+ وقتی یکی واردِ زندگیِ آدم بشه، آدم بخواد نخواد اون جزئی از خاطراتشه !
- حتی اگه بره؟
+ حتی اگه بره !
#دیالوگ
- حتی اگه بره؟
+ حتی اگه بره !
#دیالوگ
با زنی ازدواج کنید که اگر “مرد” بود، بهترین دوست شما می شد...
#بردون
#بردون
بطور طبیعی هرکسی میخواد دوست داشته بشه .
اگر نشد، میخواد مورد تحسین قرار بگیره .
اگر نشد، میخواد ازش بترسن .
اگر نشد، میخواد ازش متنفر باشن .
باید از کسی که تمایل داره مورد تنفر باشه پرهیز کرد
#دیالوگ
اگر نشد، میخواد مورد تحسین قرار بگیره .
اگر نشد، میخواد ازش بترسن .
اگر نشد، میخواد ازش متنفر باشن .
باید از کسی که تمایل داره مورد تنفر باشه پرهیز کرد
#دیالوگ
هیچ کس با من نیست؛
مانده ام تا به چه اندیشه کنم!
مانده ام در قفسِ تنهایی,
در قفس می خوانم
چه غریبانه شبی است.
شبِ تنهاییِ من...!
#سهراب_سپهری
مانده ام تا به چه اندیشه کنم!
مانده ام در قفسِ تنهایی,
در قفس می خوانم
چه غریبانه شبی است.
شبِ تنهاییِ من...!
#سهراب_سپهری
یه روز صبح از خواب بلند میشی و متوجه میشی هیچ حسی به گذشته و آدم های گذشته نداری، دیگه می تونی واسه همشون آرزوی خوشبختی کنی؛ یه جور رهایی و بی احساسی کامل، از اون به بعد با کسی جر و بحث نمی کنی، به همه لبخند می زنی و از همه چیز ساده می گذری.
مردم بهش میگن قوی شدن، اما من میگم سِر شدگی!
روزبه معین
مردم بهش میگن قوی شدن، اما من میگم سِر شدگی!
روزبه معین
برف را دوست دارم ...
چون
فقط با برف می شود
آدمی ساخت که هم درونش سفید است و
هم بیرونش :)
چون
فقط با برف می شود
آدمی ساخت که هم درونش سفید است و
هم بیرونش :)
باور کن تمام هفته را
منتظر همین پنجشنبه بودم
دلتنگی مگر چگونه است؟
شاخ و دم که ندارد، زمان و مکان هم که نمی شناسد!
من تمام روزها را دلتنگ بودم
باور کن انتظار زیادی نیست که
جلوی در خانه پیدایت شود، عصرمان را شریک خیابان های زرد شهر شویم
دلتنگی ام را مچاله کنی...
پنجشنبه را اگر نیایی
از دلتنگی خفه می شوم...!!
#فائزه_شبانی
منتظر همین پنجشنبه بودم
دلتنگی مگر چگونه است؟
شاخ و دم که ندارد، زمان و مکان هم که نمی شناسد!
من تمام روزها را دلتنگ بودم
باور کن انتظار زیادی نیست که
جلوی در خانه پیدایت شود، عصرمان را شریک خیابان های زرد شهر شویم
دلتنگی ام را مچاله کنی...
پنجشنبه را اگر نیایی
از دلتنگی خفه می شوم...!!
#فائزه_شبانی
۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰
باور کن تمام هفته را منتظر همین پنجشنبه بودم دلتنگی مگر چگونه است؟ شاخ و دم که ندارد، زمان و مکان هم که نمی شناسد! من تمام روزها را دلتنگ بودم باور کن انتظار زیادی نیست که جلوی در خانه پیدایت شود، عصرمان را شریک خیابان های زرد شهر شویم دلتنگی ام را مچاله کنی...…
ماله ما که اومدُ رفت، شوما رو نیمیدونم ☺️
دو تا دختر کنار شومینه ن
خسته از خاطرات این خونه
بغلم می کنی که آغوشت
مثل آتیش داغ می مونه
دختر اوّلی شبیه منه
بغضشو قورت داده با لبخند
به خودش مثل بید می لرزه
توی هر کوچه، زیر هر پشه بند
سوژه ی عشقبازی و کتکه
یا باید توی خونه کار کنه
چمدونش رو بسته با گریه
تا به آغوش تو فرار کنه
نمی خواد چند تا لباس بشه
توی رؤیای یه زن خوشبخت
بشه ماشین برای جوجه کشی
جلوی ماهواره، داخل تخت
دختر دومی شبیه توئه
توو سرش انفرادی و خونه
کیفشو توی راه گم کرده
ساعت قرصاشو نمی دونه
توی رگ هاش عصاره ی الکل
رو لبش شعر و دود سیگاره
هر دفه دست می کشم به تنش
جای شلاق تازه ای داره
کلّ دنیاش کتاب و کابوسه
با یه هدفون همیشه توو گوشش
می پره با صدای باد از خواب
منو می گیره توی آغوشش
دو تا دختر کنار شومینه ن
زندگیشون گره زده به غمه
دیگه از هیچ چی نمی ترسن
دستاشون قفل، توی دست همه...
سید مهدی موسوی
خسته از خاطرات این خونه
بغلم می کنی که آغوشت
مثل آتیش داغ می مونه
دختر اوّلی شبیه منه
بغضشو قورت داده با لبخند
به خودش مثل بید می لرزه
توی هر کوچه، زیر هر پشه بند
سوژه ی عشقبازی و کتکه
یا باید توی خونه کار کنه
چمدونش رو بسته با گریه
تا به آغوش تو فرار کنه
نمی خواد چند تا لباس بشه
توی رؤیای یه زن خوشبخت
بشه ماشین برای جوجه کشی
جلوی ماهواره، داخل تخت
دختر دومی شبیه توئه
توو سرش انفرادی و خونه
کیفشو توی راه گم کرده
ساعت قرصاشو نمی دونه
توی رگ هاش عصاره ی الکل
رو لبش شعر و دود سیگاره
هر دفه دست می کشم به تنش
جای شلاق تازه ای داره
کلّ دنیاش کتاب و کابوسه
با یه هدفون همیشه توو گوشش
می پره با صدای باد از خواب
منو می گیره توی آغوشش
دو تا دختر کنار شومینه ن
زندگیشون گره زده به غمه
دیگه از هیچ چی نمی ترسن
دستاشون قفل، توی دست همه...
سید مهدی موسوی
یک روز سرد صبح سرد در سرمای
شدید مونیخ المان من کودکی 8 ساله بودم لباس هایم هم انقدر گرم نبود که بتوانم تحمل کنم خانه مان هم که یک اتاق کوچک بود منو خواهرو برادر و مادرم زندگی میکردیم
من برادر بزرگتر بودم مادرم از سرطان سینه رنج میبرد تا اینکه انروز صبح نفس کشیدنش کم شد اشک در چشمانش جمع شد نمیدانست با ما چه کند سه کودک زیر 9 سال که نه پدر دارند نه فامیل مادرشان هم هم اکنون رو به مرگ است دم گوشم به من چیزی گفت او گفت که تو باید از برادرو خواهرت مراقبت کنی من که هشت سال بیشتر نداشتم قطره اشکم ریخت روی صورت مادرم سریع بلند شدم تا پزشکی بیاورم نزدیک ترین درمانگاه به خانه من درمانگاهی بود که پزشکانش یهودی بودند رفتم التماسشان کردم
میخندیدن و میگفتند به پدرت بگو بیاید تا یک پزشک با خود ببرد انقدر التماس کردم انقدر گریه کردم که تمام صورتم قرمز بود اما هیچکس دلش برای من نسوخت چند دارو که نمیدانستم چیست از ان جا دزدیدم و دویدم ان هاهم دنبال من دویدند وقتی رسیدم به خانه برادرم و خواهرم گریه میکردند دستانم لرزید و برادر کوچک گفت مادر نفس نمیکشد آدلف!
شل شدم دارو ها افتاد ارام ارام به سمتش رفتم وقتی صورت نازنینش را لمس کردم انفدر سرد شده بود که دیگر کار از کار گذشته بود
یهودیان وارد خانه شدند و مرا به زندان کودکان بردند انقدر مرا زدند که دیگر خون بالا میاوردم وقتی بعد چند روز ازاد شدم دیدم خواهرو برادر کوچکم نزد همسایه ما هست همسایه مادرم را خاک کرده بود دیگر هیچ چیز برای از دست دادن نداشتم کارم شبو روز درس خواندن و گدایی کردن بود چه زمستان چه بهار چه ...
وقتی رهبر المان شدم اولین جایی را که با خاک یکسان کردم همان درمانگاه مونیخ بود سنشان بالا رفته بود و مرا نمیشناختند اما هم اکنون من رهبر کشور المان بودم التماسم میکردند دستور دادم زمین را بکنند و هر 6 نفر را درون چاله با دست و پای بسته بیاندازند و چاله را پر کنند
تمنا میکردند و میگفتند ما زنو بچه داریم ان قدر بالای چاله پر شده ماندم تا درون خاک نفسشان بریده شود...
آدلف هیتلر
خاطرات کودکی نبرد
شدید مونیخ المان من کودکی 8 ساله بودم لباس هایم هم انقدر گرم نبود که بتوانم تحمل کنم خانه مان هم که یک اتاق کوچک بود منو خواهرو برادر و مادرم زندگی میکردیم
من برادر بزرگتر بودم مادرم از سرطان سینه رنج میبرد تا اینکه انروز صبح نفس کشیدنش کم شد اشک در چشمانش جمع شد نمیدانست با ما چه کند سه کودک زیر 9 سال که نه پدر دارند نه فامیل مادرشان هم هم اکنون رو به مرگ است دم گوشم به من چیزی گفت او گفت که تو باید از برادرو خواهرت مراقبت کنی من که هشت سال بیشتر نداشتم قطره اشکم ریخت روی صورت مادرم سریع بلند شدم تا پزشکی بیاورم نزدیک ترین درمانگاه به خانه من درمانگاهی بود که پزشکانش یهودی بودند رفتم التماسشان کردم
میخندیدن و میگفتند به پدرت بگو بیاید تا یک پزشک با خود ببرد انقدر التماس کردم انقدر گریه کردم که تمام صورتم قرمز بود اما هیچکس دلش برای من نسوخت چند دارو که نمیدانستم چیست از ان جا دزدیدم و دویدم ان هاهم دنبال من دویدند وقتی رسیدم به خانه برادرم و خواهرم گریه میکردند دستانم لرزید و برادر کوچک گفت مادر نفس نمیکشد آدلف!
شل شدم دارو ها افتاد ارام ارام به سمتش رفتم وقتی صورت نازنینش را لمس کردم انفدر سرد شده بود که دیگر کار از کار گذشته بود
یهودیان وارد خانه شدند و مرا به زندان کودکان بردند انقدر مرا زدند که دیگر خون بالا میاوردم وقتی بعد چند روز ازاد شدم دیدم خواهرو برادر کوچکم نزد همسایه ما هست همسایه مادرم را خاک کرده بود دیگر هیچ چیز برای از دست دادن نداشتم کارم شبو روز درس خواندن و گدایی کردن بود چه زمستان چه بهار چه ...
وقتی رهبر المان شدم اولین جایی را که با خاک یکسان کردم همان درمانگاه مونیخ بود سنشان بالا رفته بود و مرا نمیشناختند اما هم اکنون من رهبر کشور المان بودم التماسم میکردند دستور دادم زمین را بکنند و هر 6 نفر را درون چاله با دست و پای بسته بیاندازند و چاله را پر کنند
تمنا میکردند و میگفتند ما زنو بچه داریم ان قدر بالای چاله پر شده ماندم تا درون خاک نفسشان بریده شود...
آدلف هیتلر
خاطرات کودکی نبرد
مثلا دلت کلی واسه مسخره بازیاتون تنگ شده باشه :]
