش وصف نشدنی ست و من هم برای فرار دست پیش گرفتم، گفتم میبینی که وقت ندارم، کارهایم زیاد است، من هرکاری میکنم برای آسایش و رفاه توست، گفت کاش من در زندگیت نبودم تا اذیت نمی شدی. این را که گفت خیلی ناراحت شدم ، گفتم خدا کنه تا صب دیگه نباشي، خیلی عصبانی بودم، "مردها زمانی که عصبانی میشوند ممکن است هر چیزی بگویند"،بی اختیار این حرف را زدم.
این را که گفتم، خشکش زد، برق نگاهش یک آن خاموش شد، به مدت سی ثانیه به من خیره شد و بعد رفت به اتاق خواب و در را بست..
هر شب در آغوشم بود حتی زمان هايي که زودتر از من میخوابید؛ ولی آن شب نميدانم چرا تمام بدنش یخ بود، بعد ازینکه کارهایم را کردم رفتم کنارش تا بخوابم، با وجود اینکه با من قهر بود اما لباس خو اب حریر قرمز رنگش تنش بود، موهای بلندش روی صورتش ریخته بود، چهره اش با شب های قبل فرق داشت، در آغوشش گرفتم و افتخار کردم که زیباترین زن دنیا را دارم، سرش را روی سینه ام گذاشت، نفس عمیقی کشید و خوابيديم؛
آن شب خواب عمیقی داشتم، اصلا بیدار نشدم...
از آن شب پنج سال میگذرد و حتی یک شب خواب آرامی نداشته ام، هزاران سوال ذهنم را درگیر کرده، هزاران سوالی که حتی پاسخ یک سوال را هم نتوانسته ام پیدا کنم.
" گاهی با خود میگویم مگر با یک جمله در عصبانیت می شود یک نفر را به قتل رساند؟ "
مگر چقدر امکان دارد یک جمله به قدری برای یک نفر سنگین باشد که با شنیدنش قلبش بایستد؟ همسرم دیگر بیدار نشد، دچار ایست قلبی شده بود و دليلش هم مشخص نشد، چون نه اهل دود بود نه غیره.
تمام این مدت هنوز زنی را با آن احساس ندیده ام و نمیخواهم ببینم، شاید همسرم از قبل آن شب از دنیا رفته بود ، از روزهايي که لباس های رنگارنگ میپوشید و من درون خودم تحسينش میکردم اما در ظاهر نه، شاید شب هايي که در تمام مهمانی ها میدرخشید و نگاه همه مردان را متوجه ميشدم که حسرت داشتنش را میخوردند و من بی تفاوت در کنار او لبخند میزدم و زیبایی اش را نمی ستودم، "شاید زمانی از دنیا رفته بود که انتظار داشت صدایش را بشنوم اما طبق معمول وقتش را نداشتم.."
کارهایم ناخواسته رو به روال تر شد، همان وضعی را دارم که همسرم همیشه آرزویش را داشت به آنجا برسم؛
به روزهایی فکر میکنم که چیزهایی را دوست داشت و برایش نمیخریدم و به شوخی ميگفتم انشاا... بعدا و او طبق معمول سکوت می کرد.
تمام آرزویم این است که زمان به عقب برگردد و مردی باشم که او انتظار داشت؛ بعد مرگش ناخودآگاه دنبال چیزی میگشتم، کشوی کنار تخت را باز کردم، یک نامه در آن بود پر از گلبرگ های گل رز؛ پاکت را که باز کردم جواب آزمایشش که مثبت بود، تمام دنیا را برای بار دوم برسرم آوار کرد، خانواده همسرم درخواست کرده بودند که پزشکی قانونی درين مورد چیزی به من نگوید تا بیشتر ناراحت نشوم..
غم از دست دادن دو عزيز مرا نابود کرد، آن شب برای این ميخواست بیشتر با هم باشیم تا خبر بچه دار شدنمان را به من بدهد.
من نه تنها همسر نالایقی بودم بلکه به عنوان بدترین پدر هم، هر شب خودم را سرزنش میکنم.
حالا دیگر نمیتوانم با کسی صحبت کنم، آرامم ولی دلم همیشه آشوب است؛
شب ها لباسش را در آغوش می گیرم و هزاران بار از او معذرت خواهی میکنم ولی به قدری از من ناراحت است که پاسخی نمی دهد؛ کاش قدر همديگر را بیشتر بدانيم.. :)
@Deep_Mo ✨
انگار که تکه کلامش بود و من هم گذرا ميگفتم منم همینطور عزیزم..
از همان مکالمات زناشویی،
از همان هايي که مردها از زنها می شوند و قدرش را نمیدانند..
همیشه مرتب بود، حتی اگر لباس هايش ساده بود، بوی تنش به قدری فریبم می داد که اگر بدترین حرف دنیا را هم میزد وقتی در آغوشش میگرفتم پسر هجده ساله ای ميشدم که فریب زن بازیگوش فامیل را خورده؛
همه چیز را فراموش میکردم و در آن لحظه فقط به این فکر میکردم که چه خوب است این زن مال من است.
همیشه شیطنت داشت، نگاه هايش جذاب بود، انگار نه انگار که يه نفر دارد با من زندگی میکند، انگار تمام زن های دنیا مال من بودند..
هیچ وقت برایم تکراری نشد، کم حرف بود اما اگر غر ميزد انقدر خوشحال ميشدم درون خودم که چیزی ميگفتم که بیشتر حرص بخورد و بیشتر با من بحث کند.
دندان هايش دلم را می برد، سفیدترین دندان ها را داشت، هرگاه میخندید انگار خورشید در دهانش روشن بود :)
ابراز علاقه اش همیشه سر جایش بود،آنقدر قربان صدقه ام می رفت که گاهی با خودم ميگفتم مگر من چه دارم که همسرم انقدر به من علاقه مند است؟
یک شب انگار کلافه بود یا دلش ميخواست حرف بزند؛
با هم بحثمان شد، بحث که نه، چون هميشه در جواب من سکوت میکرد، میدانید، همیشه به قدری کار داشتم که وقت نميکردم با او به طور مفصل صحبت کنم، یا بهانه می آوردم..
آن شب مثل هميشه زيبا بود، آرایش ملایمی داشت، چشمان سياهش به قدری میدرخشید که همیشه حتی وسط بحث مرا به وجد می آورد، لبانش به سرخی انار..زیبایی اش وصف نشدنی ست و من هم برای فرار دست پیش گرفتم، گفتم میبینی که وقت ندارم، کارهایم زیاد است، من هرکاری میکنم برای آسایش و رفاه توست، گفت کاش من در زندگیت نبودم تا اذیت نمی شدی. این را که گفت خیلی ناراحت شدم ، گفتم خدا کنه تا صب دیگه نباشي، خیلی عصبانی بودم، "مردها زمانی که عصبانی میشوند ممکن است هر چیزی بگویند"،بی اختیار این حرف را زدم.
این را که گفتم، خشکش زد، برق نگاهش یک آن خاموش شد، به مدت سی ثانیه به من خیره شد و بعد رفت به اتاق خواب و در را بست..
هر شب در آغوشم بود حتی زمان هايي که زودتر از من میخوابید؛ ولی آن شب نميدانم چرا تمام بدنش یخ بود، بعد ازینکه کارهایم را کردم رفتم کنارش تا بخوابم، با وجود اینکه با من قهر بود اما لباس خو اب حریر قرمز رنگش تنش بود، موهای بلندش روی صورتش ریخته بود، چهره اش با شب های قبل فرق داشت، در آغوشش گرفتم و افتخار کردم که زیباترین زن دنیا را دارم، سرش را روی سینه ام گذاشت، نفس عمیقی کشید و خوابيديم؛
آن شب خواب عمیقی داشتم، اصلا بیدار نشدم...
از آن شب پنج سال میگذرد و حتی یک شب خواب آرامی نداشته ام، هزاران سوال ذهنم را درگیر کرده، هزاران سوالی که حتی پاسخ یک سوال را هم نتوانسته ام پیدا کنم.
" گاهی با خود میگویم مگر با یک جمله در عصبانیت می شود یک نفر را به قتل رساند؟ "
مگر چقدر امکان دارد یک جمله به قدری برای یک نفر سنگین باشد که با شنیدنش قلبش بایستد؟ همسرم دیگر بیدار نشد، دچار ایست قلبی شده بود و دليلش هم مشخص نشد، چون نه اهل دود بود نه غیره.
تمام این مدت هنوز زنی را با آن احساس ندیده ام و نمیخواهم ببینم، شاید همسرم از قبل آن شب از دنیا رفته بود ، از روزهايي که لباس های رنگارنگ میپوشید و من درون خودم تحسينش میکردم اما در ظاهر نه، شاید شب هايي که در تمام مهمانی ها میدرخشید و نگاه همه مردان را متوجه ميشدم که حسرت داشتنش را میخوردند و من بی تفاوت در کنار او لبخند میزدم و زیبایی اش را نمی ستودم، "شاید زمانی از دنیا رفته بود که انتظار داشت صدایش را بشنوم اما طبق معمول وقتش را نداشتم.."
کارهایم ناخواسته رو به روال تر شد، همان وضعی را دارم که همسرم همیشه آرزویش را داشت به آنجا برسم؛
به روزهایی فکر میکنم که چیزهایی را دوست داشت و برایش نمیخریدم و به شوخی ميگفتم انشاا... بعدا و او طبق معمول سکوت می کرد.
تمام آرزویم این است که زمان به عقب برگردد و مردی باشم که او انتظار داشت؛ بعد مرگش ناخودآگاه دنبال چیزی میگشتم، کشوی کنار تخت را باز کردم، یک نامه در آن بود پر از گلبرگ های گل رز؛ پاکت را که باز کردم جواب آزمایشش که مثبت بود، تمام دنیا را برای بار دوم برسرم آوار کرد، خانواده همسرم درخواست کرده بودند که پزشکی قانونی درين مورد چیزی به من نگوید تا بیشتر ناراحت نشوم..
غم از دست دادن دو عزيز مرا نابود کرد، آن شب برای این ميخواست بیشتر با هم باشیم تا خبر بچه دار شدنمان را به من بدهد.
من نه تنها همسر نالایقی بودم بلکه به عنوان بدترین پدر هم، هر شب خودم را سرزنش میکنم.
حالا دیگر نمیتوانم با کسی صحبت کنم، آرامم ولی دلم همیشه آشوب است؛
شب ها لباسش را در آغوش می گیرم و هزاران بار از او معذرت خواهی میکنم ولی به قدری از من ناراحت است که پاسخی نمی دهد؛ کاش قدر همديگر را بیشتر بدانيم.. :)
@Deep_Mo ✨
زنانی که به تنهایی
موهای خود را می بافند
و مردانی که بعد از آخرین نخ سیگار،
پاکت را مچاله می کنند...
درد را با مغز استخوان،
احساس کرده اند...
@Deep_Mo ✨
#رضا_علیزاده
موهای خود را می بافند
و مردانی که بعد از آخرین نخ سیگار،
پاکت را مچاله می کنند...
درد را با مغز استخوان،
احساس کرده اند...
@Deep_Mo ✨
#رضا_علیزاده