۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰ – Telegram
۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰
398 subscribers
5.88K photos
266 videos
37 files
111 links
یک عدد مهندس مکانیک تباه و الکی و فیلمباز و عاشق، با اندکی طبع شاعرانه
+
سرپیکو مردی برای تمام فصول
Download Telegram
اگه یه کانالِ پرایویت از وویساش ندارین و هر شب از اول تا آخرشونو گوش نمیدین، ینی هنوز #عاشقش نیستین =))
#یار_قدیمی
قدر نشناس عزیزم،
نیمه ی من نیستی..
قلبمى اما سزاوار تپیدن نيستى

#کاظم_بهمنی
اگر به جان عزیز تو غم نریخته بودم
اگر که زندگی­ات را به هم نریخته بودم
اگر که دور تنت دست من طناب نمی ­شد
اگر که خستگی­ ام بر سرت خراب نمی ­شد
اگر که در کفن زندگی اسیر نبودیم
اگر که وارث این درد ناگزیر نبودیم
اگر که صاعقه بر سقف خیس خانه نمی­ زد
اگر به شانه­ مان غصه تازیانه نمی­ زد
اگر که خستگی­ ام در تن تو تازه نمی­ شد
اگر که قلب تو تابوت این جنازه نمی­ شد
اگر که سایه این بی­ کسی بزرگ نمی­ ماند
اگر که خانه­ مان آشیان گرگ نمی­ ماند
اگر من و تو درین زندگی غریب نبودیم
اگر که طعمه این شهر نانجیب نبودیم
اگر دل تو ازین روزگار رنجه نمی­ شد
اگر که روح تو در خانه ­ام شکنجه نمی­ شد
اگر کنار تو یک صفحه سیاه نبودم
اگر برای تو یک راه اشتباه نبودم
اگر به من تن سبز تو قول سیب نمی ­داد
اگر که روح تو نعش مرا فریب نمی­ داد
اگر که بسته این برزخ سیاه نبودی
اگر کنار من اینقدر بی ­گناه نبودی
اگر همیشه فقط این نبود زندگی ما
سکوت یک شب غمگین نبود زندگی ما
اگر که خاطره­ هامان نصیب باد نمی­ شد
اگر دوباره اگرهایمان زیاد نمی­ شد
...
قرار نیست به این کوچه نوبهار بیاید
قرار نیست اگرهای­مان به کار بیاید
قرار نیست کمی اتفاق خوب بیفتد
که پشت پنجره بسته ­مان بهار بیاید
قرار نیست که پایان قصه تلخ نباشد
میان سفره­ مان غیر زهرمار بیاید
قرار نیست کسی از میان مردم دنیا
برای بردن این نعش بی ­مزار بیاید
قرار نیست که فردای نارسیده روشن
برای دیدن این قوم سوگوار بیاید
قرار نیست که خوشبختی تلف­ شده ما
پس از تحمل یک عمر انتظار بیاید
دعا کنیم که این شهر بی پرنده نماند
دعا کنیم زمستان شوم زنده نماند
دعا کنیم که هر شاخه شکلِ دار نگیرد
دوباره کوچه ­مان بوی انفجار نگیرد
دعا کنیم که آینده بی ­فروغ نباشد
دعا کنیم دعاهای­مان دروغ نباشد...
(حامد ابراهیم پور)
دوس دارم یه روزی بیاد اونقدر
باورت داشته باشم
که وقتی میگی "باران"؛
من خیس بشم از نم صدای تو...
چشمانت ستاره های شب
که در ناباوری سوختند
خاموش گشتند
دستانت را خورشید میفهمید
آفتاب گردانی که
رو به چهره ی تو می گردید
و سکوت تو سحر را بلعید...
دست های خونینت را
از قتل عام فلق
بر چشمانم نهادی
داغ خودکشی درختان در پاییز
را بر دلم نهادی
و همچنان می خواندی
احساس را که فهمد؟
احساس در تار و پود نقش صدایم را
در لحظه ایی از هم گسیختی
و گوی بغض در گردن عشق
هزاران تکه شد
و نا مفهوم ترین آواز غم
در آستانه ی شب
به طنین در آمد
خون می‌جهد از گردنت با عشق و بی‌رحمی
در من دراکولای غمگینی‌ست… می‌فهمی؟!

خون می‌خورم از آن کبودی‌ها که دیگر نیست
در می‌روم این خانه را… هرچند که در نیست!

عکس کسی افتاده‌ام در حوض نقاشی
محبوب من! گه می‌خوری مال کسی باشی

گه می‌خوری با او بخندی توی مهمانی
می‌خواهمت بدجور و تو بدجور می‌دانی

هذیان گرفته بالشم بس که تبم بالاست
این زوزه‌های آخرین نسل ِ دراکولاست

از بین خواهد رفت امّا نه به زودی‌ها!
از گردن و آینده‌ات جای کبودی‌ها

حل می‌شوم در استکان قرص‌ها، در سم
محبوب من! خیلی از این کابوس می‌ترسم!

زل می‌زنم با گریه در لیوان آبی که…
حل می‌شوم توی سؤال بی جوابی که…

می‌ترسم از این آسمان که تار خواهد شد
از پنجره که عاقبت دیوار خواهد شد

از دست‌های تو به دُور گردن این مرد
که آخر قصّه طناب ِ دار خواهد شد!

از خون تو پاشیده بر آینده‌ای نزدیک
از عشق ما که سوژه‌ی اخبار خواهد شد!

می‌چسبمت مثل ِ لب سیگار در مستی
ثابت بکن: هستم که من ثابت کنم: هستی

سرگیجه دارم مثل کابوس زمین خوردن
روزی هزاران بار مردن! واقعا مردن!!

بعد از تو الکل خورد من را… مست خوابیدم…
بعد از تو با هر کس که بود و هست خوابیدم!

بعد از تو لای زخم‌هایم استخوان کردم
با هر که می‌شد هر چه می‌شد امتحان کردم!

خاموش کردم توی لیوانت خدایم را
شب‌ها بغل کردم به تو همجنس‌هایم را

رنگین کمان کوچکی بر روی انگشتم
در اوّلین بوسه، خودم را و تو را کشتم

هی گریه می‌کردم به آن مردی که زن بودم
شب‌ها دراکولای غمگینی که من بودم!

و عشق، یک بیماری ِ بدخیم ِ روحی بود
تنهایی‌ام محکوم به سکس گروهی بود

سیگار با مشروب با طعم هماغوشی
یعنی فراموشی… فراموشی… فراموشی…

تنهایی ِ در جمع، در تن‌های تنهایی
با گریه و صابون و خون و تو، خودارضایی

دلخسته از گنجشک‌ها و حوض نقاشی
رنگ سفیدت را به روی بوم می‌پاشی!

لیوان بعدی: قرص‌های حل شده در سم
باور بکن از هیچ چی دیگر نمی‌ترسم

پشت ِ سیاهی‌های دنیامان سیاهی بود
معشوقه‌ام بودی و هستی و… نخواهی بود

#سید_مهدی_موسوی
یهویی سرد نشین
خب؟
شما نمیدونین آدما چقد اینجوری به فاک میرن
اگه واسه کسی بخوام چیز خوبی آرزو کنم فقط میگم ایشالا گرفتار سه چیز نشی: دادگاه، بیمارستان، آدم عوضی
رفتنت را هر شب در ذهنم مرور میکنم،
رویِ دورِ آهسته، اما ؛
با جزییات،
با دقت،
مثلا زوم ميكنم رویِ لب هات؛
که تو اون سرما زیرِ شال گردنِ یشمی ـت پنهون کرده بودیش، لب هایی که همون چند لحظه قبل داشتن میگفتن که ازم متنفری،
یا زوم ميكنم رو اون چشمات؛
چشایی که هیچ نشوني از اون برقِ همیشگی توشون نبود، در عوض پُر بود از نفرت، اونقد خشم بود تو چشمات که سنگُ آب میکرد،
یا مثلا استایل ایستادنت ؛
استرس داشتی، نِروِس بودی، هعی پُشتتُ میکردی سمتم، خوب ناراحت بودی دیگه...
ولی آخه مهربونم، تو که گفته بودی همه چیُ میبخشم... ولی اونروز، تو اون پارکِ لعنتی، همه چی فرق داشت.. هـــمـــه چی...
فقط منتظرِ يه حرف بودی ازم ؛
-حرفتو بزن دیگه، مگه نگفتی بیا، کارت دارم؟ دِ حرفتو بزن دیگه، یخ زدم...
+حرفی ندارم
-نبایدم داشته باشی، چیزی نداری که بخوای بگی... میخام برم؟!
+ برو
فقط منتظرِ شنیدنِ همین کلمه بودی "برو"،
رفتی، رفتیُ با رفتنت دنیام بود که داشت نابود میشد، روياهام بود که داشت خاکستر میشد.
هنوز صدایِ پاهاتو یادمه که از شدت عصبانیت محکم میکوبیدی رو زمین...
.
اون برگشتنت تو وسطِ راه... :)
.
دیدی؟؟ دیدی آخرشم کاری کردی که دیگه عاشق #هیچ دختری نشم؟؟
#یار_قدیمی ❤️
یه دل سیرنگاه بعدش خداحافظ ..😔😔😔💔
نه غروراجازه میده که به تو خواهش کنم 😞😞
هیچکس نخواهد فهمید
در زندگی هر آدمی
یک نفر هست
که دوست داشتنی ترین پنهان دنیاست !
نکند ﭘﻨﺠﺮﻩ ﺍﻱ ﭘﺸﺖ ﺻﻠﻴﺒﻢ ﺑﺎﺷﺪ
ﻧﮑﻨﺪ ﻣﻴﮑﺮﻭﻓﻮﻧﻲ ﺩﺍﺧﻞ ﺟﻴﺒﻢ ﺑﺎﺷﺪ

ﻧﮑﻨﺪ ﺍﻳﻦ  ﺍﺱ ﺍﻡ ﺍﺱ ﺩﺭ ﺟﺎﻳﻲ ﺛﺒﺖ ﺷﻮﺩ
ﻧﮑﻨﺪ ﮔﺮﻳﻪ ﻱ ﭘﺸﺖ ﺗﻠﻔﻦ ﺿﺒﻂ ﺷﻮﺩ

ﻧﮑﻨﺪ ﺷﺎﻫﺪ ﺩﻋﻮﺍﻣﺎﻥ ﺩﺭ ﻣﺎﺷﻴﻨﻨﺪ
ﻧﮑﻨﺪ ﺩﺍﺧﻞ ﺣﻤّﺎﻡ، ﺗﻮ ﺭﺍ ﻣﻲ ﺑﻴﻨﻨﺪ

ﻧﮑﻨﺪ ﺍﺳﻢ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺩﻫﻨﺶ ﺑﺨﺶ ﮐﻨﺪ
ﻧﮑﻨﺪ ﺭﺍﺯ ﻣﺮﺍ ﺗﻠﻮﻳﺰﻳﻮﻥ ﭘﺨﺶ ﮐﻨﺪ

ﻧﮑﻨﺪ ﻣﻲ ﺩﺍﻧﺪ ﺁﻧﭽﻪ ﮐﻪ ﻣﻦ ﻣﻲ ﺩﺍﻧﻢ!
ﻧﮑﻨﺪ ﭘﺲ ﻓﺮﺩﺍ، ﺗﻴﺘﺮ ِ ﻳﮏ ِ  ﮐﻴﻬﺎﻧﻢ 

ﻧﮑﻨﺪ ﺭﺧﻨﻪ ﮐﻨﺪ ﺩﺭ ﺩﻝ ﺍﻳﻤﺎﻧﻢ ﺷﮏ
ﻧﮑﻨﺪ ﻟﻮ ﺑﺪﻫﻢ ﺍﺳﻢ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺯﻳﺮ ﮐﺘﮏ

ﻧﮑﻨﺪ ﻧﺎﻣﻪ ﻱ ﺟﻌﻠﻲ ﻣﺮﺍ ﭘُﺴﺖ ﮐﻨﻨﺪ
ﻧﮑﻨﺪ ﺍﻳﻨﻬﻤﻪ ﺑﺪ، ﻗﻠﺐ ﻣﺮﺍ ﺳﺴﺖ ﮐﻨﻨﺪ

ﺗﻠﺨﻢ ﻭ ﺣﻞ ﺷﺪﻩ ﮐﺎﺑﻮﺱ ﻭﺟﻮﺩﻡ ﺩﺭ ﺳﻢ
ﻏﻴﺮ ﺗﻮ ﺍﺯ ﻫﻤﻪ ﻱ ﺁﺩﻡ ﻫﺎ ﻣﻲ ﺗﺮﺳﻢ

ﻫﻤﻪ ﺩﺍﻧﺴﺘﻪ ﻭ ﻧﺎﺩﺍﻧﺴﺘﻪ ﺟﺎﺳﻮﺳﻨﺪ!
ﺩﺳﺘﺸﺎﻥ ﺣﻠﻘﻪ ﻱ ﺩﺍﺭ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺗﻮ ﺭﺍ ﻣﻲ ﺑﻮﺳﻨﺪ

ﻟﺨﺖ ﺩﺭ ﺟﻴﻎ ﺗﺮﻳﻦ ﻟﺤﻈﻪ ﻱ ﺗﺨﺘﺖ ﻫﺴﺘﻨﺪ
ﻓﮑﺮ ِ ﺩﺭ ﺭﻓﺘﻦ ِ ﺍﺯ ﻫﺮ ﺷﺐ ِ ﺳﺨﺘﺖ ﻫﺴﺘﻨﺪ

ﺧﺴﺘﻪ ﺍﻡ ﺍﺯ ﺷﺐ ﻧﻔﺮﻳﻦ ﺷﺪﻩ ﺩﺭ ﺑﻲ ﺭﺣﻤﻲ
ﺧﺴﺘﻪ ﺍﻡ... ﻣﻲ ﺗﺮﺳﻢ... ﻭ ﺗﻮ ﻓﻘﻂ ﻣﻲ ﻓﻬﻤﻲ!...

ﮐﺎﺷﮑﻲ ﺁﺧﺮ ﺍﻳﻦ ﺳﻮﺯ، ﺑﻬﺎﺭﻱ ﺑﺎﺷﺪ
ﮐﺎﺷﮑﻲ ﺩﺭ ﺑﻐﻠﺖ ﺭﺍﻩ ﻓﺮﺍﺭﻱ ﺑﺎﺷﺪ

ﮐﺎﺷﮑﻲ ﺍﺯ ﻫﻤﻪ ﻣﺨﻔﻲ ﺑﺸﻮﺩ ﺍﻳﻦ ﺷﺎﺩﻱ
ﮐﺎﺷﮑﻲ ﻭﺻﻞ ﺷﻮﺩ ﻋﺸﻖ ﺗﻮ ﺑﻪ ﺁﺯﺍﺩﻱ

ﮐﺎﺷﮑﻲ ﺑﺪ ﻧﺸﻮﺩ ﺁﺧﺮ ِ ﺍﻳﻦ ﻗﺼّﻪ ﻱ ﺑﺪ
ﮐﺎﺷﮑﻲ ﺑﺎﺯ ﺑﺨﻮﺍﺑﻴﻢ... ﻭﻟﻲ ﺗﺎ ﺑﻪ ﺍﺑﺪ...

ﻧﮑﻨﺪ ﺩﺍﺭ، ﺳﺮﺍﻧﺠﺎﻡ ﺩﺭﺧﺘﻢ ﺑﺎﺷﺪ
ﻧﮑﻨﺪ ﻣﻴﮑﺮﻭﻓﻮﻧﻲ ﺩﺍﺧﻞ ﺗﺨﺘﻢ ﺑﺎﺷﺪ

ﻧﮑﻨﺪ ﻣﺎ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺗﻠﻮﻳﺰﻳﻮﻥ ﻣﻲ ﺑﻴﻨﻨﺪ...

سید مهدی موسوی
معمولن با اخم ساکن روو صورتش قدم میزد
باز جفتمون میشینیم جلو آینه ، اون به من خیره میشه ،
من به اون