۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰ – Telegram
۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰
398 subscribers
5.88K photos
266 videos
37 files
111 links
یک عدد مهندس مکانیک تباه و الکی و فیلمباز و عاشق، با اندکی طبع شاعرانه
+
سرپیکو مردی برای تمام فصول
Download Telegram
با جنون در افتادن باز كار دستم داد
آه فاتح قلبم عشق تو شكستم داد
Download MP3
https://goo.gl/Fr2cYG
@Deep_Mo
یادت هست؟
همیشه میگفتی
اخر یک روز یک عالمه از این"خرمایی هایِ فر خــورده" را از تهِ ته قیچـی میکنم و میچسبانمِشان تویِ دفترِ شعــرم"خانومِ شعــر"....
و پشت بندش انگشت هایت را لابه لایِ موهایم می رقصـاندی و توی گوشم نجـوا میکـردی
"عارفی بر سرِ یک پیچشِ مـو کافر شد
منِ رندُ سه وجب زلفِ پر از فــِر،چه شــود....؟"
ریسه میرفتم از خنده و غنج می رفت دلم از این همــه عشق....
خــودم هم میدانستم فرِ موهایم نه دلبری بلدند نه شباهتی دارند به شعــر....
اما
تــو دوستشان داشتی نه...؟
حتی بیشتر از لپ هایِ به قولِ خودت"کشیدنی"ام و صدایِ جیغِ روی اعصابم....
خواستم بگــویم....
یک مدت طولانی ست
فرخــورده هایم
دورِ انگشت هایِ هیچ "مردجـانِ غیرتیِ شرور"ی نپیچیده اند....
و تار تارِ موهایم
درد می کنــد....
میدانی؟
معتادند...
به دستانت
و"بمِ صدایِ گرمت"
که می پیچید تویِ گوشِ چپم
"میشه لایِ موهایِ تو گُم شُد....
بس که موهات،پیچ و خَم داره...."
@Deep_Mo
#فاطمه_صابری_نیا
آنها همه اش یک مشت افسانه است آقا!
که معشوق برود و سالها بگذرد و تو گوشه ی پنجره دستت را بزنی زیر چانه ات و حس کنی چقدر دلتنگی...
دلتنگی های ما جنسشان عوض شده؛ از رو نمیروند.
وقتی کنارت قدم میزنم، همان موقع ها که میخندی و ساعت به وقتِ همه ی پایتخت های دنیا می ایستد، دلتنگی ایستاده آن گوشه، ساعت مچی اش را گرفته سمت من و باضرب پا به تیک تاکِ زمانی که تا رفتنت مانده اشاره میکند...
ما راه میرویم و دلتنگی مسیری را که یک ساعت دیگر خداحافظی میکنی و میروی نشان میدهد! ما هم را در آغوش میکشیم و دلتنگی هجمه ی خالی روزهای نبودنت را با دو دست به رخ میکشد...

دلتنگیِ یارِ رفته بهانه ی قصه هاست جانانم...
دوست داشتن از یک حدی که بگذرد، دیگر فرقی نمیکند تو کنارم باشی یا هزار کیلومتر آن طرف تر. دوست داشتن از یک حدی که بگذرد دلتنگی جوری لانه میکند گوشه ی دل آدم که حتی اگر ساعتها روی یک صندلی نشسته باشی و خیره شده باشی به من، همیشه یک چیزی هست که بگوید:
"او که تا ابد روی این صندلی نمیماند..."

دلتنگی؛ حکایت غریبی ست آقا...
@Deep_Mo
#نازنین_هاتفی
گفتم : "مثلا همین رفتن؛
این خودش بدترین نوع بی رحمیه.
آدما خیلی بی رحم ان،
اما خودشون خبر ندارن!"
با پشت انگشتش اشکاشو پاک کرد
و گفت:
"ولی بی رحم ترین آدما اونایین
که مدت ها پیش رفتن
اما هنوز دارن کنارت قدم می زنن" :)))
@Deep_Mo
#بابک_زمانی
مگه مــن!
چـی دارم،
که وابسته
شــــــی؟؟
🍂
سنی ندارد عاشقی کردن
فرقی ندارد کودکی ،پیری

هر وقت زانو را بغل کردی
یعنی تو هم با عشق درگیری..!!!

#علیرضا‌آذر
@Deep_Mo
دوست دارم که کست دوست ندارد جز من
حیف باشد که تو در خاطر اغیار آیی...

#سعدی
همه چیز با شکوه است
فقط نه برای من...

یادداشت ها
#فرانتس_کافکا
‏يك سريا وقتي از زندگيتون ميرن بيرون، اثرات بعديش مثل انفجار هسته اي ميمونه،
‏كوير ميشي، سرد ميشي و پر از زخم و بيماري...
‏تُف به اون بعضي ها..!
@Deep_Mo
یه وقتایی
آدمایی تو زندگیت میان
که عجیب میتونن حالت و خوب کنن،
ساعت ها و روزهایی که
هیچ وقت فراموش نمیشن،
من اسم اون آدم هارو گذاشتم
#معجزه..
@Deep_Mo
همیشه ميگفت دوستت دارم.
انگار که تکه کلامش بود و من هم گذرا ميگفتم منم همینطور عزیزم..
از همان مکالمات زناشویی،
از همان هايي که مردها از زنها می شوند و قدرش را نمیدانند..
همیشه مرتب بود، حتی اگر لباس هايش ساده بود، بوی تنش به قدری فریبم می داد که اگر بدترین حرف دنیا را هم میزد وقتی در آغوشش میگرفتم پسر هجده ساله ای ميشدم که فریب زن بازیگوش فامیل را خورده؛
همه چیز را فراموش میکردم و در آن لحظه فقط به این فکر میکردم که چه خوب است این زن مال من است.
همیشه شیطنت داشت، نگاه هايش جذاب بود، انگار نه انگار که يه نفر دارد با من زندگی میکند، انگار تمام زن های دنیا مال من بودند..
هیچ وقت برایم تکراری نشد، کم حرف بود اما اگر غر ميزد انقدر خوشحال ميشدم درون خودم که چیزی ميگفتم که بیشتر حرص بخورد و بیشتر با من بحث کند.
دندان هايش دلم را می برد، سفیدترین دندان ها را داشت، هرگاه میخندید انگار خورشید در دهانش روشن بود :)
ابراز علاقه اش همیشه سر جایش بود،آنقدر قربان صدقه ام می رفت که گاهی با خودم ميگفتم مگر من چه دارم که همسرم انقدر به من علاقه مند است؟
یک شب انگار کلافه بود یا دلش ميخواست حرف بزند؛
با هم بحثمان شد، بحث که نه، چون هميشه در جواب من سکوت میکرد، میدانید، همیشه به قدری کار داشتم که وقت نميکردم با او به طور مفصل صحبت کنم، یا بهانه می آوردم..
آن شب مثل هميشه زيبا بود، آرایش ملایمی داشت، چشمان سياهش به قدری میدرخشید که همیشه حتی وسط بحث مرا به وجد می آورد، لبانش به سرخی انار..زیبایی اش وصف نشدنی ست و من هم برای فرار دست پیش گرفتم، گفتم میبینی که وقت ندارم، کارهایم زیاد است، من هرکاری میکنم برای آسایش و رفاه توست، گفت کاش من در زندگیت نبودم تا اذیت نمی شدی. این را که گفت خیلی ناراحت شدم ، گفتم خدا کنه تا صب دیگه نباشي، خیلی عصبانی بودم، "مردها زمانی که عصبانی میشوند ممکن است هر چیزی بگویند"،بی اختیار این حرف را زدم.
این را که گفتم، خشکش زد، برق نگاهش یک آن خاموش شد، به مدت سی ثانیه به من خیره شد و بعد رفت به اتاق خواب و در را بست..
هر شب در آغوشم بود حتی زمان هايي که زودتر از من میخوابید؛ ولی آن شب نميدانم چرا تمام بدنش یخ بود، بعد ازینکه کارهایم را کردم رفتم کنارش تا بخوابم، با وجود اینکه با من قهر بود اما لباس خو اب حریر قرمز رنگش تنش بود، موهای بلندش روی صورتش ریخته بود، چهره اش با شب های قبل فرق داشت، در آغوشش گرفتم و افتخار کردم که زیباترین زن دنیا را دارم، سرش را روی سینه ام گذاشت، نفس عمیقی کشید و خوابيديم؛
آن شب خواب عمیقی داشتم، اصلا بیدار نشدم...
از آن شب پنج سال میگذرد و حتی یک شب خواب آرامی نداشته ام، هزاران سوال ذهنم را درگیر کرده، هزاران سوالی که حتی پاسخ یک سوال را هم نتوانسته ام پیدا کنم.
" گاهی با خود میگویم مگر با یک جمله در عصبانیت می شود یک نفر را به قتل رساند؟ "
مگر چقدر امکان دارد یک جمله به قدری برای یک نفر سنگین باشد که با شنیدنش قلبش بایستد؟ همسرم دیگر بیدار نشد، دچار ایست قلبی شده بود و دليلش هم مشخص نشد، چون نه اهل دود بود نه غیره.
تمام این مدت هنوز زنی را با آن احساس ندیده ام و نمیخواهم ببینم، شاید همسرم از قبل آن شب از دنیا رفته بود ، از روزهايي که لباس های رنگارنگ میپوشید و من درون خودم تحسينش میکردم اما در ظاهر نه، شاید شب هايي که در تمام مهمانی ها میدرخشید و نگاه همه مردان را متوجه ميشدم که حسرت داشتنش را میخوردند و من بی تفاوت در کنار او لبخند میزدم و زیبایی اش را نمی ستودم، "شاید زمانی از دنیا رفته بود که انتظار داشت صدایش را بشنوم اما طبق معمول وقتش را نداشتم.."
کارهایم ناخواسته رو به روال تر شد، همان وضعی را دارم که همسرم همیشه آرزویش را داشت به آنجا برسم؛
به روزهایی فکر میکنم که چیزهایی را دوست داشت و برایش نمیخریدم و به شوخی ميگفتم انشاا... بعدا و او طبق معمول سکوت می کرد.
تمام آرزویم این است که زمان به عقب برگردد و مردی باشم که او انتظار داشت؛ بعد مرگش ناخودآگاه دنبال چیزی میگشتم، کشوی کنار تخت را باز کردم، یک نامه در آن بود پر از گلبرگ های گل رز؛ پاکت را که باز کردم جواب آزمایشش که مثبت بود، تمام دنیا را برای بار دوم برسرم آوار کرد، خانواده همسرم درخواست کرده بودند که پزشکی قانونی درين مورد چیزی به من نگوید تا بیشتر ناراحت نشوم..
غم از دست دادن دو عزيز مرا نابود کرد، آن شب برای این ميخواست بیشتر با هم باشیم تا خبر بچه دار شدنمان را به من بدهد.
من نه تنها همسر نالایقی بودم بلکه به عنوان بدترین پدر هم، هر شب خودم را سرزنش میکنم.
حالا دیگر نمیتوانم با کسی صحبت کنم، آرامم ولی دلم همیشه آشوب است؛
شب ها لباسش را در آغوش می گیرم و هزاران بار از او معذرت خواهی میکنم ولی به قدری از من ناراحت است که پاسخی نمی دهد؛ کاش قدر همديگر را بیشتر بدانيم.. :)
@Deep_Mo
زنانی که به تنهایی
موهای خود را می بافند
و مردانی که بعد از آخرین نخ سیگار،
پاکت را مچاله می کنند...

درد را با مغز استخوان،
احساس کرده اند...
@Deep_Mo
#رضا_علیزاده
وقتی هعی می پرسه چرا؟ چرا؟ چرا؟ چرا؟ ... ☺️☺️
@Deep_Mo
دوربینا روشن با کادر پایین
میریم رو صحنه با آدرنالین 👅
@Deep_Mo
مثلا اگر روزی همین برنامه آمریکن تلنت بخواهد در ایران برنامه برگزار کند و من یکی از شرکت کنندگان آن باشم ،
وقتی که رفتم روی استیج پشت میکروفن می ایستم و منتظر میمانم از من بپرسند تلنت شما چیست پسر جان !
بعد صدایی در گلو صاف میکنم و میگویم : دروغ گفتن جناب ! من بلدم دروغ بگویم ، خوب هم دروغ بگویم ! من توانایی این را دارم که سال های سال دروغ بگویم ، آنقدر دروغ بگویم که دیگر حال خودم هم از خودم به هم بخورد ، آنقدری که یکجایی یکنفر دست مرا بکشد و توی صورتم فریاد بزند و بگوید بس کن رفیق ، بس کن ، تورا قسم به آن چیزی که میپرستی اش بس کن ، ببین چه به روز خودت آوردی !
زمانی که گریه دارد امانم را میبرد طوری به روی شما میخندم و با تبسم میگویم چطوری خوشتیپ ، که شما همه چیز را در آنی فراموش کنید و با ذوق زدگی خاصی جواب چطوری خوشتیپ مرا بدهی و به کل فراموش کنی که آدم روبروی شما فقط سی ثانیه تا گریه فاصله دارد .
زمانی که برای بار آخر دارم آدم روبرویم را در آغوش میگیرم و نگاهم به آنور گیت فرودگاه است ،
وقتی که میگوید کاری نداری ،
من هزاران کار نیمه کاره ام را میگذارم روی طاقچه ی دلم و میگویم نه قربانت گردم ، رفتی آن دور دورها به رسم کار دنیا بی معرفت نشوی فلانی جان ، مراقب خودت باش تورا به خدا ، طوری توانایی اش را دارم که اینها را آنقدر واقعی بگویم که حتی آدم روبرویم فکرش هم نماند پیش منی که هزاران هزار کار ناتمام با او داشتم ولی تصمیم گرفتم که لال و مبهوت رفتنش به آنور گیت های آن غمخانه را نگاه کنم .
قربان من توانایی این را دارم که در بدترین دقایق زندگی ام تبسم کنم و آنقدر آرام و ساکت رفتار کنم که حرص خودم هم از این همه خویشتن داری افراطی در بیاید ،
قربان من هیچوقت طرفدار خداحافظی نبوده ام ، هیچوقته هیچوقت ،
اما همیشه آنقدر استادانه و بدون ذره ای اضافه کاری خداحافظی کرده ام
روی برگردانده ام
و مسیر بعدی زندگی ام را در پیش گرفتم که در هیچ فیلم درامی هم نظیرش را پیدا نخواهید کرد .
بله قربان ، حالا که خوب فکر میکنم در تمام این سال ها تنها کاری را که توانستم در اوج مهارت انجامش دهم همین دروغ گفتن بوده است ! شما نمیدانید با این دروغ ها چه خیانتی به خود و دیگران کرده ام ! چه جنایتی !
میدانید قربان من فکر میکنم دروغ گفتن فقط در راست نگفتن خلاصه نمیشود ، دروغ میتواند گاهی به شکل های دیگری هم در بیاید ، مثل سکوت کردن ، آنقدر زیاد بوده که حسابش از دستم در رفته است ، حساب جاهایی که باید حرف میزدم ، باید دهن باز میکردم ، باید خود را مبرا میکردم از همه ی آن چیزی که داشت به من نسبت داده میشد ، از همه آن چیزی که میشنیدم و میدانستم حتی یک کلمه اش هم درست نیست ، اما در عوض من چه کار کردم قربان ؟ سکوت ! سکوتی مملوء از دروغ !
جایی که گریه داشتم ، خندیدم
جایی که آسمانم ابری بود ، آفتابی شدم
جایی که تنهایی امانم را داشت میبرید ، دور خودم را شلوغ نشان دادم
جایی که باید ناراحت میشدم و راه رفتن در پیش میگرفتم ، ناراحتی ام را ریختم درون خودم ، بخشیدم و باز هم ماندم
و در نهایت
جایی که باید میمردم ، اشتباه کردم و زنده ماندم
زنده ماندنی لبریز از دروغ
تماشاگرانی که پشت داوران مسابقه نشسته اند بلند میشوند و برای تلنتم کف و سوت میزنند
و من با عجیب ترین حال ممکن در دنیا استیج را ترک میکنم.
@Deep_Mo
#پويان_اوحدي