باز جفتمون میشینیم جلو آینه ، اون به من خیره میشه ،
من به اون
من به اون
دیزی : تو که میدونی نمیتونیم باهم باشیم، چرا نمیری؟!
گتسبی : میترسم....
دیزی : از چی میترسی ؟!
گتسبی: از جداییت، جدا شدن ازت مثل پریدن از یه ساختمون 8 طبقه است، شاید زمین بخورم و نمیرم، اما هنوز به زمین نرسیده، از ترس مردن میمیرم...
#گتسبی_بزرگ
#یار_قدیمی ❤️
گتسبی : میترسم....
دیزی : از چی میترسی ؟!
گتسبی: از جداییت، جدا شدن ازت مثل پریدن از یه ساختمون 8 طبقه است، شاید زمین بخورم و نمیرم، اما هنوز به زمین نرسیده، از ترس مردن میمیرم...
#گتسبی_بزرگ
#یار_قدیمی ❤️
-نه برف مرا مى ترساند
و نه سرما ؛
ولى در اين حجم سنگين تنهايى ام ،
براى گرم شدن بهانه اى ندارم
جز اين كه
دوستت داشته باشم…
#نزار_قبانی
و نه سرما ؛
ولى در اين حجم سنگين تنهايى ام ،
براى گرم شدن بهانه اى ندارم
جز اين كه
دوستت داشته باشم…
#نزار_قبانی
و تازه می فهمم
که برف
خستگى
خداست
آن قدر که حس می کنی
پاک کنش را برداشته
می کشد
روی نام من،
روی تمام خیابان ها،
خاطره ها ...
#گروس_عبدالملکیان
که برف
خستگى
خداست
آن قدر که حس می کنی
پاک کنش را برداشته
می کشد
روی نام من،
روی تمام خیابان ها،
خاطره ها ...
#گروس_عبدالملکیان
همه اش
منتظرم که
جمعه بیاید و
همه ی تقصیر ها را
بندازم گردن آن بیچاره !
اصلا
خودم هم میدانم
روزها هیچ تقصیری ندارند ...
تو نیستی
و هر روز
پر از دلتنگی ام
چه فرقی می کند
سه شنبه باشد یا جمعه!
#بهنام_محبی_فر
منتظرم که
جمعه بیاید و
همه ی تقصیر ها را
بندازم گردن آن بیچاره !
اصلا
خودم هم میدانم
روزها هیچ تقصیری ندارند ...
تو نیستی
و هر روز
پر از دلتنگی ام
چه فرقی می کند
سه شنبه باشد یا جمعه!
#بهنام_محبی_فر
کاش من و تو
دو جلد از یک رمان عاشقانه بودیم
تنگ در آغوش هم
خوابیده در قفس های کتاب خانه ای روستایی
گاهی تو را
گاهی مرا
تنها به سبب تشدید دلتنگی هامان
به امانت می بردند...
#عباس_معروفی
دو جلد از یک رمان عاشقانه بودیم
تنگ در آغوش هم
خوابیده در قفس های کتاب خانه ای روستایی
گاهی تو را
گاهی مرا
تنها به سبب تشدید دلتنگی هامان
به امانت می بردند...
#عباس_معروفی
-هرچه گشتیم ؛
در این شهر نبود اهل دلی
که بداند غم دلتنگی و تنهایی ما…
در این شهر نبود اهل دلی
که بداند غم دلتنگی و تنهایی ما…