۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰ – Telegram
۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰
398 subscribers
5.88K photos
266 videos
37 files
111 links
یک عدد مهندس مکانیک تباه و الکی و فیلمباز و عاشق، با اندکی طبع شاعرانه
+
سرپیکو مردی برای تمام فصول
Download Telegram
هیچکس برای کسی که ازش متنفره وقت نمیذاره
این وقت گذاشتن یعنی دوستت دارم.
بفهم!
_از دستم دلخوري؟
+is typing
+is typing
+is typing
+online
+is typing
+نه :))
ﭘﮋﻭﺍﮎ ﺧﻮﺩﻡ ﺑﻮﺩﻡ و
ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﻧﺸﻨﯿﺪﻡ

ﺍﯼ ﻫﺮﭼﻪ ﺻﺪﺍ،
ﻫﺮﭼﻪ ﺻﺪﺍ،
ﻫﺮﭼﻪ ﺻﺪﺍ،
تو...

#محمدعلی‌بهمنی
You owe Me a person who you killed =]
منی در من مرده است
که سادگیش را
صمیمانه دوست میداشتم...
چشم روشنی چی میدی؟
یِ اسب با گوشواره؟
تصادفی نبوده این همه عادت
#اشوان
Sirin Abdolnoor, Law Bass Fi Aini❤️

لو بص فی عینی مرة بس
حیحس اوام بشوقی لیه
لو بص فی عینی مرة بس
حیحس بانی دایبة فیه
لو قللی تعالی قلبی دق
انا اروح له اوام ما اقلشی لا
اونجایی که خانوم هایده میگه : نه تو آسمون نه رو زمینیم، انگار که خوابیم کابوس می بینیم، الان همونجام
+ هی سرباز!
_ بله قربان؟
+ اون شخص روی نيمكتُ ميبينی كه فرت و فرت سيگار ميكشه؟
_ بله قربان!
+ بغضشُ هدف بگير تا خفه نشده!
_ اطاعت قربان.
ای دل که بی گدار،
به آب ها نمیزدی
بی قایقت
میانه‌ی دریا چه میکنی؟

معین_ دهاز
میدونی فرقِ "دوست داشتن" و "عاشق شدن" چیه؟
وقتی یه آدم مهربونِ و مدام بهت خوبی میکنه و همه جوره هواتو داره بهش علاقه مند میشی...
اما این علاقه طوری نیست که اگه یروز نبینیش
دلتنگی پدرتو دربیاره!
اما عاشق شدن دقیقا برعکسِ دوست داشتنِ...
حتی اگه طرف بدترین اخلاقُ داشته باشه
حتی اگه خوردت کنه و غرورتو بشکنه...
بازم نمیتونی دوسش نداشته باشیُ
اگه حتی یک روز نبینیش یاحتی یک ساعت ازش بی خبر باشی بی قراری میکنی...
مدام دلتنگی میاد سراغتُ دیوونت میکنه!
به این میگن عشق...
#یار_قدیمی
چشم هایت را ببند
و کمی به حرف هایم گوش بده
باید آرام بگیری
می دانم شب های سختی را گذرانده ای
می دانم خواب های بدی دیده ای و اشک های فراوان ریخته ای
اما، من آمده ام تا هر آنچه گذشته فراموش کنی
آمده ام تا لبخند بر لب هایت بگذارم
پس حتی برای لحظه ای چشم هایت را ببند
چشم هایت را ببند
و تصور کن که در خیابانی بی انتها قدم می زنیم
جوان تر از همیشه
از کنار کافه ها و مغازه های روشن می گذریم
پیر مرد کوری را تصور کن که برای ما آکاردئون می زند
و ما زیر آسمانی که برایمان می بارد
از ته دل می خندیم و می رقصیم
چشم هایت را ببند
هنوز داستان های زیادی برای گفتن دارم
داستان کوه طلسم شده ای که پسری آن را فتح کرد
داستان دو دیوانه که قهرمان شهر شدند
داستان دختری که در تنهایی اسیر بود و نقاشی می کشید
روزی نقاشی هایش جان گرفتند و نجاتش دادند
چشم هایت را ببند جانم
من شاعر نیستم
اما خارج از همه ی وزن ها و آهنگ ها
با ساده ترین کلمات، می توانم دوست داشتن را برایت معنا کنم
تا باور کنی، زندگی آنقدرها هم که می گویند پیچیده نیست
تنها، تو چشم هایت را ببند
و کمی به حرف هایم گوش بده

عطر چشمان او/روزبه معین
تو تاوان کدام زندگیِ پیشی؟
کجا،
در کدام زندگی،
دلت را شکستم؟
که طعم شاه توت نمی دهد لب‌هات دیگر؟
که خورشیدهای سرخِ غروب های زودرسِ زمستان
در گِل مانده اند و فردا بالا نمی آیند؟

تو تاوان کدام شعرِ ناسروده ای؟
که با انگشت اگر بر کتف چپت می نوشتم می ماندی.

تو تاوان آهِ کدام عاشق بیابانگردی؟
که شاید عشق را
چندصد سال پیش نفرین کرده باشد.

کجا،
در کدام زندگی،
یادم رفت بگویم "دوستت دارم"؟

برف روی خط استوا
وقتي ناخون از خيلي ته گوشه‌اش مي‌شكنه، آدما دو دسته ميشن، اونايي اون درد زيادشو تحمل مي‌كُنن و با دندون، ناخون و يه كمي از گوشتشون رو مي‌كَنن، اونايي كه صبر مي‌كُنن تا ناخونشون بلند بشه و بعدن كوتاهش كُنن، اما خب هميشه انقدر به اين ور و اون ور گير مي‌كنه و شكستگي جلوتر ميره و اذيت مي‌كنه تا خودش خود به خود كنده ميشه، اين داستان آدم‌هاست و مدل دل كندنشون از رابطه‌هاي از دست رفتشون...
ميشه يه درد رو انقدر با خودت بكشي و ببري و گير كني به اين ور و اون ور تا خودش به هرحال يه روزي ازت كنده شه ..
ميشه همون اول از ته كندش ..
آدما هميشه انقدري كه دوست دارن شجاع نيستن ..
مرآ جان
وقتی بیست سالم بود، همان روزهایی که همه چیز طعم تازه ای داره و به معنای واقعی جوان هستی، واسه اولین بار گلوم پیش یکی گیر کرد، از اون عشق های اساطیری، عاشق زیباترین دختر دانشکده شدم، سلطان دلبری و غرور، تقریبا همه ی دانشکده بهش پیشنهاد داده بودن و اون همه رو از دم رد کرده بود.
حتی یه بار یکی از استادها بهش پیشنهاد ازدواج داد، می دونی او در جواب چی گفت؟ گفت: هه!
آخه 'هه' هم شد جواب؟ استاد هم اون ترم از لجش هممون رو مردود کرد.
اما خب من فکر می کردم یه جورایی بهم علاقه داره، گاهی وقت ها وسط کلاس حس می کردم داره من رو یواشکی دید می زنه، ولی تا بر می گشتم داشت تخته رو نگاه می کرد و با دوستش ریز ریز می خندید، توی اون مدتی که همکلاسی بودیم من حتی یک کلمه هم نتونسته بودم باهاش صحبت کنم.
تا اینکه یه روز وقتی که داشتم بازیگرهای تئاتر جدیدم 'باغ آلبالو' اثر 'چخوف' رو انتخاب می کردم به سرم زد که اونم توی تئاترم بازی کنه، البته من هیچ وقت از هنرم سو استفاده نمی کردم و این کار رو برخلاف اخلاق مداری یه هنرمند می دونستم، ولی می تونستم به هوای تئاتر حداقل کمی باهاش حرف بزنم، با اینکه حدس می زدم شاید کنف شم و به گفتن یک 'هه' قناعت کنه، ولی رفتم پیشش و قضیه رو واسش گفتم، اون هم رو کرد بهم و گفت: اِ...واقعا؟ باغ آلبالو؟ نقش مادام رانوسکی؟
گفتم: نه! نقش آنیا،دختر مادام رانوسکی
گفت: ولی من مادام رانوسکی رو خیلی دوست دارم!
گفتم: باشه، مادام رانوسکی، تو فقط بیا
خلاصه بهترین روزهای زندگی من شروع شد، صبح ها به شوق دیدنش از خواب بیدار می شدم، عطر می زدم، کلی به خودم می رسیدم، سرخوش بودم، توی پلاتو ساعت ها بهش خیره می موندم و در آخر تمرین تئاتر، گفتگو های دلپذیری بین ما شکل می گرفت.
کاش آن روزها تموم نمی شد، چون زمان تکرار شدنی نیست، دیگه هیچ وقت یه جوان بیست ساله نمی شم، فقط می تونم آرزو کنم خواب آن روزها رو ببینم...
تئاتر باغ آلبالوی من به بهترین شکل با بازی آن دختر زیبا اجرا شد و تراژدیک ترین اثر واسه من رقم خورد، چون روز قبل از اجرا وقتی داشتیم مهمان های ویژه رو دعوت می کردیم از من خواست تا واسه نامزدش اون جلو یه صندلی رزرو کنم، از اون روز به بعد من دیگه یه جوان بیست ساله نبودم، بیست سالگی خیلی زودگذره و پس از اون دیگه چیزی واست تازگی نداره!
قهوه سرد آقای نویسنده
روزبه معین