۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰ – Telegram
۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰
398 subscribers
5.88K photos
266 videos
37 files
111 links
یک عدد مهندس مکانیک تباه و الکی و فیلمباز و عاشق، با اندکی طبع شاعرانه
+
سرپیکو مردی برای تمام فصول
Download Telegram
یه روز صبح از خواب بلند میشی و متوجه میشی هیچ حسی به گذشته و آدم های گذشته نداری، دیگه می تونی واسه همشون آرزوی خوشبختی کنی؛ یه جور رهایی و بی احساسی کامل، از اون به بعد با کسی جر و بحث نمی کنی، به همه لبخند می زنی و از همه چیز ساده می گذری.
مردم بهش میگن قوی شدن، اما من میگم سِر شدگی!
روزبه معین
برف را دوست دارم ...
چون
فقط با برف می شود
آدمی ساخت که هم درونش سفید است و
هم بیرونش :)
باور کن تمام هفته را
منتظر همین پنجشنبه بودم
دلتنگی مگر چگونه است؟
شاخ و دم که ندارد، زمان و مکان هم که نمی شناسد!
من تمام روزها را دلتنگ بودم
باور کن انتظار زیادی نیست که
جلوی در خانه پیدایت شود، عصرمان را شریک خیابان های زرد شهر شویم
دلتنگی ام را مچاله کنی...
پنجشنبه را اگر نیایی
از دلتنگی خفه می شوم...!!
#فائزه_شبانی
اگه نبودی و ماند بدون خیلی براش ارزش داشتی :)
دو تا دختر کنار شومینه ن
خسته از خاطرات این خونه
بغلم می کنی که آغوشت
مثل آتیش داغ می مونه

دختر اوّلی شبیه منه
بغضشو قورت داده با لبخند
به خودش مثل بید می لرزه
توی هر کوچه، زیر هر پشه بند

سوژه ی عشقبازی و کتکه
یا باید توی خونه کار کنه
چمدونش رو بسته با گریه
تا به آغوش تو فرار کنه

نمی خواد چند تا لباس بشه
توی رؤیای یه زن خوشبخت
بشه ماشین برای جوجه کشی
جلوی ماهواره، داخل تخت

دختر دومی شبیه توئه
توو سرش انفرادی و خونه
کیفشو توی راه گم کرده
ساعت قرصاشو نمی دونه

توی رگ هاش عصاره ی الکل
رو لبش شعر و دود سیگاره
هر دفه دست می کشم به تنش
جای شلاق تازه ای داره

کلّ دنیاش کتاب و کابوسه
با یه هدفون همیشه توو گوشش
می پره با صدای باد از خواب
منو می گیره توی آغوشش

دو تا دختر کنار شومینه ن
زندگیشون گره زده به غمه
دیگه از هیچ چی نمی ترسن
دستاشون قفل، توی دست همه...

سید مهدی موسوی
یک روز سرد صبح سرد در سرمای
شدید مونیخ المان من کودکی 8 ساله بودم لباس هایم هم انقدر گرم نبود که بتوانم تحمل کنم خانه مان هم که یک اتاق کوچک بود منو خواهرو برادر و مادرم زندگی میکردیم
من برادر بزرگتر بودم مادرم از سرطان سینه رنج میبرد تا اینکه انروز صبح نفس کشیدنش کم شد اشک در چشمانش جمع شد نمیدانست با ما چه کند سه کودک زیر 9 سال که نه پدر دارند نه فامیل مادرشان هم هم اکنون رو به مرگ است دم گوشم به من چیزی گفت او گفت که تو باید از برادرو خواهرت مراقبت کنی من که هشت سال بیشتر نداشتم قطره اشکم ریخت روی صورت مادرم سریع بلند شدم تا پزشکی بیاورم نزدیک ترین درمانگاه به خانه من درمانگاهی بود که پزشکانش یهودی بودند رفتم التماسشان کردم
میخندیدن و میگفتند به پدرت بگو بیاید تا یک پزشک با خود ببرد انقدر التماس کردم انقدر گریه کردم که تمام صورتم قرمز بود اما هیچکس دلش برای من نسوخت چند دارو که نمیدانستم چیست از ان جا دزدیدم و دویدم ان هاهم دنبال من دویدند وقتی رسیدم به خانه برادرم و خواهرم گریه میکردند دستانم لرزید و برادر کوچک گفت مادر نفس نمیکشد آدلف!
شل شدم دارو ها افتاد ارام ارام به سمتش رفتم وقتی صورت نازنینش را لمس کردم انفدر سرد شده بود که دیگر کار از کار گذشته بود
یهودیان وارد خانه شدند و مرا به زندان کودکان بردند انقدر مرا زدند که دیگر خون بالا میاوردم وقتی بعد چند روز ازاد شدم دیدم خواهرو برادر کوچکم نزد همسایه ما هست همسایه مادرم را خاک کرده بود دیگر هیچ چیز برای از دست دادن نداشتم کارم شبو روز درس خواندن و گدایی کردن بود چه زمستان چه بهار چه ...

وقتی رهبر المان شدم اولین جایی را که با خاک یکسان کردم همان درمانگاه مونیخ بود سنشان بالا رفته بود و مرا نمیشناختند اما هم اکنون من رهبر کشور المان بودم التماسم میکردند دستور دادم زمین را بکنند و هر 6 نفر را درون چاله با دست و پای بسته بیاندازند و چاله را پر کنند
تمنا میکردند و میگفتند ما زنو بچه داریم ان قدر بالای چاله پر شده ماندم تا درون خاک نفسشان بریده شود...

آدلف هیتلر
خاطرات کودکی نبرد
فرقی نمیکند کجای سالیــم
وقتی به یادت باشم
همه جا
پـــاییز
است...
#نیما_قیومی
مثلا دلت کلی واسه مسخره بازیاتون تنگ شده باشه :]
اندوهمه
سیگارمه
آغازمه
تکراره تو!
@Deep_Mo
‏عذرخواهی به درد اونی میخوره که تو خیابون بهش میخوری، نه واسه اونی که قلبش رو میشکونی...
‏قبل از تو خودم بودم
تا زهر تو مارم کرد ...
همه جوره سوختمو ساختم
بازی رو باختم
ندیدی؟
#اشوان
از خواب می پرم می ترسم از خودم
دیوانه بودم و دیوانه تر شدم
از خواب می پری سرشار خواهشی
سردرد داری و سیگار می کشی
از خواب می پرم از بغض و بالشم
که تیر خورده ام که تیر می کشم
از خواب می پرم خوابی که درهم است
آغوش تو کجاست؟! بدجور سردم است...

#سید_مهدی_موسوی
معلم گفت:دو خط موازی هرگز به هم نمیرسن مگه اینکه یکی از اونا به سمت اون یکی بشکنه تا بهم برسن!
گفتم :من که به سمتش شکستم پس چرا بهش نرسیدم؟
گفت:شاید اونم به سمت یکی دیگه شکسته باشه ..!
#دفتر_دینا =]
کافئین موجود در اس ام اس "بیداری؟" به حدیه که میتونه تا صبح بیدار نگهت داره
#راديواكتيو