عمو مجید دستم را گرفت و نشاندم جلوی قرآن باز. میله میکروفون را خم کرد تا نزدیک صورتم. یک نگاه به جمعیت سیاهپوش انداختم که کنار دیوارها و ستون ها و وسط سالن مسجد، شانه به شانه هم نشسته بودند. تندی، یک بیسم الله عبدالباسطی گفتم. همه گفتند: الله. یک لحظه، بابا محسن را دیدم که جلوی در ایستاده و دستش را به پیشانیش میکوبد و خودش را تکان میدهد. دلم میخواست والشمس و الضحاها بخوانم. یک نفس حسابی گرفتم و دستم را بردم کنار گوشم.
حاج محمود گفته بود خدا در این سوره، به همه چیزها قسم میخورد که آدم ها بالاخره نتیجه کارهایشان را میبینند. مامان پروانه گفته بود: «وقتی والسماء رو میخونی صدات میلرزه مامان.» گفتم: «حاج محمود گفته آسمونها هم به لرزه میافتن.» بعد برایش تعریف کردم «روز قیامت، آدم بدا رو میارن دعواشون میکنن.» یک هو یادم افتاد که آدم بدها شتر پیغمبرها را هم کشته اند. مامان پروانه گفت: «همیشه همینو برام بخون. با همین صوت.» یک دور که تا آخرش خواندم، دوباره برگشتم تا وسط هاش و بعد چند آیه را به هم وصل کردم. خوشم میآمد وسط قران خواندنم، مردم گریه کنند. سوره که تمام شد، گفتم صلوات. یک صلوات مشتی فرستادند که ستون های مسجد لرزید. بعد عمو مجید آمد و یک نوشته داد دستم. گفت: «مرتضا قراره وصیت نامه مامانش رو بخونه.»
اول هاش سلام کرده بود به امام و شهدا و رزمندگان اسلام. بعد قربان صدقه بابا محسن و آقاجون و مامان بزرگ رفته بود. گفته بود به همه سلام برسانید. بعد نوشته بود یک کیلو عدس از بقالی سر محل خریده، پولش را نداشته. مدیون نماند. با هر خطی که میخواندم، ملت عربده میزدند. بعد رسیدم به جایی که مامان پروانه گفته بود مواظب مرتضا باشید. مرتضا احساساتی ترین آدم دنیاست. نمیدانم چرا. یک هو بغضم گرفت و چشمم تار شد. نمیتوانستم خوب کلمه ها را بخوانم. بعد نمیدانم کی. آمد و کاغذ را از دستم گرفت و گفت: «شادی روح تازه گذشته صلوات محمدی پسند ختم کن.»
رفتم پیش بابا محسن. گفتم: «حالا که این همه کار خوب کردم، مامان پروانه بر میگرده؟» حواسش نبود. داشت با مردم دست میداد و ماچشان میکرد. یواشکی رفتم سمت زنانه و تو را نگاه کردم. همه زن ها مثل مامان پروانه چادر پوشیده بودند. من را که دیدند، جیغ زدند و صورت هایشان را چنگ کشیدند. حسابی ترسیدم و دویدم سمت پسری که سینی حلواها را نگه داشته بود. برایش زبان در آوردم و گفتم: «دلت بسوزه. مامان من گفته، من احساساتی ترین آدم دنیام.»
بعد روی کاشی ها لی لی رفتم و هی حرف مامان پروانه را برای خودم تعریف کردم و هی ادای گریه کردن مردم را در آوردم.
#مرتضی_برزگر
حاج محمود گفته بود خدا در این سوره، به همه چیزها قسم میخورد که آدم ها بالاخره نتیجه کارهایشان را میبینند. مامان پروانه گفته بود: «وقتی والسماء رو میخونی صدات میلرزه مامان.» گفتم: «حاج محمود گفته آسمونها هم به لرزه میافتن.» بعد برایش تعریف کردم «روز قیامت، آدم بدا رو میارن دعواشون میکنن.» یک هو یادم افتاد که آدم بدها شتر پیغمبرها را هم کشته اند. مامان پروانه گفت: «همیشه همینو برام بخون. با همین صوت.» یک دور که تا آخرش خواندم، دوباره برگشتم تا وسط هاش و بعد چند آیه را به هم وصل کردم. خوشم میآمد وسط قران خواندنم، مردم گریه کنند. سوره که تمام شد، گفتم صلوات. یک صلوات مشتی فرستادند که ستون های مسجد لرزید. بعد عمو مجید آمد و یک نوشته داد دستم. گفت: «مرتضا قراره وصیت نامه مامانش رو بخونه.»
اول هاش سلام کرده بود به امام و شهدا و رزمندگان اسلام. بعد قربان صدقه بابا محسن و آقاجون و مامان بزرگ رفته بود. گفته بود به همه سلام برسانید. بعد نوشته بود یک کیلو عدس از بقالی سر محل خریده، پولش را نداشته. مدیون نماند. با هر خطی که میخواندم، ملت عربده میزدند. بعد رسیدم به جایی که مامان پروانه گفته بود مواظب مرتضا باشید. مرتضا احساساتی ترین آدم دنیاست. نمیدانم چرا. یک هو بغضم گرفت و چشمم تار شد. نمیتوانستم خوب کلمه ها را بخوانم. بعد نمیدانم کی. آمد و کاغذ را از دستم گرفت و گفت: «شادی روح تازه گذشته صلوات محمدی پسند ختم کن.»
رفتم پیش بابا محسن. گفتم: «حالا که این همه کار خوب کردم، مامان پروانه بر میگرده؟» حواسش نبود. داشت با مردم دست میداد و ماچشان میکرد. یواشکی رفتم سمت زنانه و تو را نگاه کردم. همه زن ها مثل مامان پروانه چادر پوشیده بودند. من را که دیدند، جیغ زدند و صورت هایشان را چنگ کشیدند. حسابی ترسیدم و دویدم سمت پسری که سینی حلواها را نگه داشته بود. برایش زبان در آوردم و گفتم: «دلت بسوزه. مامان من گفته، من احساساتی ترین آدم دنیام.»
بعد روی کاشی ها لی لی رفتم و هی حرف مامان پروانه را برای خودم تعریف کردم و هی ادای گریه کردن مردم را در آوردم.
#مرتضی_برزگر
.
داشتم گره های کورٍ هندزفری أم را باز میکردم که افتادم وسط یک بحثِ اضطراری و گوشم را سپردم به خانم میانسالی که روی صندلی آبیِ مترو کنارم نشسته بود و با تلفن همراهش حرف میزد:
-حالا چون همسرت ابراز علاقه ی کلامی بلد نیست ینی بهت علاقه نداره؟! واسه همین میخوای جدا شی؟! میدونی منو همسرم شونزده ساله داریم باهم زندگی میکنیم، هیچوقت بِهَم نگفتیم چقدر همدیگرو دوس داریم اما میدونم وقتی میره تو آشپزخونه و زیر کتری درحال جوشو کم میکنه و چایی میذاره ینی دوسم داره ، وقتی از سرکار میادو جلو در جورابشو درمیاره که بوی خستگیاش اذیتم نکنه ینی دوسم داره ، وقتی بدون اینکه بگم برام خرجی میذاره ینی دوسم داره....وقتی از سرکار میادو میرم استقبالش ینی دوسش دارم وقتی غذای مورد علاقشو درست میکنم...وقتی...."
گره های هندزفری ام باز شده بود، دلم میخواست ادامه ی حرف هایش را خودم بنویسم . آهنگِ بی کلام بارانِ عشق را پِلِی کردم، دفترچه ام را در آوردم و نوشتم، گاهی باید دوست داشتن را خودمان پیاده کنیم، زیر فرش خانه، بین پول های توی کیفمان، توی جیب لباسمان، توی غذاهایی که میخوریم یا روی طاقچه های تمیزِ خانه و عکسهای مهربان توی قاب عکس....
چرا همیشه، همه چیز را حاضر و آماده میخواهیم؟! چرا تلاش نمیکنیم با چشم باز به زندگی نگاه کنیم، یک سبد برداریم و دوستت دارم های ناگفته را لا به لای روزمرگی هایمان پیدا کنیم و بگذاریم لبِ طاقچه...
نگاهم را توی مترو چرخاندم و مردها و زن هایی را دیدم که دوستت دارم هایشان را در قالب خستگی پوشیده بودند و دستشان پر از محبت بود ، نوشتم بعضی مردها دوست داشتن را می آورند می گذارند توی یخچال و به دستهای خشک و خسته ی مرد میانسالی نگاه کردم که نایلونِ پر از میوه را نگه داشته است ، نوشتم بعضی زن ها دوستت دارم هایشان را در آغوش میگیرند و به مادری که ثمره ی عشقش را در آغوش گرفته لبخند زدم....
ابراز محبت کلامی تمامِ دوست داشتن و تنها نشانه ی عاشق بودن نیست ، گاهی باید سکوتِ پر از محبت اطرافیانمان را براساس رفتارهایشان ترجمه کنیم و جمله ی "او دوستم ندارد" را به دستِ فراموشی بسپاریم....
#نازنین_عابدین_پور
داشتم گره های کورٍ هندزفری أم را باز میکردم که افتادم وسط یک بحثِ اضطراری و گوشم را سپردم به خانم میانسالی که روی صندلی آبیِ مترو کنارم نشسته بود و با تلفن همراهش حرف میزد:
-حالا چون همسرت ابراز علاقه ی کلامی بلد نیست ینی بهت علاقه نداره؟! واسه همین میخوای جدا شی؟! میدونی منو همسرم شونزده ساله داریم باهم زندگی میکنیم، هیچوقت بِهَم نگفتیم چقدر همدیگرو دوس داریم اما میدونم وقتی میره تو آشپزخونه و زیر کتری درحال جوشو کم میکنه و چایی میذاره ینی دوسم داره ، وقتی از سرکار میادو جلو در جورابشو درمیاره که بوی خستگیاش اذیتم نکنه ینی دوسم داره ، وقتی بدون اینکه بگم برام خرجی میذاره ینی دوسم داره....وقتی از سرکار میادو میرم استقبالش ینی دوسش دارم وقتی غذای مورد علاقشو درست میکنم...وقتی...."
گره های هندزفری ام باز شده بود، دلم میخواست ادامه ی حرف هایش را خودم بنویسم . آهنگِ بی کلام بارانِ عشق را پِلِی کردم، دفترچه ام را در آوردم و نوشتم، گاهی باید دوست داشتن را خودمان پیاده کنیم، زیر فرش خانه، بین پول های توی کیفمان، توی جیب لباسمان، توی غذاهایی که میخوریم یا روی طاقچه های تمیزِ خانه و عکسهای مهربان توی قاب عکس....
چرا همیشه، همه چیز را حاضر و آماده میخواهیم؟! چرا تلاش نمیکنیم با چشم باز به زندگی نگاه کنیم، یک سبد برداریم و دوستت دارم های ناگفته را لا به لای روزمرگی هایمان پیدا کنیم و بگذاریم لبِ طاقچه...
نگاهم را توی مترو چرخاندم و مردها و زن هایی را دیدم که دوستت دارم هایشان را در قالب خستگی پوشیده بودند و دستشان پر از محبت بود ، نوشتم بعضی مردها دوست داشتن را می آورند می گذارند توی یخچال و به دستهای خشک و خسته ی مرد میانسالی نگاه کردم که نایلونِ پر از میوه را نگه داشته است ، نوشتم بعضی زن ها دوستت دارم هایشان را در آغوش میگیرند و به مادری که ثمره ی عشقش را در آغوش گرفته لبخند زدم....
ابراز محبت کلامی تمامِ دوست داشتن و تنها نشانه ی عاشق بودن نیست ، گاهی باید سکوتِ پر از محبت اطرافیانمان را براساس رفتارهایشان ترجمه کنیم و جمله ی "او دوستم ندارد" را به دستِ فراموشی بسپاریم....
#نازنین_عابدین_پور
اولين تصاويري كه از خودم يادم مياد يه دختر با پيراهن قرمزه كه مي شست رو لبه ي استخر و پاهاشو تكون مي داد !
يادمه هميشه فكر مي كردم يه موجود ديگه ايي بودم كه با سهل انگاري افتادم روي زمين ...
در مورد اين كه چي بودم نظر خواستي نداشتم :
يه روز از خواب بيدار مي شدم و فكر مي كردم
پري دريايي
بودم ،
روز بعدش ملكه ي زنبورا ،
يه روز آدم فضايي ...
اما حتم داشتم وقتي از سرزمينم ميومدم
افتادم وسط دريا !!
چون من هميشه از آب مي ترسيدم و هنوزم مي ترسم ...
همينطور فكر مي كردم
پدرم ماهيگيره
و منو از دريا پيدا كرده و با قايق قديميش
به خونه آورده !
حتي وقتايي كه مدرسه مي رفتم
فكر مي كردم
بهتره آدم تحصيل كرده ايي بشم تا وقتي
دوباره به سرزمينم برمي گردم بهم افتخار كنن ...
ورودم به دانشگاهم با همين تصور بود !
حتي وقتي عاشقش شدم
فكر مي كردم
شب تولدم
مياد زير پنجره ي اتاقمو شروع مي كنه به نواختن ،
كلي بادكنك رنگي رنگي ام
ميرن به سمت آسمون تا مارو از اون بالا بهتر نگاه كنن ،
بعدشم دوتايي برمي گرديم
به سرزمين من ...
راستشو بخواين
من از همون موقعي كه كنار استخر
ميشستم ،
مي دونستم بابام ماهيگير نيست !
من حتي مي دونستم ما قايقي نداريم .
من از همون روز اول مدرسه
از درس و كلاس بدم ميومد ...
من حتي دانشگاهمم دوست نداشتم ...
من وقتي عاشقش شدم
مي دونستم
بلد نيست ساز بزنه !
من مي دونستم بادكنكا چشم ندارن
كه مارو ببينن !
من مي دونستم
زمين براي هميشه منو روي خودش نگه مي داره ...
من مي دونستمو
باز ادامه دادم به اين خيال و روياي قشنگ .
مي دونين
من فكر مي كردم
آدم هميشه بايد اميدي براي زندگي كردن داشته باشه ...
مثل سرزمين من
كه بالاخره بهش مي رسيدم
مثل همون ساز و پنجره ي اتاقم
من فكر مي كردم
حالا كه ساز بلد نيست
مي تونه ياد بگيره ...
حالا كه نمياد زير پنجره ي اتاقم
مي تونه بهم زنگ بزنه ...
بعضي وقتا فكر مي كنم
شايد اونم يه سرزمين داشته
كه بالاخره برگشته به خونه ي واقعيش ...
مي دونين
من هنوزم فكر مي كنم
خيالا و روياها
آدمو از مردن تو اوج زندگي
نجات مي دن
من هنوزم همون روياهامو دوست دارم:)
اما صداي
" دستگاه مشترك مورد نظر در دسترس نمي باشد ! "
به من مي گه
تو همه ي سرزميناي هستي
تو همه ي خيالا
تو همون دريايي كه من ازش اومدم
توي همون قايق
تو كلاس درس و دانشگاه
واقعيت هايي هست
كه نمي شه ازش گذشت ...
شايد بهتر بود
از همون كودكي
به جاي سرزمين پر از شادي
به جاي ساز و شب تولد
به دختري فكر مي كردم
كه مي تونه
خاطراتشو پاك كنه ...
مي تونه روي قول هاي يه مرد
تكيه نكنه !
من بايد فكرشو مي كردم
هر چقدر كسي رو بالا ببري و
با روياهات بالا بري
زمين خوردنت درد ناك تره ...
#ساينا_سلمانی
يادمه هميشه فكر مي كردم يه موجود ديگه ايي بودم كه با سهل انگاري افتادم روي زمين ...
در مورد اين كه چي بودم نظر خواستي نداشتم :
يه روز از خواب بيدار مي شدم و فكر مي كردم
پري دريايي
بودم ،
روز بعدش ملكه ي زنبورا ،
يه روز آدم فضايي ...
اما حتم داشتم وقتي از سرزمينم ميومدم
افتادم وسط دريا !!
چون من هميشه از آب مي ترسيدم و هنوزم مي ترسم ...
همينطور فكر مي كردم
پدرم ماهيگيره
و منو از دريا پيدا كرده و با قايق قديميش
به خونه آورده !
حتي وقتايي كه مدرسه مي رفتم
فكر مي كردم
بهتره آدم تحصيل كرده ايي بشم تا وقتي
دوباره به سرزمينم برمي گردم بهم افتخار كنن ...
ورودم به دانشگاهم با همين تصور بود !
حتي وقتي عاشقش شدم
فكر مي كردم
شب تولدم
مياد زير پنجره ي اتاقمو شروع مي كنه به نواختن ،
كلي بادكنك رنگي رنگي ام
ميرن به سمت آسمون تا مارو از اون بالا بهتر نگاه كنن ،
بعدشم دوتايي برمي گرديم
به سرزمين من ...
راستشو بخواين
من از همون موقعي كه كنار استخر
ميشستم ،
مي دونستم بابام ماهيگير نيست !
من حتي مي دونستم ما قايقي نداريم .
من از همون روز اول مدرسه
از درس و كلاس بدم ميومد ...
من حتي دانشگاهمم دوست نداشتم ...
من وقتي عاشقش شدم
مي دونستم
بلد نيست ساز بزنه !
من مي دونستم بادكنكا چشم ندارن
كه مارو ببينن !
من مي دونستم
زمين براي هميشه منو روي خودش نگه مي داره ...
من مي دونستمو
باز ادامه دادم به اين خيال و روياي قشنگ .
مي دونين
من فكر مي كردم
آدم هميشه بايد اميدي براي زندگي كردن داشته باشه ...
مثل سرزمين من
كه بالاخره بهش مي رسيدم
مثل همون ساز و پنجره ي اتاقم
من فكر مي كردم
حالا كه ساز بلد نيست
مي تونه ياد بگيره ...
حالا كه نمياد زير پنجره ي اتاقم
مي تونه بهم زنگ بزنه ...
بعضي وقتا فكر مي كنم
شايد اونم يه سرزمين داشته
كه بالاخره برگشته به خونه ي واقعيش ...
مي دونين
من هنوزم فكر مي كنم
خيالا و روياها
آدمو از مردن تو اوج زندگي
نجات مي دن
من هنوزم همون روياهامو دوست دارم:)
اما صداي
" دستگاه مشترك مورد نظر در دسترس نمي باشد ! "
به من مي گه
تو همه ي سرزميناي هستي
تو همه ي خيالا
تو همون دريايي كه من ازش اومدم
توي همون قايق
تو كلاس درس و دانشگاه
واقعيت هايي هست
كه نمي شه ازش گذشت ...
شايد بهتر بود
از همون كودكي
به جاي سرزمين پر از شادي
به جاي ساز و شب تولد
به دختري فكر مي كردم
كه مي تونه
خاطراتشو پاك كنه ...
مي تونه روي قول هاي يه مرد
تكيه نكنه !
من بايد فكرشو مي كردم
هر چقدر كسي رو بالا ببري و
با روياهات بالا بري
زمين خوردنت درد ناك تره ...
#ساينا_سلمانی
آن قدیم قدیم ها همه چیز واقعی تر بود. زنگ میزدیم خانه ی هم و جوابِ چه خبر ها این بود که ملالی نیست ؛ جز دردِ دوری شما ... واقعا دلتنگ میشدیم و برایش کاری میکردیم. نمیگذاشتیم بماند کپک بزند. تلفن را که جواب نمیدادند میرفتیم دمِ درشان ،بالاخره ول کنِ ماجرا نبودیم تا اصل حالِ همدیگر را بفهمیم. شش هفت نفری قد و نیم قد جا میشدیم در ماشین که برویم سفر ؛ بعد هفت هشت ساعت میخکوب مینشستیم و آب از آب تکان نمیخورد. دوست داشتن را در سیب و هلو به قسمت های مساوی تقسیم میکردیم و هیچ کس بی نصیب نمیماند. حالا هیچ چیز راضی کننده نیست ؛ نه احوالپرسی ها نه رفت و آمد ها نه زنگ هایی که اصلِ حالِ آدم برایشان مهم باشد... ملال هم تا دلمان بخواهد هست. یک چیزمان کم است و خیلی چیزهایمان را اضافه آورده ایم. کِش میآید دلتنگی هایمان ، نبودن هایمان .. و هیچ کاری از دستمان برنمیآید. ما همدیگر را کم آورده ایم و خودمان را زیاد. قدیم ها آدم خودش را تقسیم میکرد هیچ قسمتی زمین نمیماند ،همه هم از پس قسمتِ خودشان برمیآمدند. الان است که مانده ایم روی دستِ خودمان .. نه میبرندمان و نه خودشان میآیند .. همدیگر را بلد نیستیم یا اصلا نمیخواهیم یاد بگیریم. چهارتا آدمِ بی سواد در دوست داشتن ، در بغل کردن ، در دلم برایت تنگ شده ؛ میخواهم ببینمت ، جمع شده ایم دورِ هم و نه رفتنمان رفتن است نه ماندنمان ماندن .. کاش تا زمین گیر نشده ایم کسی بیاید که ما را بلد باشد. بداند مثلا بینِ سطر هشتم تا پانزدهممان بغض داریم و حول و حوش سطرِ نوزده تا سی و یک دو خودمان هم نمیفهمیم حالمان را .. فقط .. کاش کسی بیاید خواندنمان را بلد باشد .. همین
#مریم_قهرمانلو
#مریم_قهرمانلو
عاشقی بیش از هرچیز
سادگی می خواهد
دل می خواهد
باور می خواهد
باور اینکه
تا "او " ی زندگیت هست
تو هم باید باشی..!
#عادل_دانتیسم
سادگی می خواهد
دل می خواهد
باور می خواهد
باور اینکه
تا "او " ی زندگیت هست
تو هم باید باشی..!
#عادل_دانتیسم
آدم ها یک بار عمیقا عاشق می شوند. چون فقط یک بار نمی ترسند که همه چیز خود را از دست بدهند؛
اما بعد از همان یک بار ترس آنها آنقدر عمیق می شود که عشق دیگر دور می ایستد!
#آلبر_کامو
اما بعد از همان یک بار ترس آنها آنقدر عمیق می شود که عشق دیگر دور می ایستد!
#آلبر_کامو
قبل از شروع رابطه،
قبل از شوخی شوخی،
جدی جدی شدن،
قبل از ردپا گذاشتن روی قلب دیگری،
خوب براندازش کنید!
نکند ایرادی،
اشکالی،
نقصی داشته باشد
که بعد ها توجهتان را جلب کند..
دلم میگیرد وقتی میبینم
روز به روز بر آمارِ آدم هایی افزوده می شود که می شنوند :
"ما به درد هم نمی خوریم..."
#مهسا_پناهی
قبل از شوخی شوخی،
جدی جدی شدن،
قبل از ردپا گذاشتن روی قلب دیگری،
خوب براندازش کنید!
نکند ایرادی،
اشکالی،
نقصی داشته باشد
که بعد ها توجهتان را جلب کند..
دلم میگیرد وقتی میبینم
روز به روز بر آمارِ آدم هایی افزوده می شود که می شنوند :
"ما به درد هم نمی خوریم..."
#مهسا_پناهی
در دورهای از زندگی بهسر میبرم که کوچکترها جلف، بزرگترها خرفت و همسالان احمق بهنظر میرسن.
تلگرام باید یه قابلیت داشته باشه داری اهنگ گوش میدی طرف مقابلت نتونه ویس بده مجبور بشه تایپ کنه
خوبی های آدما رو بهشون بگید
حتی خوبی های کوچیکشونو
بگید بهشون که پشت سرشون هم تعریفه ازشون
بگید که بدونن خوبی هاشون هم دیده میشه
حتی خوبی های کوچیکشونو
بگید بهشون که پشت سرشون هم تعریفه ازشون
بگید که بدونن خوبی هاشون هم دیده میشه
تمام شب را به فکر انتقام از او بودم. صبح که شد، خودم را کشتم. این بهترین انتقام بود؛ او، پس از من، دیگر زیباترین معشوقۀ جهان نخواهد بود!
دوتا دستش رو گذاشت زیر چونهش و گفت: دوست داشتی چشام چه رنگی بود؟
لبخند زدم و گفتم: همینی که هستی عالیه
روی نون تُستش یه کم مربا ریخت و گفت: الکی میگی یا واقعی؟
گفتم: خب چرا باید دروغ بگم؟
لقمهاش رو قورت داد و گفت: نمیدونم، شايد دلت میخواست من جور ديگه باشم، مثلا قدم بلندتر باشه، لاغرتر باشم، سينههام بزرگتر باشه... چميدونم، آدم از اخلاق شما مردا چيزی سر در نمياره.
خنديدم و گفتم: تو ديووونهای. دوست داشتن به اينا نيست كه.
خم شد و قاشقش رو برداشت و گفت: آره جون خودت.. اما گفته باشم، من بینظيرم. خودم میدونم فوق العادم...
رفتم عقب و دستام رو به نشانه تسليم گرفتم بالا و لبخند زدم.
سر آستينش رو داد پايين و گفت: تا حالا شده به اين فكر كنی كه اگه من نباشم چيكار میكنی؟
اخمام رو توی هم كشيدم و گفتم: برای چي بايد به همچين چيز احمقانهای فكر كنم؟
شونهش رو داد بالا و گفت: نمیدونم، حالا تو بگو..
یه دستمال از روی میز برداشتم، دور لبم رو تمیز کردم و با بیميلی گفتم: چی بگم، حتما ديوونه ميشم، با خودم حرف میزنم، یا همهی آدما رو مثل تو میبينم، هرجا میرم فكر میكنم تو هم هستی.
لیوان چاییش رو سر کشيد و گفت: جالبه.
انگار حواسش جایی باشه به میز خیره شد. بعد خیلی بیربط، مثل اینکه بخواد بحث رو عوض کنه، لحن صداش رو تغییر داد و توو دماغی گفت: من تاحالا سوار قطار نشدم. بايد هيجان داشته باشه..
دوتا دونه خیار گذاشتم توی دهنم و گفتم: در عوض تا دلت بخواد من این راه رو رفتم و اومد.. سه سال.
گفت: اووووه... خیلی هم باید طولانی باشه...
گفتم: آره، اما مهم اینه که کی کجا منتظرته، اونوقت هیچ راهی طولانی نیست.
سرش روبه سمتم آورد جلو، چشماش رو نیمه باز نگه داشت و گفت: خوشم میاد اصول خر کردن رو درس میدی. اما خیالت راحت، دیگه هیچوقت هیچوقت نمیذارم تنها سوار قطار بشی.. خودم هستم. ببینم صندلیهاش راحته؟
عینکم رو دادم عقب و گفتم: من سالهاست این راه رو میرم و میام. صندلیهاش هم خوبه. چهارتا صندلی شیک و راحت.
انگار چایی توی گلوش پریده باشه سرفه کرد و گفت: اوووف چهارتا، چه خبره!!؟؟؟ نمیشه فقط خودمون دوتا باشیم؟
لقمهای رو که براش گرفته بودم دادم بهش و گفتم: شدنش که میشه، فقط باید لطف کنیم پول دوتا صندلی دیگه رو هم خودمون بدیم. حالا یه کوپه خالی داشته باشيم که چی؟
باز دستش رو زد زیرچونهش، شالش رو داد پشت گوشش و گفت: خب اگه تنها باشیم خیلی کارا میتونیم بکنیم. هوووممم؟
دستش رو انداخت لای موهاش، چتریهاش رو ریخت توی صورتش، کمی به سمت جلو خم شد و زیر گوشم آروم گفت: من جهنم رو میتونم برات بهشت کنم، امتحان کن.
خندیدیم و گفتم: خیله خب حالا.. نمی خواد این وسط دلبری بکنی.
یه گاز به لقمهاش زد و با دهن پر گفت: دلبری کجا بود؟ تا حالا شده صبح، با پریدن یکی رو شکمت از خواب بپری!؟
چشمام رو گرد کردم و با تعجب گفتم: نه!! خب چرا باید چنین تجربهای داشته باشم؟
چشمک زد و گفت: خوووبه... خودت رو آماده کن. چون فردا اینطوری از خواب بیدار میشی.
دستم رو گذاشتم روی سرم و گفتم: پناه بر خدا، خودش رحم كنه..
بلند خنديد و گفت: تازه میدونی اوج علاقهی زن كجاس؟ اينكه لُپِ كسی كه دوسِش داره رو گاز بگیره.. شايدم پيشونيش رو، حتی لاله ی گوش هم توصیه شده. نمیدونم حالا. بايد ببينم فردا چقدر دوستت دارم.
خيره خيره نگاش كردم، تکیه دادم به صندلیم. نفسم رو دادم بیرون و گفتم: خب چرا انقدر خشونت. راههای بهتری هم هست دیگه نه!؟؟
فنجون چاییش رو گذاشت رو میز، شالش رو باز کرد، به گردنش دست كشيد و گفت: آره هست. مثل الان که تو باید منو ببوسی.
سرم رو کج کردم و با تعجب پرسیدم: شوخی میکنی دیگه! آدما رو که اطرافمون می بینی!؟؟
چشماش رو بست و گفت: من اینجا میشینم، تا وقتي هم كه گرمی لبت رو حس نکنم، نه چشمام رو وا می کنم نه از اینجا بلند می شم. میل خودته.
خوب نگاش کردم... به مژه هاش که آروم تکون میخورد، به سینهاش که با هر بار نفس کشیدن، روی لباسش چین مینداخت و به صورتش که داشت لبخند میزد.
*
آقا... آقا... آقای محترم، حواستون هست!؟
بله بفرمایید؟
كجا رو نگاه مي كنيد؟ این بلیطتون، اینم کارت..
مرسي.. آآآ.. ببخشید، این که فقط یه بلیطه!؟
خب چندتا مگه می خواستید؟
هیچی، هيچی .. درسته... یه دونه...
#پویا_جمشیدی
لبخند زدم و گفتم: همینی که هستی عالیه
روی نون تُستش یه کم مربا ریخت و گفت: الکی میگی یا واقعی؟
گفتم: خب چرا باید دروغ بگم؟
لقمهاش رو قورت داد و گفت: نمیدونم، شايد دلت میخواست من جور ديگه باشم، مثلا قدم بلندتر باشه، لاغرتر باشم، سينههام بزرگتر باشه... چميدونم، آدم از اخلاق شما مردا چيزی سر در نمياره.
خنديدم و گفتم: تو ديووونهای. دوست داشتن به اينا نيست كه.
خم شد و قاشقش رو برداشت و گفت: آره جون خودت.. اما گفته باشم، من بینظيرم. خودم میدونم فوق العادم...
رفتم عقب و دستام رو به نشانه تسليم گرفتم بالا و لبخند زدم.
سر آستينش رو داد پايين و گفت: تا حالا شده به اين فكر كنی كه اگه من نباشم چيكار میكنی؟
اخمام رو توی هم كشيدم و گفتم: برای چي بايد به همچين چيز احمقانهای فكر كنم؟
شونهش رو داد بالا و گفت: نمیدونم، حالا تو بگو..
یه دستمال از روی میز برداشتم، دور لبم رو تمیز کردم و با بیميلی گفتم: چی بگم، حتما ديوونه ميشم، با خودم حرف میزنم، یا همهی آدما رو مثل تو میبينم، هرجا میرم فكر میكنم تو هم هستی.
لیوان چاییش رو سر کشيد و گفت: جالبه.
انگار حواسش جایی باشه به میز خیره شد. بعد خیلی بیربط، مثل اینکه بخواد بحث رو عوض کنه، لحن صداش رو تغییر داد و توو دماغی گفت: من تاحالا سوار قطار نشدم. بايد هيجان داشته باشه..
دوتا دونه خیار گذاشتم توی دهنم و گفتم: در عوض تا دلت بخواد من این راه رو رفتم و اومد.. سه سال.
گفت: اووووه... خیلی هم باید طولانی باشه...
گفتم: آره، اما مهم اینه که کی کجا منتظرته، اونوقت هیچ راهی طولانی نیست.
سرش روبه سمتم آورد جلو، چشماش رو نیمه باز نگه داشت و گفت: خوشم میاد اصول خر کردن رو درس میدی. اما خیالت راحت، دیگه هیچوقت هیچوقت نمیذارم تنها سوار قطار بشی.. خودم هستم. ببینم صندلیهاش راحته؟
عینکم رو دادم عقب و گفتم: من سالهاست این راه رو میرم و میام. صندلیهاش هم خوبه. چهارتا صندلی شیک و راحت.
انگار چایی توی گلوش پریده باشه سرفه کرد و گفت: اوووف چهارتا، چه خبره!!؟؟؟ نمیشه فقط خودمون دوتا باشیم؟
لقمهای رو که براش گرفته بودم دادم بهش و گفتم: شدنش که میشه، فقط باید لطف کنیم پول دوتا صندلی دیگه رو هم خودمون بدیم. حالا یه کوپه خالی داشته باشيم که چی؟
باز دستش رو زد زیرچونهش، شالش رو داد پشت گوشش و گفت: خب اگه تنها باشیم خیلی کارا میتونیم بکنیم. هوووممم؟
دستش رو انداخت لای موهاش، چتریهاش رو ریخت توی صورتش، کمی به سمت جلو خم شد و زیر گوشم آروم گفت: من جهنم رو میتونم برات بهشت کنم، امتحان کن.
خندیدیم و گفتم: خیله خب حالا.. نمی خواد این وسط دلبری بکنی.
یه گاز به لقمهاش زد و با دهن پر گفت: دلبری کجا بود؟ تا حالا شده صبح، با پریدن یکی رو شکمت از خواب بپری!؟
چشمام رو گرد کردم و با تعجب گفتم: نه!! خب چرا باید چنین تجربهای داشته باشم؟
چشمک زد و گفت: خوووبه... خودت رو آماده کن. چون فردا اینطوری از خواب بیدار میشی.
دستم رو گذاشتم روی سرم و گفتم: پناه بر خدا، خودش رحم كنه..
بلند خنديد و گفت: تازه میدونی اوج علاقهی زن كجاس؟ اينكه لُپِ كسی كه دوسِش داره رو گاز بگیره.. شايدم پيشونيش رو، حتی لاله ی گوش هم توصیه شده. نمیدونم حالا. بايد ببينم فردا چقدر دوستت دارم.
خيره خيره نگاش كردم، تکیه دادم به صندلیم. نفسم رو دادم بیرون و گفتم: خب چرا انقدر خشونت. راههای بهتری هم هست دیگه نه!؟؟
فنجون چاییش رو گذاشت رو میز، شالش رو باز کرد، به گردنش دست كشيد و گفت: آره هست. مثل الان که تو باید منو ببوسی.
سرم رو کج کردم و با تعجب پرسیدم: شوخی میکنی دیگه! آدما رو که اطرافمون می بینی!؟؟
چشماش رو بست و گفت: من اینجا میشینم، تا وقتي هم كه گرمی لبت رو حس نکنم، نه چشمام رو وا می کنم نه از اینجا بلند می شم. میل خودته.
خوب نگاش کردم... به مژه هاش که آروم تکون میخورد، به سینهاش که با هر بار نفس کشیدن، روی لباسش چین مینداخت و به صورتش که داشت لبخند میزد.
*
آقا... آقا... آقای محترم، حواستون هست!؟
بله بفرمایید؟
كجا رو نگاه مي كنيد؟ این بلیطتون، اینم کارت..
مرسي.. آآآ.. ببخشید، این که فقط یه بلیطه!؟
خب چندتا مگه می خواستید؟
هیچی، هيچی .. درسته... یه دونه...
#پویا_جمشیدی