ما ز یاران چشم یاری داشتیم،خود غلط بود پس ی موز برداشتیم.
منو تو خیلی بهم میایم
خیلی میچسبی بهم
=]
مثلِ یه لیوانِ داغ, قهوه ی تلخِ عربی, تو سرمای زمستون, جلو شومینه , درحالی که داره برف میباره
خیلی میچسبی بهم
=]
مثلِ یه لیوانِ داغ, قهوه ی تلخِ عربی, تو سرمای زمستون, جلو شومینه , درحالی که داره برف میباره
مادر بزرگ خدابیامرزم میگفت قدیم ندیم ترها مردی که دختری را نخواست. اما دختر عاشقش بود مردانه یک قرار در خیابان ناصری میگذاشت کلاهی که سر خودش میگذاشت را در دستش میگرفت ، دستی به سبیلش میکشید و میگفت
ضعیفه برو پی زندگیت
ما راهمون جداس اصن
نبینم که عاشق پاشق شده باشی شمام جای خواهرما ، مرام نیست بت نزدیک شیم و بعد ولت کنیم
دخترهای قدیم ندیم ترها یک ماهی دلشان میشکست تا وقتی مادرشان در گوششان میگفت مادر چه تو لباس عروس ناز شدی ، وقتی که چندسالی گذشت و صدای جیغ جیغ بچه بزرگشان عالم را خسته کرد یک روز که در خیابان مرد قدیم زندگیشان را دیدند لبخند روی لبشان مینشیند و میگویند چه مرد خوبی بود ، خدا برای خانواده اش حفظش کند
مادر بزرگم میگفت
آن زمانها اگر عشق وجود محکمی نداشت
معرفت اما از وجود همه سرازیر میشد
خدا بیامرزدش
دیروز فکر میکردم
شاید تقصیر خیابان ناصری است که نامش عوض شده
شاید تقصیر آن از خدا بیخبری است که به جای ضعیفه روی زبان ها عجیجم جا انداخت
شاید تقصیر این جامعه است که یکباره مدرن شد
و
شاید تقصیر معلم های ادبیات مدرسه بود که شعرهای سعدی و حافظ را به معشوقه شاعرها نسبت میدادند
و در هیچ کجا نگفتند هیچ دوست دارمی را جدی نگیرید
آخ و هزار آخ به قرن مدرن 21 در ایران
مردهای امروزی یکی در میان جای کلاه سر خودشان سر یک دختر را کلاه میگذارند
قرارها را جای خیابان ناصری به مکان ممنوعه میکشند
اصلا این امروزی ها به تمام دوستان معمولی خود میگویند دوستت دارم
اصلا دوست معمولی انقدر مد شده
که وقتی چند ماهی از جدایی آن ها گذشت همان کسی که تا دیروز زیر گوشش میگفتند دوستت دارم حالا میشنود دوستی معمولی بودی
میگویم اصلا شاید سعدی وقتی میگفت
" تورا خود التفات نبودی به صید من..."
دقیقا معشوقه ای بعد چند سالی که به سعدی گفته بود دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم
تازه یادش آمده که دوست معمولی بودند
از من به شما نصیحت
نه خیابان ناصری وجود دارد
نه مرام و معرفت
نه فرشته کارتون سیندرلا
تقریبا چیزی قرار نیست درست شود
اگر قصدتان فقط خوش گذرانی بوده
دیگر چرا دنبال بهانه میگردید
چرا بهانه میسازید
مرد باشید بگویید برایم ساده بودی
اگر نمیخواهیدش چرا با جملات قصار عاشقانه فریبش میدهید
دوست معمولی ها هم جزو انسان ها هستند
زمین گرد است
و بروی میرسی به چیزی که انتظارش را نداری..
#گیلدا_میربلوک
ضعیفه برو پی زندگیت
ما راهمون جداس اصن
نبینم که عاشق پاشق شده باشی شمام جای خواهرما ، مرام نیست بت نزدیک شیم و بعد ولت کنیم
دخترهای قدیم ندیم ترها یک ماهی دلشان میشکست تا وقتی مادرشان در گوششان میگفت مادر چه تو لباس عروس ناز شدی ، وقتی که چندسالی گذشت و صدای جیغ جیغ بچه بزرگشان عالم را خسته کرد یک روز که در خیابان مرد قدیم زندگیشان را دیدند لبخند روی لبشان مینشیند و میگویند چه مرد خوبی بود ، خدا برای خانواده اش حفظش کند
مادر بزرگم میگفت
آن زمانها اگر عشق وجود محکمی نداشت
معرفت اما از وجود همه سرازیر میشد
خدا بیامرزدش
دیروز فکر میکردم
شاید تقصیر خیابان ناصری است که نامش عوض شده
شاید تقصیر آن از خدا بیخبری است که به جای ضعیفه روی زبان ها عجیجم جا انداخت
شاید تقصیر این جامعه است که یکباره مدرن شد
و
شاید تقصیر معلم های ادبیات مدرسه بود که شعرهای سعدی و حافظ را به معشوقه شاعرها نسبت میدادند
و در هیچ کجا نگفتند هیچ دوست دارمی را جدی نگیرید
آخ و هزار آخ به قرن مدرن 21 در ایران
مردهای امروزی یکی در میان جای کلاه سر خودشان سر یک دختر را کلاه میگذارند
قرارها را جای خیابان ناصری به مکان ممنوعه میکشند
اصلا این امروزی ها به تمام دوستان معمولی خود میگویند دوستت دارم
اصلا دوست معمولی انقدر مد شده
که وقتی چند ماهی از جدایی آن ها گذشت همان کسی که تا دیروز زیر گوشش میگفتند دوستت دارم حالا میشنود دوستی معمولی بودی
میگویم اصلا شاید سعدی وقتی میگفت
" تورا خود التفات نبودی به صید من..."
دقیقا معشوقه ای بعد چند سالی که به سعدی گفته بود دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم
تازه یادش آمده که دوست معمولی بودند
از من به شما نصیحت
نه خیابان ناصری وجود دارد
نه مرام و معرفت
نه فرشته کارتون سیندرلا
تقریبا چیزی قرار نیست درست شود
اگر قصدتان فقط خوش گذرانی بوده
دیگر چرا دنبال بهانه میگردید
چرا بهانه میسازید
مرد باشید بگویید برایم ساده بودی
اگر نمیخواهیدش چرا با جملات قصار عاشقانه فریبش میدهید
دوست معمولی ها هم جزو انسان ها هستند
زمین گرد است
و بروی میرسی به چیزی که انتظارش را نداری..
#گیلدا_میربلوک
دو ترمی میشد که داشت درسِ تخصصی اش را می افتاد. فقط بخاطرِ یک اشتباه ِ مسخره. قضیه برمیگشت به چند هفته پیش. روزی که کلاسِ داروشناسی داشت. مبحثِ درس درمورد داروهای مهاری و غیرمهاری بود. که مثلا فلان دارو، می رود جایگاهِ فعالِ فلان ماده ی بدن را اشغال میکند و بهمین خاطر آن ماده، دیگر نمی تواند فعالیتِ طبیعیِ خودش را انجام دهد. به این صورت دارو روی بدن اثر میگذارد.
در ردیف دوم کلاس نشسته بود و به حرف های استاد فکر میکرد. به خودش فکر میکرد. به "اشغال شدن" فکر میکرد. به "جایگاه فعال" فکر می کرد. اشک از گوشه ی چشمانش سرازیر شده بود ولی همچنان فکر می کرد. هربار که استاد در خصوصِ جایگاه فعال و اشغال شدن حرف میزد، قلبش تیر می کشید. فکر می کرد، اشک می ریخت، قلبش تیر میکشید. چند هفته ای را به همین منوال طی کرد ولی یک روز دید که دیگر طاقتش طاق شده. وسطِ کلاس و روبه استاد ایستاد و گفت: " ما از اون آدماش نبودیم استاد. که بگیم بیخیالِ همه و خدا بزرگه و این مزخرفا! نه ... ما نمیتونیم ببینیم و دم نزنیم. ما نمیتونیم بشنویمو دم نزنیم. به وقتش کارمونو میکنیم. قول میدیم. حالا ببینین استاد. ببینین و تماشا کنید ... " استاد از همه جا بی خبر با تعجب به او نگاه می کرد. همکلاسی هایش هم اصلا نفهمیده بودند قضیه از چه قرار است. کیفش را برداشت. و با صدایی آهسته تر و درحالیکه داشت از کلاس خارج میشد گفت: " هیچوقت نمیبخشیمت استاد. هیچوقت! شما اصلا میدونی جایگاه فعال چیه؟! شما اصلا میدونی اشغال شدن ینی چی؟! به قرآن نمیدونی! که وقتی برگردی و ببینی قلبِ کسی که دوسش داشتی از یکی دیگه اشغال شده. از هرچی درس و داروشناسی و استاده، حالت بهم میخوره. حالم ازت بهم میخوره استاد. از درس ت، از جایگاه فعالش، از اشغال شدنم ... "
#کامل_غلامی
در ردیف دوم کلاس نشسته بود و به حرف های استاد فکر میکرد. به خودش فکر میکرد. به "اشغال شدن" فکر میکرد. به "جایگاه فعال" فکر می کرد. اشک از گوشه ی چشمانش سرازیر شده بود ولی همچنان فکر می کرد. هربار که استاد در خصوصِ جایگاه فعال و اشغال شدن حرف میزد، قلبش تیر می کشید. فکر می کرد، اشک می ریخت، قلبش تیر میکشید. چند هفته ای را به همین منوال طی کرد ولی یک روز دید که دیگر طاقتش طاق شده. وسطِ کلاس و روبه استاد ایستاد و گفت: " ما از اون آدماش نبودیم استاد. که بگیم بیخیالِ همه و خدا بزرگه و این مزخرفا! نه ... ما نمیتونیم ببینیم و دم نزنیم. ما نمیتونیم بشنویمو دم نزنیم. به وقتش کارمونو میکنیم. قول میدیم. حالا ببینین استاد. ببینین و تماشا کنید ... " استاد از همه جا بی خبر با تعجب به او نگاه می کرد. همکلاسی هایش هم اصلا نفهمیده بودند قضیه از چه قرار است. کیفش را برداشت. و با صدایی آهسته تر و درحالیکه داشت از کلاس خارج میشد گفت: " هیچوقت نمیبخشیمت استاد. هیچوقت! شما اصلا میدونی جایگاه فعال چیه؟! شما اصلا میدونی اشغال شدن ینی چی؟! به قرآن نمیدونی! که وقتی برگردی و ببینی قلبِ کسی که دوسش داشتی از یکی دیگه اشغال شده. از هرچی درس و داروشناسی و استاده، حالت بهم میخوره. حالم ازت بهم میخوره استاد. از درس ت، از جایگاه فعالش، از اشغال شدنم ... "
#کامل_غلامی
من به بي رحمي "اتفاق" معتقدم. اينكه وقتي ميفته، مي خواد زندگيت رو زير و رو كنه. وگرنه من كه يك عمر، خودم بودم و خودم.
تو يادت نمياد، من غروبا مي شِستم پشت همين پنجره، دستم رو ميذاشتم زير چونه و آدمايي رو نگاه مي كردم كه بود و نبودشون برام فرقي نمي كرد.
تو خبر نداري، من همينجا، با هر لبي كه به ليوان چايي مي زدم، به حماقت هر دونفري كه شونه به شونه ي هم راه مي رفتن، مي خنديدم.
چه ميدونستم روز باروني چيه؟
غروب جمعه چه درديه؟
انتظار چي مي گه؟
من فقط، يك بار چشمام رو بستم..
فقط يك بار بستم و وقتي باز كردم، ديدم "تو" وسط زندگيمي. دقيقا وسط زندگيم.
.
من اصلا قبل از تو...
تو نمي دوني،
وقتي نيومده بودي من حتي معني "قبل" و "بعد" رو نمي دونستم.
من حتي نمي دونستم از پشت پنجره، با آدمي كه زير بارون داره تنها قدم مي زنه بايد همدردي كنم..
من انقدر پرت بودم كه نمي دونستم، به اون دونفري كه دارن با هم راه مي رن بايد حسادت كنم.
من فكرشم نمي كردم كه يك روز، خودم رو پيش يكي ديگه جا بذارم.
شايد..
شايد تو بي تقصير بودي، اما كاش..
كاش مي فهميدي؛
يا از اول نبايد ميومدي، يا وقتي اومدي.. حق رفتن نداشتي.
كاش مي فهميدي.
#پویا_جمشیدی
تو يادت نمياد، من غروبا مي شِستم پشت همين پنجره، دستم رو ميذاشتم زير چونه و آدمايي رو نگاه مي كردم كه بود و نبودشون برام فرقي نمي كرد.
تو خبر نداري، من همينجا، با هر لبي كه به ليوان چايي مي زدم، به حماقت هر دونفري كه شونه به شونه ي هم راه مي رفتن، مي خنديدم.
چه ميدونستم روز باروني چيه؟
غروب جمعه چه درديه؟
انتظار چي مي گه؟
من فقط، يك بار چشمام رو بستم..
فقط يك بار بستم و وقتي باز كردم، ديدم "تو" وسط زندگيمي. دقيقا وسط زندگيم.
.
من اصلا قبل از تو...
تو نمي دوني،
وقتي نيومده بودي من حتي معني "قبل" و "بعد" رو نمي دونستم.
من حتي نمي دونستم از پشت پنجره، با آدمي كه زير بارون داره تنها قدم مي زنه بايد همدردي كنم..
من انقدر پرت بودم كه نمي دونستم، به اون دونفري كه دارن با هم راه مي رن بايد حسادت كنم.
من فكرشم نمي كردم كه يك روز، خودم رو پيش يكي ديگه جا بذارم.
شايد..
شايد تو بي تقصير بودي، اما كاش..
كاش مي فهميدي؛
يا از اول نبايد ميومدي، يا وقتي اومدي.. حق رفتن نداشتي.
كاش مي فهميدي.
#پویا_جمشیدی
خيلي دوست داشتم زنم شاغل بود. ولي حالا هم زياد فرق نمي كند. خوشگل و مهربان است. مادرم ميپسنددش، اوهم مادرم را بيشتر از من دوست دارد و اين همان كليد آرامش زندگي خانوادگي است. مادرم درست ميگفت؛ اصل، تفاهم خودش با مريم بود. دم در خانه كيف اداره ام را مي دهد و خداحافظ. خيلي دوست دارم بي حجاب تا كمر از در بيايد بيرون، بعد سرش را كج كند و موهاي لخت و مشكي اش را بريزد يك ور سرش. ادا در بياورد و برايم باي باي كند. بعد هم دزدكي كوچه را نگاه كند و قبل از اينكه كسي بيايد بپرد توي خانه. نمي كند. نمي كند. زوري هم كه نيست. تازه اگر بهش بگويم لطفش را از دست مي دهد ديگر.
(آن گوشه دنج سمت چپ)
#مهدی_ربی
(آن گوشه دنج سمت چپ)
#مهدی_ربی
دیگر دست های کسی نبود که تویِ راهروی بخش جراحی توی دست هایم عرق کند ، دیگر وقتی چشم هایم را می بستم کسی نبود پشت پلک هایم یک بوس یواش بکارد ، دیگر کسی نبود که اس ام اس بزند امروز برای بیرون رفتن هوا چه قدر خوب است ، دیگر کسی نبود که هوایم را داشته باشد و شروع گریه هایِ از سر ِ ناچاری ام ، از سر شانه های او باشد ...
دیگر کسی نبود که برای محمد رضا سوپرایز تولدش اهنگ گل ارکیده باشد ، یک بار با پیانو و یک بار با گیتار! دیگر کسی نبود که آدرس شرکت مهسا را وقت نشده باشد یاد بگیرد ، و توی خیابان باکری هی دنده ی ماشینش را عوض کند ؛ اما دنده اش چپ نشود . دیگر کسی نبود که توی بچگی شکستنِ شیشه ی پنجره ی دکتر راد منش را به گردن بگیرد و از خان باجی بابت کش رفتن دوچرخه ی بچگی عموی کوچکمان که توی جنگ پر کشیده بود دو تا نیشگونه دل رحمِ عصبانی نوش جان کند...
دیگر کسی نبود که گوشی اش روی پله های موسسه زبان پرت شود ، و دلیل حواس پرتیِ دختر ِ بیست و سه ساله ی آن روزها باشد . دیگر کسی نبود که بلیت های فرانسه اش را به خاطرِ چشم های قرمزم پاره کند و بگوید برویم دربند و به چشم های ریز شده ام موقع خوردن آلوچه هایِ ترش مزه بخندد ...
دیگر کسی نبود که بداند بالشم هر شب چه قدر اشک به خودش دیده و بلد باشد از شکستگی سلول های قلبم مراقبت کند .او یک روز چمدانش را بسته بود. پیراهن های تنهایی اش را گذاشته بود تویش ، از این شهر و از این ورطه رخت خود را بیرون کشیده بود و بغض های فرودگاه امام را مال خودش کرده بود و رفته بود .
اویِ همیشه خندان، صاحب ردیف ترین دندان ها و ردیف ترین حال ها ، پای قافیه های زندگی اش شکسته بود و رفته بود ..
اویِ صاحبِ زاغ ترین نگاه ها و گیرا ترین ابرو های گره خورده ، تمام موهایش را زیر تزریق های شیمی مصنوعی* از دست داده بود و رفته بود....
اویِ همیشه قوی ِ ایستاده ام ، شاخه ای باد شکسته شده بود و برگ های رویاهاش زردِ دلمرده شد و رفته بود
برای آخرین لحظه دست هایم را با تمام توانش فشار داده بود ، تمام ِ توانش به اندازه ی همان بچگی هایمان بود که توی باغِ شوهرِ عمه فائزه بهم قول داده بود وقتی که بزرگ شدیم باز هم اینجوری مراقبم باشد، و همینجوری دست هایم را فشار داده بود.
برای اخرین بار نگاه بی رمقش را از دور به چشم هایم انداخته بود و خاسته بود چیزی بگوید اما از بغض پشت انگشت اشاره اش را گاز گرفت! دیدم که چمدان هایش را بردند ، سمیرا و سعید بازوهایش را که جای امن غصه های من بود را گرفتند و بردند ، دیدم که رفت ، از آن رفتن ها که هر چه قدر هم التماس خدا را کنی برگشتی ندارد.
#الهه_سادات_موسوی
دیگر کسی نبود که برای محمد رضا سوپرایز تولدش اهنگ گل ارکیده باشد ، یک بار با پیانو و یک بار با گیتار! دیگر کسی نبود که آدرس شرکت مهسا را وقت نشده باشد یاد بگیرد ، و توی خیابان باکری هی دنده ی ماشینش را عوض کند ؛ اما دنده اش چپ نشود . دیگر کسی نبود که توی بچگی شکستنِ شیشه ی پنجره ی دکتر راد منش را به گردن بگیرد و از خان باجی بابت کش رفتن دوچرخه ی بچگی عموی کوچکمان که توی جنگ پر کشیده بود دو تا نیشگونه دل رحمِ عصبانی نوش جان کند...
دیگر کسی نبود که گوشی اش روی پله های موسسه زبان پرت شود ، و دلیل حواس پرتیِ دختر ِ بیست و سه ساله ی آن روزها باشد . دیگر کسی نبود که بلیت های فرانسه اش را به خاطرِ چشم های قرمزم پاره کند و بگوید برویم دربند و به چشم های ریز شده ام موقع خوردن آلوچه هایِ ترش مزه بخندد ...
دیگر کسی نبود که بداند بالشم هر شب چه قدر اشک به خودش دیده و بلد باشد از شکستگی سلول های قلبم مراقبت کند .او یک روز چمدانش را بسته بود. پیراهن های تنهایی اش را گذاشته بود تویش ، از این شهر و از این ورطه رخت خود را بیرون کشیده بود و بغض های فرودگاه امام را مال خودش کرده بود و رفته بود .
اویِ همیشه خندان، صاحب ردیف ترین دندان ها و ردیف ترین حال ها ، پای قافیه های زندگی اش شکسته بود و رفته بود ..
اویِ صاحبِ زاغ ترین نگاه ها و گیرا ترین ابرو های گره خورده ، تمام موهایش را زیر تزریق های شیمی مصنوعی* از دست داده بود و رفته بود....
اویِ همیشه قوی ِ ایستاده ام ، شاخه ای باد شکسته شده بود و برگ های رویاهاش زردِ دلمرده شد و رفته بود
برای آخرین لحظه دست هایم را با تمام توانش فشار داده بود ، تمام ِ توانش به اندازه ی همان بچگی هایمان بود که توی باغِ شوهرِ عمه فائزه بهم قول داده بود وقتی که بزرگ شدیم باز هم اینجوری مراقبم باشد، و همینجوری دست هایم را فشار داده بود.
برای اخرین بار نگاه بی رمقش را از دور به چشم هایم انداخته بود و خاسته بود چیزی بگوید اما از بغض پشت انگشت اشاره اش را گاز گرفت! دیدم که چمدان هایش را بردند ، سمیرا و سعید بازوهایش را که جای امن غصه های من بود را گرفتند و بردند ، دیدم که رفت ، از آن رفتن ها که هر چه قدر هم التماس خدا را کنی برگشتی ندارد.
#الهه_سادات_موسوی
بعضی وقتا فکر میکنم تقصیر منه
تقصیر من
خودِ خودِ خودم!
تقصیر همین خودمه که حرفات و جدی میگیرم!
عین همون روز لعنتی!
یادته؟
هفته پیشش که نمی دونم چند شنبه بود (آخه مهم این بود که با تو حرف میزنم،هر چند شنبه که میخواست باشه) بهم زنگ زدی و گفتی پنج شنبه میام دنبالت
گفتی دلت برام تنگ شده
بال درآورده بودم اما به روی خودم نمی آوردم
از همون نمی دونم چند شنبه و از همون لحظه ای که تلفن و قطع کردی فکر کردم که کدوم لباسم و بپوشم بیشتر دوست داری
فکر کردم که بهتره موقع دیدنت خیلی خوشحال نباشم
فکر کردم که باید لاک صورتی بزنم یا قرمز
باز دوباره فکر کردم که تو کدوم و دوست داری
کاش میدونستم!
شب شده بود،ساعت ده و نیم یازده بود که فکر کردم چجوری نگات کنم که دستِ دلم رو نشه
بعد از کلی فکر کردن و کلنجار رفتن با خودم فرداش گفتم بهتره نگاهم و ازت بدزدم!
فرداش فکر کردم نه!چشمامو دوست داری،چرا ازت بگیرمشون
بعد به خودم قول دادم فقط دو سه بار نگاهت کنم!
یه روز مونده بود ببینمت که کمد لباسامو زیر و رو کردم و چند تا لباس آوردم بیرون
بالاخره پنجشنبه لعنتی من از راه رسید
صبح فنجون چای مو گرفته بودم بین دستام و می چرخوندم
چشمم به صفحه گوشی بود که زنگ بزنی
فنجونمو بین دستام فشار دادم
لاک زدم و موهامو بستم
دوباره بازشون کردم
به خاطر تو
هنوز زنگ نزده بودی!
برات کیک درست کردم،با شکلات
از همونا که دوست داری
روش شکلک کشیدم و گذاشتمش توی ظرف،
گفتم حتما سرکاری و سرت شلوغه
بهت زنگ زدم جواب ندادی
مسیج دادم تنبل خان کجایی
دوباره رژ لب زدم
هی خودمو تو آینه نگاه کردم
هی رفتم و اومدم و از خودم پرسیدم خوبم؟
دوباره و سه باره بهت زنگ زدم
جواب دادی
گفتم کی میای?گفتی مگه قرار بود امروز کجا بریم؟
گفتم هیچی منظورم اینه که کی میری خونه
گوشی و قطع کردم وبا حرص پرتش کردم پشت تخت
نشستم پشت در اتاقم و لاک دستمو با ناخن هی کندم
موهامو بستم
کیکی که برات درست کرده بودم و ریختم دور
رفتم همه چت هامون و با حرص پاک کردم
یه موزیک شاد گذاشتم که همه چیز عادی به نظر بیاد،زدم زیر گریه
لباسای توی کمد و بهم ریختم
هی با خودم گفتم مهم نیست
اصلا مهم نیست و کلی حرفای اینجوری زدم که دلم آروم بشه اما نشد!
برات یه متن طولانی نوشتم و نفرستادم!
بعضی وقتا فکر میکنم اصلا تقصیر خودمه!
خود خود خودم که اینهمه با حرفات زندگی می کنم!
با حرفات!
#حدیث_صبری
تقصیر من
خودِ خودِ خودم!
تقصیر همین خودمه که حرفات و جدی میگیرم!
عین همون روز لعنتی!
یادته؟
هفته پیشش که نمی دونم چند شنبه بود (آخه مهم این بود که با تو حرف میزنم،هر چند شنبه که میخواست باشه) بهم زنگ زدی و گفتی پنج شنبه میام دنبالت
گفتی دلت برام تنگ شده
بال درآورده بودم اما به روی خودم نمی آوردم
از همون نمی دونم چند شنبه و از همون لحظه ای که تلفن و قطع کردی فکر کردم که کدوم لباسم و بپوشم بیشتر دوست داری
فکر کردم که بهتره موقع دیدنت خیلی خوشحال نباشم
فکر کردم که باید لاک صورتی بزنم یا قرمز
باز دوباره فکر کردم که تو کدوم و دوست داری
کاش میدونستم!
شب شده بود،ساعت ده و نیم یازده بود که فکر کردم چجوری نگات کنم که دستِ دلم رو نشه
بعد از کلی فکر کردن و کلنجار رفتن با خودم فرداش گفتم بهتره نگاهم و ازت بدزدم!
فرداش فکر کردم نه!چشمامو دوست داری،چرا ازت بگیرمشون
بعد به خودم قول دادم فقط دو سه بار نگاهت کنم!
یه روز مونده بود ببینمت که کمد لباسامو زیر و رو کردم و چند تا لباس آوردم بیرون
بالاخره پنجشنبه لعنتی من از راه رسید
صبح فنجون چای مو گرفته بودم بین دستام و می چرخوندم
چشمم به صفحه گوشی بود که زنگ بزنی
فنجونمو بین دستام فشار دادم
لاک زدم و موهامو بستم
دوباره بازشون کردم
به خاطر تو
هنوز زنگ نزده بودی!
برات کیک درست کردم،با شکلات
از همونا که دوست داری
روش شکلک کشیدم و گذاشتمش توی ظرف،
گفتم حتما سرکاری و سرت شلوغه
بهت زنگ زدم جواب ندادی
مسیج دادم تنبل خان کجایی
دوباره رژ لب زدم
هی خودمو تو آینه نگاه کردم
هی رفتم و اومدم و از خودم پرسیدم خوبم؟
دوباره و سه باره بهت زنگ زدم
جواب دادی
گفتم کی میای?گفتی مگه قرار بود امروز کجا بریم؟
گفتم هیچی منظورم اینه که کی میری خونه
گوشی و قطع کردم وبا حرص پرتش کردم پشت تخت
نشستم پشت در اتاقم و لاک دستمو با ناخن هی کندم
موهامو بستم
کیکی که برات درست کرده بودم و ریختم دور
رفتم همه چت هامون و با حرص پاک کردم
یه موزیک شاد گذاشتم که همه چیز عادی به نظر بیاد،زدم زیر گریه
لباسای توی کمد و بهم ریختم
هی با خودم گفتم مهم نیست
اصلا مهم نیست و کلی حرفای اینجوری زدم که دلم آروم بشه اما نشد!
برات یه متن طولانی نوشتم و نفرستادم!
بعضی وقتا فکر میکنم اصلا تقصیر خودمه!
خود خود خودم که اینهمه با حرفات زندگی می کنم!
با حرفات!
#حدیث_صبری
عمو مجید دستم را گرفت و نشاندم جلوی قرآن باز. میله میکروفون را خم کرد تا نزدیک صورتم. یک نگاه به جمعیت سیاهپوش انداختم که کنار دیوارها و ستون ها و وسط سالن مسجد، شانه به شانه هم نشسته بودند. تندی، یک بیسم الله عبدالباسطی گفتم. همه گفتند: الله. یک لحظه، بابا محسن را دیدم که جلوی در ایستاده و دستش را به پیشانیش میکوبد و خودش را تکان میدهد. دلم میخواست والشمس و الضحاها بخوانم. یک نفس حسابی گرفتم و دستم را بردم کنار گوشم.
حاج محمود گفته بود خدا در این سوره، به همه چیزها قسم میخورد که آدم ها بالاخره نتیجه کارهایشان را میبینند. مامان پروانه گفته بود: «وقتی والسماء رو میخونی صدات میلرزه مامان.» گفتم: «حاج محمود گفته آسمونها هم به لرزه میافتن.» بعد برایش تعریف کردم «روز قیامت، آدم بدا رو میارن دعواشون میکنن.» یک هو یادم افتاد که آدم بدها شتر پیغمبرها را هم کشته اند. مامان پروانه گفت: «همیشه همینو برام بخون. با همین صوت.» یک دور که تا آخرش خواندم، دوباره برگشتم تا وسط هاش و بعد چند آیه را به هم وصل کردم. خوشم میآمد وسط قران خواندنم، مردم گریه کنند. سوره که تمام شد، گفتم صلوات. یک صلوات مشتی فرستادند که ستون های مسجد لرزید. بعد عمو مجید آمد و یک نوشته داد دستم. گفت: «مرتضا قراره وصیت نامه مامانش رو بخونه.»
اول هاش سلام کرده بود به امام و شهدا و رزمندگان اسلام. بعد قربان صدقه بابا محسن و آقاجون و مامان بزرگ رفته بود. گفته بود به همه سلام برسانید. بعد نوشته بود یک کیلو عدس از بقالی سر محل خریده، پولش را نداشته. مدیون نماند. با هر خطی که میخواندم، ملت عربده میزدند. بعد رسیدم به جایی که مامان پروانه گفته بود مواظب مرتضا باشید. مرتضا احساساتی ترین آدم دنیاست. نمیدانم چرا. یک هو بغضم گرفت و چشمم تار شد. نمیتوانستم خوب کلمه ها را بخوانم. بعد نمیدانم کی. آمد و کاغذ را از دستم گرفت و گفت: «شادی روح تازه گذشته صلوات محمدی پسند ختم کن.»
رفتم پیش بابا محسن. گفتم: «حالا که این همه کار خوب کردم، مامان پروانه بر میگرده؟» حواسش نبود. داشت با مردم دست میداد و ماچشان میکرد. یواشکی رفتم سمت زنانه و تو را نگاه کردم. همه زن ها مثل مامان پروانه چادر پوشیده بودند. من را که دیدند، جیغ زدند و صورت هایشان را چنگ کشیدند. حسابی ترسیدم و دویدم سمت پسری که سینی حلواها را نگه داشته بود. برایش زبان در آوردم و گفتم: «دلت بسوزه. مامان من گفته، من احساساتی ترین آدم دنیام.»
بعد روی کاشی ها لی لی رفتم و هی حرف مامان پروانه را برای خودم تعریف کردم و هی ادای گریه کردن مردم را در آوردم.
#مرتضی_برزگر
حاج محمود گفته بود خدا در این سوره، به همه چیزها قسم میخورد که آدم ها بالاخره نتیجه کارهایشان را میبینند. مامان پروانه گفته بود: «وقتی والسماء رو میخونی صدات میلرزه مامان.» گفتم: «حاج محمود گفته آسمونها هم به لرزه میافتن.» بعد برایش تعریف کردم «روز قیامت، آدم بدا رو میارن دعواشون میکنن.» یک هو یادم افتاد که آدم بدها شتر پیغمبرها را هم کشته اند. مامان پروانه گفت: «همیشه همینو برام بخون. با همین صوت.» یک دور که تا آخرش خواندم، دوباره برگشتم تا وسط هاش و بعد چند آیه را به هم وصل کردم. خوشم میآمد وسط قران خواندنم، مردم گریه کنند. سوره که تمام شد، گفتم صلوات. یک صلوات مشتی فرستادند که ستون های مسجد لرزید. بعد عمو مجید آمد و یک نوشته داد دستم. گفت: «مرتضا قراره وصیت نامه مامانش رو بخونه.»
اول هاش سلام کرده بود به امام و شهدا و رزمندگان اسلام. بعد قربان صدقه بابا محسن و آقاجون و مامان بزرگ رفته بود. گفته بود به همه سلام برسانید. بعد نوشته بود یک کیلو عدس از بقالی سر محل خریده، پولش را نداشته. مدیون نماند. با هر خطی که میخواندم، ملت عربده میزدند. بعد رسیدم به جایی که مامان پروانه گفته بود مواظب مرتضا باشید. مرتضا احساساتی ترین آدم دنیاست. نمیدانم چرا. یک هو بغضم گرفت و چشمم تار شد. نمیتوانستم خوب کلمه ها را بخوانم. بعد نمیدانم کی. آمد و کاغذ را از دستم گرفت و گفت: «شادی روح تازه گذشته صلوات محمدی پسند ختم کن.»
رفتم پیش بابا محسن. گفتم: «حالا که این همه کار خوب کردم، مامان پروانه بر میگرده؟» حواسش نبود. داشت با مردم دست میداد و ماچشان میکرد. یواشکی رفتم سمت زنانه و تو را نگاه کردم. همه زن ها مثل مامان پروانه چادر پوشیده بودند. من را که دیدند، جیغ زدند و صورت هایشان را چنگ کشیدند. حسابی ترسیدم و دویدم سمت پسری که سینی حلواها را نگه داشته بود. برایش زبان در آوردم و گفتم: «دلت بسوزه. مامان من گفته، من احساساتی ترین آدم دنیام.»
بعد روی کاشی ها لی لی رفتم و هی حرف مامان پروانه را برای خودم تعریف کردم و هی ادای گریه کردن مردم را در آوردم.
#مرتضی_برزگر
.
داشتم گره های کورٍ هندزفری أم را باز میکردم که افتادم وسط یک بحثِ اضطراری و گوشم را سپردم به خانم میانسالی که روی صندلی آبیِ مترو کنارم نشسته بود و با تلفن همراهش حرف میزد:
-حالا چون همسرت ابراز علاقه ی کلامی بلد نیست ینی بهت علاقه نداره؟! واسه همین میخوای جدا شی؟! میدونی منو همسرم شونزده ساله داریم باهم زندگی میکنیم، هیچوقت بِهَم نگفتیم چقدر همدیگرو دوس داریم اما میدونم وقتی میره تو آشپزخونه و زیر کتری درحال جوشو کم میکنه و چایی میذاره ینی دوسم داره ، وقتی از سرکار میادو جلو در جورابشو درمیاره که بوی خستگیاش اذیتم نکنه ینی دوسم داره ، وقتی بدون اینکه بگم برام خرجی میذاره ینی دوسم داره....وقتی از سرکار میادو میرم استقبالش ینی دوسش دارم وقتی غذای مورد علاقشو درست میکنم...وقتی...."
گره های هندزفری ام باز شده بود، دلم میخواست ادامه ی حرف هایش را خودم بنویسم . آهنگِ بی کلام بارانِ عشق را پِلِی کردم، دفترچه ام را در آوردم و نوشتم، گاهی باید دوست داشتن را خودمان پیاده کنیم، زیر فرش خانه، بین پول های توی کیفمان، توی جیب لباسمان، توی غذاهایی که میخوریم یا روی طاقچه های تمیزِ خانه و عکسهای مهربان توی قاب عکس....
چرا همیشه، همه چیز را حاضر و آماده میخواهیم؟! چرا تلاش نمیکنیم با چشم باز به زندگی نگاه کنیم، یک سبد برداریم و دوستت دارم های ناگفته را لا به لای روزمرگی هایمان پیدا کنیم و بگذاریم لبِ طاقچه...
نگاهم را توی مترو چرخاندم و مردها و زن هایی را دیدم که دوستت دارم هایشان را در قالب خستگی پوشیده بودند و دستشان پر از محبت بود ، نوشتم بعضی مردها دوست داشتن را می آورند می گذارند توی یخچال و به دستهای خشک و خسته ی مرد میانسالی نگاه کردم که نایلونِ پر از میوه را نگه داشته است ، نوشتم بعضی زن ها دوستت دارم هایشان را در آغوش میگیرند و به مادری که ثمره ی عشقش را در آغوش گرفته لبخند زدم....
ابراز محبت کلامی تمامِ دوست داشتن و تنها نشانه ی عاشق بودن نیست ، گاهی باید سکوتِ پر از محبت اطرافیانمان را براساس رفتارهایشان ترجمه کنیم و جمله ی "او دوستم ندارد" را به دستِ فراموشی بسپاریم....
#نازنین_عابدین_پور
داشتم گره های کورٍ هندزفری أم را باز میکردم که افتادم وسط یک بحثِ اضطراری و گوشم را سپردم به خانم میانسالی که روی صندلی آبیِ مترو کنارم نشسته بود و با تلفن همراهش حرف میزد:
-حالا چون همسرت ابراز علاقه ی کلامی بلد نیست ینی بهت علاقه نداره؟! واسه همین میخوای جدا شی؟! میدونی منو همسرم شونزده ساله داریم باهم زندگی میکنیم، هیچوقت بِهَم نگفتیم چقدر همدیگرو دوس داریم اما میدونم وقتی میره تو آشپزخونه و زیر کتری درحال جوشو کم میکنه و چایی میذاره ینی دوسم داره ، وقتی از سرکار میادو جلو در جورابشو درمیاره که بوی خستگیاش اذیتم نکنه ینی دوسم داره ، وقتی بدون اینکه بگم برام خرجی میذاره ینی دوسم داره....وقتی از سرکار میادو میرم استقبالش ینی دوسش دارم وقتی غذای مورد علاقشو درست میکنم...وقتی...."
گره های هندزفری ام باز شده بود، دلم میخواست ادامه ی حرف هایش را خودم بنویسم . آهنگِ بی کلام بارانِ عشق را پِلِی کردم، دفترچه ام را در آوردم و نوشتم، گاهی باید دوست داشتن را خودمان پیاده کنیم، زیر فرش خانه، بین پول های توی کیفمان، توی جیب لباسمان، توی غذاهایی که میخوریم یا روی طاقچه های تمیزِ خانه و عکسهای مهربان توی قاب عکس....
چرا همیشه، همه چیز را حاضر و آماده میخواهیم؟! چرا تلاش نمیکنیم با چشم باز به زندگی نگاه کنیم، یک سبد برداریم و دوستت دارم های ناگفته را لا به لای روزمرگی هایمان پیدا کنیم و بگذاریم لبِ طاقچه...
نگاهم را توی مترو چرخاندم و مردها و زن هایی را دیدم که دوستت دارم هایشان را در قالب خستگی پوشیده بودند و دستشان پر از محبت بود ، نوشتم بعضی مردها دوست داشتن را می آورند می گذارند توی یخچال و به دستهای خشک و خسته ی مرد میانسالی نگاه کردم که نایلونِ پر از میوه را نگه داشته است ، نوشتم بعضی زن ها دوستت دارم هایشان را در آغوش میگیرند و به مادری که ثمره ی عشقش را در آغوش گرفته لبخند زدم....
ابراز محبت کلامی تمامِ دوست داشتن و تنها نشانه ی عاشق بودن نیست ، گاهی باید سکوتِ پر از محبت اطرافیانمان را براساس رفتارهایشان ترجمه کنیم و جمله ی "او دوستم ندارد" را به دستِ فراموشی بسپاریم....
#نازنین_عابدین_پور
اولين تصاويري كه از خودم يادم مياد يه دختر با پيراهن قرمزه كه مي شست رو لبه ي استخر و پاهاشو تكون مي داد !
يادمه هميشه فكر مي كردم يه موجود ديگه ايي بودم كه با سهل انگاري افتادم روي زمين ...
در مورد اين كه چي بودم نظر خواستي نداشتم :
يه روز از خواب بيدار مي شدم و فكر مي كردم
پري دريايي
بودم ،
روز بعدش ملكه ي زنبورا ،
يه روز آدم فضايي ...
اما حتم داشتم وقتي از سرزمينم ميومدم
افتادم وسط دريا !!
چون من هميشه از آب مي ترسيدم و هنوزم مي ترسم ...
همينطور فكر مي كردم
پدرم ماهيگيره
و منو از دريا پيدا كرده و با قايق قديميش
به خونه آورده !
حتي وقتايي كه مدرسه مي رفتم
فكر مي كردم
بهتره آدم تحصيل كرده ايي بشم تا وقتي
دوباره به سرزمينم برمي گردم بهم افتخار كنن ...
ورودم به دانشگاهم با همين تصور بود !
حتي وقتي عاشقش شدم
فكر مي كردم
شب تولدم
مياد زير پنجره ي اتاقمو شروع مي كنه به نواختن ،
كلي بادكنك رنگي رنگي ام
ميرن به سمت آسمون تا مارو از اون بالا بهتر نگاه كنن ،
بعدشم دوتايي برمي گرديم
به سرزمين من ...
راستشو بخواين
من از همون موقعي كه كنار استخر
ميشستم ،
مي دونستم بابام ماهيگير نيست !
من حتي مي دونستم ما قايقي نداريم .
من از همون روز اول مدرسه
از درس و كلاس بدم ميومد ...
من حتي دانشگاهمم دوست نداشتم ...
من وقتي عاشقش شدم
مي دونستم
بلد نيست ساز بزنه !
من مي دونستم بادكنكا چشم ندارن
كه مارو ببينن !
من مي دونستم
زمين براي هميشه منو روي خودش نگه مي داره ...
من مي دونستمو
باز ادامه دادم به اين خيال و روياي قشنگ .
مي دونين
من فكر مي كردم
آدم هميشه بايد اميدي براي زندگي كردن داشته باشه ...
مثل سرزمين من
كه بالاخره بهش مي رسيدم
مثل همون ساز و پنجره ي اتاقم
من فكر مي كردم
حالا كه ساز بلد نيست
مي تونه ياد بگيره ...
حالا كه نمياد زير پنجره ي اتاقم
مي تونه بهم زنگ بزنه ...
بعضي وقتا فكر مي كنم
شايد اونم يه سرزمين داشته
كه بالاخره برگشته به خونه ي واقعيش ...
مي دونين
من هنوزم فكر مي كنم
خيالا و روياها
آدمو از مردن تو اوج زندگي
نجات مي دن
من هنوزم همون روياهامو دوست دارم:)
اما صداي
" دستگاه مشترك مورد نظر در دسترس نمي باشد ! "
به من مي گه
تو همه ي سرزميناي هستي
تو همه ي خيالا
تو همون دريايي كه من ازش اومدم
توي همون قايق
تو كلاس درس و دانشگاه
واقعيت هايي هست
كه نمي شه ازش گذشت ...
شايد بهتر بود
از همون كودكي
به جاي سرزمين پر از شادي
به جاي ساز و شب تولد
به دختري فكر مي كردم
كه مي تونه
خاطراتشو پاك كنه ...
مي تونه روي قول هاي يه مرد
تكيه نكنه !
من بايد فكرشو مي كردم
هر چقدر كسي رو بالا ببري و
با روياهات بالا بري
زمين خوردنت درد ناك تره ...
#ساينا_سلمانی
يادمه هميشه فكر مي كردم يه موجود ديگه ايي بودم كه با سهل انگاري افتادم روي زمين ...
در مورد اين كه چي بودم نظر خواستي نداشتم :
يه روز از خواب بيدار مي شدم و فكر مي كردم
پري دريايي
بودم ،
روز بعدش ملكه ي زنبورا ،
يه روز آدم فضايي ...
اما حتم داشتم وقتي از سرزمينم ميومدم
افتادم وسط دريا !!
چون من هميشه از آب مي ترسيدم و هنوزم مي ترسم ...
همينطور فكر مي كردم
پدرم ماهيگيره
و منو از دريا پيدا كرده و با قايق قديميش
به خونه آورده !
حتي وقتايي كه مدرسه مي رفتم
فكر مي كردم
بهتره آدم تحصيل كرده ايي بشم تا وقتي
دوباره به سرزمينم برمي گردم بهم افتخار كنن ...
ورودم به دانشگاهم با همين تصور بود !
حتي وقتي عاشقش شدم
فكر مي كردم
شب تولدم
مياد زير پنجره ي اتاقمو شروع مي كنه به نواختن ،
كلي بادكنك رنگي رنگي ام
ميرن به سمت آسمون تا مارو از اون بالا بهتر نگاه كنن ،
بعدشم دوتايي برمي گرديم
به سرزمين من ...
راستشو بخواين
من از همون موقعي كه كنار استخر
ميشستم ،
مي دونستم بابام ماهيگير نيست !
من حتي مي دونستم ما قايقي نداريم .
من از همون روز اول مدرسه
از درس و كلاس بدم ميومد ...
من حتي دانشگاهمم دوست نداشتم ...
من وقتي عاشقش شدم
مي دونستم
بلد نيست ساز بزنه !
من مي دونستم بادكنكا چشم ندارن
كه مارو ببينن !
من مي دونستم
زمين براي هميشه منو روي خودش نگه مي داره ...
من مي دونستمو
باز ادامه دادم به اين خيال و روياي قشنگ .
مي دونين
من فكر مي كردم
آدم هميشه بايد اميدي براي زندگي كردن داشته باشه ...
مثل سرزمين من
كه بالاخره بهش مي رسيدم
مثل همون ساز و پنجره ي اتاقم
من فكر مي كردم
حالا كه ساز بلد نيست
مي تونه ياد بگيره ...
حالا كه نمياد زير پنجره ي اتاقم
مي تونه بهم زنگ بزنه ...
بعضي وقتا فكر مي كنم
شايد اونم يه سرزمين داشته
كه بالاخره برگشته به خونه ي واقعيش ...
مي دونين
من هنوزم فكر مي كنم
خيالا و روياها
آدمو از مردن تو اوج زندگي
نجات مي دن
من هنوزم همون روياهامو دوست دارم:)
اما صداي
" دستگاه مشترك مورد نظر در دسترس نمي باشد ! "
به من مي گه
تو همه ي سرزميناي هستي
تو همه ي خيالا
تو همون دريايي كه من ازش اومدم
توي همون قايق
تو كلاس درس و دانشگاه
واقعيت هايي هست
كه نمي شه ازش گذشت ...
شايد بهتر بود
از همون كودكي
به جاي سرزمين پر از شادي
به جاي ساز و شب تولد
به دختري فكر مي كردم
كه مي تونه
خاطراتشو پاك كنه ...
مي تونه روي قول هاي يه مرد
تكيه نكنه !
من بايد فكرشو مي كردم
هر چقدر كسي رو بالا ببري و
با روياهات بالا بري
زمين خوردنت درد ناك تره ...
#ساينا_سلمانی
آن قدیم قدیم ها همه چیز واقعی تر بود. زنگ میزدیم خانه ی هم و جوابِ چه خبر ها این بود که ملالی نیست ؛ جز دردِ دوری شما ... واقعا دلتنگ میشدیم و برایش کاری میکردیم. نمیگذاشتیم بماند کپک بزند. تلفن را که جواب نمیدادند میرفتیم دمِ درشان ،بالاخره ول کنِ ماجرا نبودیم تا اصل حالِ همدیگر را بفهمیم. شش هفت نفری قد و نیم قد جا میشدیم در ماشین که برویم سفر ؛ بعد هفت هشت ساعت میخکوب مینشستیم و آب از آب تکان نمیخورد. دوست داشتن را در سیب و هلو به قسمت های مساوی تقسیم میکردیم و هیچ کس بی نصیب نمیماند. حالا هیچ چیز راضی کننده نیست ؛ نه احوالپرسی ها نه رفت و آمد ها نه زنگ هایی که اصلِ حالِ آدم برایشان مهم باشد... ملال هم تا دلمان بخواهد هست. یک چیزمان کم است و خیلی چیزهایمان را اضافه آورده ایم. کِش میآید دلتنگی هایمان ، نبودن هایمان .. و هیچ کاری از دستمان برنمیآید. ما همدیگر را کم آورده ایم و خودمان را زیاد. قدیم ها آدم خودش را تقسیم میکرد هیچ قسمتی زمین نمیماند ،همه هم از پس قسمتِ خودشان برمیآمدند. الان است که مانده ایم روی دستِ خودمان .. نه میبرندمان و نه خودشان میآیند .. همدیگر را بلد نیستیم یا اصلا نمیخواهیم یاد بگیریم. چهارتا آدمِ بی سواد در دوست داشتن ، در بغل کردن ، در دلم برایت تنگ شده ؛ میخواهم ببینمت ، جمع شده ایم دورِ هم و نه رفتنمان رفتن است نه ماندنمان ماندن .. کاش تا زمین گیر نشده ایم کسی بیاید که ما را بلد باشد. بداند مثلا بینِ سطر هشتم تا پانزدهممان بغض داریم و حول و حوش سطرِ نوزده تا سی و یک دو خودمان هم نمیفهمیم حالمان را .. فقط .. کاش کسی بیاید خواندنمان را بلد باشد .. همین
#مریم_قهرمانلو
#مریم_قهرمانلو
عاشقی بیش از هرچیز
سادگی می خواهد
دل می خواهد
باور می خواهد
باور اینکه
تا "او " ی زندگیت هست
تو هم باید باشی..!
#عادل_دانتیسم
سادگی می خواهد
دل می خواهد
باور می خواهد
باور اینکه
تا "او " ی زندگیت هست
تو هم باید باشی..!
#عادل_دانتیسم
آدم ها یک بار عمیقا عاشق می شوند. چون فقط یک بار نمی ترسند که همه چیز خود را از دست بدهند؛
اما بعد از همان یک بار ترس آنها آنقدر عمیق می شود که عشق دیگر دور می ایستد!
#آلبر_کامو
اما بعد از همان یک بار ترس آنها آنقدر عمیق می شود که عشق دیگر دور می ایستد!
#آلبر_کامو
قبل از شروع رابطه،
قبل از شوخی شوخی،
جدی جدی شدن،
قبل از ردپا گذاشتن روی قلب دیگری،
خوب براندازش کنید!
نکند ایرادی،
اشکالی،
نقصی داشته باشد
که بعد ها توجهتان را جلب کند..
دلم میگیرد وقتی میبینم
روز به روز بر آمارِ آدم هایی افزوده می شود که می شنوند :
"ما به درد هم نمی خوریم..."
#مهسا_پناهی
قبل از شوخی شوخی،
جدی جدی شدن،
قبل از ردپا گذاشتن روی قلب دیگری،
خوب براندازش کنید!
نکند ایرادی،
اشکالی،
نقصی داشته باشد
که بعد ها توجهتان را جلب کند..
دلم میگیرد وقتی میبینم
روز به روز بر آمارِ آدم هایی افزوده می شود که می شنوند :
"ما به درد هم نمی خوریم..."
#مهسا_پناهی