۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰ – Telegram
۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰
398 subscribers
5.88K photos
266 videos
37 files
111 links
یک عدد مهندس مکانیک تباه و الکی و فیلمباز و عاشق، با اندکی طبع شاعرانه
+
سرپیکو مردی برای تمام فصول
Download Telegram
یک روز سرد صبح سرد در سرمای
شدید مونیخ المان من کودکی 8 ساله بودم لباس هایم هم انقدر گرم نبود که بتوانم تحمل کنم خانه مان هم که یک اتاق کوچک بود منو خواهرو برادر و مادرم زندگی میکردیم
من برادر بزرگتر بودم مادرم از سرطان سینه رنج میبرد تا اینکه انروز صبح نفس کشیدنش کم شد اشک در چشمانش جمع شد نمیدانست با ما چه کند سه کودک زیر 9 سال که نه پدر دارند نه فامیل مادرشان هم هم اکنون رو به مرگ است دم گوشم به من چیزی گفت او گفت که تو باید از برادرو خواهرت مراقبت کنی من که هشت سال بیشتر نداشتم قطره اشکم ریخت روی صورت مادرم سریع بلند شدم تا پزشکی بیاورم نزدیک ترین درمانگاه به خانه من درمانگاهی بود که پزشکانش یهودی بودند رفتم التماسشان کردم
میخندیدن و میگفتند به پدرت بگو بیاید تا یک پزشک با خود ببرد انقدر التماس کردم انقدر گریه کردم که تمام صورتم قرمز بود اما هیچکس دلش برای من نسوخت چند دارو که نمیدانستم چیست از ان جا دزدیدم و دویدم ان هاهم دنبال من دویدند وقتی رسیدم به خانه برادرم و خواهرم گریه میکردند دستانم لرزید و برادر کوچک گفت مادر نفس نمیکشد آدلف!
شل شدم دارو ها افتاد ارام ارام به سمتش رفتم وقتی صورت نازنینش را لمس کردم انفدر سرد شده بود که دیگر کار از کار گذشته بود
یهودیان وارد خانه شدند و مرا به زندان کودکان بردند انقدر مرا زدند که دیگر خون بالا میاوردم وقتی بعد چند روز ازاد شدم دیدم خواهرو برادر کوچکم نزد همسایه ما هست همسایه مادرم را خاک کرده بود دیگر هیچ چیز برای از دست دادن نداشتم کارم شبو روز درس خواندن و گدایی کردن بود چه زمستان چه بهار چه ...

وقتی رهبر المان شدم اولین جایی را که با خاک یکسان کردم همان درمانگاه مونیخ بود سنشان بالا رفته بود و مرا نمیشناختند اما هم اکنون من رهبر کشور المان بودم التماسم میکردند دستور دادم زمین را بکنند و هر 6 نفر را درون چاله با دست و پای بسته بیاندازند و چاله را پر کنند
تمنا میکردند و میگفتند ما زنو بچه داریم ان قدر بالای چاله پر شده ماندم تا درون خاک نفسشان بریده شود...

آدلف هیتلر
خاطرات کودکی نبرد
فرقی نمیکند کجای سالیــم
وقتی به یادت باشم
همه جا
پـــاییز
است...
#نیما_قیومی
مثلا دلت کلی واسه مسخره بازیاتون تنگ شده باشه :]
اندوهمه
سیگارمه
آغازمه
تکراره تو!
@Deep_Mo
‏عذرخواهی به درد اونی میخوره که تو خیابون بهش میخوری، نه واسه اونی که قلبش رو میشکونی...
‏قبل از تو خودم بودم
تا زهر تو مارم کرد ...
همه جوره سوختمو ساختم
بازی رو باختم
ندیدی؟
#اشوان
از خواب می پرم می ترسم از خودم
دیوانه بودم و دیوانه تر شدم
از خواب می پری سرشار خواهشی
سردرد داری و سیگار می کشی
از خواب می پرم از بغض و بالشم
که تیر خورده ام که تیر می کشم
از خواب می پرم خوابی که درهم است
آغوش تو کجاست؟! بدجور سردم است...

#سید_مهدی_موسوی
معلم گفت:دو خط موازی هرگز به هم نمیرسن مگه اینکه یکی از اونا به سمت اون یکی بشکنه تا بهم برسن!
گفتم :من که به سمتش شکستم پس چرا بهش نرسیدم؟
گفت:شاید اونم به سمت یکی دیگه شکسته باشه ..!
#دفتر_دینا =]
کافئین موجود در اس ام اس "بیداری؟" به حدیه که میتونه تا صبح بیدار نگهت داره
#راديواكتيو
این زمستان که بیاید
با بویِ عطرِ شالگردن :))
و بغضِ نبودنت باید به سر شود
امّا
عاقبت
یک روز
سرمایِ نبودنت مرا خواهد کشت... :))
#علیرضا_بهجتی
بچه که بودم عاشق نامادری سفید برفی بودم، وقتی می ایستاد جلوی آینه و می پرسید « آینه چه کسی از همه زیباتر است؟» آینه جواب می داد:« تو!...تو از همه زیباتری!...» راستش علاقه ام از سر دلسوزی بود، یک جور ترحم بچگانه. می دانستم آینه به او دروغ می گوید، او توی هیچ کارتونی زیبا نبود. نزدیک ترین دوست اش، کسی که به او اینهمه اعتماد داشت، توی چشم اش نگاه می کرد و دروغ می گفت. شاید برای همین است ما به هیچ آینه ایی اعتماد نداریم. چاق می شویم، لاغر می شویم، از دیگران سوال می کنیم، ابرو برمی داریم، مو کوتاه می کنیم، لباس پرو می کنیم، باز آینه را باور نداریم!... مدام دنبال تایید دیگرانیم، به آینه ها اعتماد نداریم...
امروز با دوستی توی کافه نشسته بودم، چای سفارش داد، چای را که آوردند، از بخارش معلوم بود داغ است، دست اش را به فنجان گرفت، تازه فهمیدم ما به بخار چای هم اعتماد نداریم، ما به چشم خودمان هم اعتماد نداریم...
پرسیدم: « این عدم اعتماد به دیگران، ریشه در کودکی دارد، نه؟!... » گفت « نه، هر کسی آمد، وقت رفتن تکه ایی از باورمان را با خودش بُرد...»
-دردیست در دلم که دوایش نگاه توست
دردا که درد هست و
دوا نیست،بگذریم...
پای یک کامپیوتر گیجم، سر ِ من درد می کند به جنون
کارگرهای شهرداری را می بَرَد سمت روستا کامیون

خواهرم شعر می شود از لب، بغل دوست دخترش هر شب
من به خود فکر می کنم اغلب توی حمّام ِ گریه با صابون!

دست تو: چوب و کـُلت و چوبه ی دار [البته شورت خانمت به کنار!]
که مساوی تر از منی انگار! پیش چشمان بسته ی قانون

خسته از مغز ِ خالی و پُرها، مشت می کوبمت به آجرها
پیک خالی! بگو به دکترها: زخم ما رشد می کند به درون

سور بالا و جشن پایین ها، در عزا و عروسی اینها
بوق گوساله ها و ماشین ها... سر ِ چی بود؟ چند قطره ی خون!

بچّه ماهی خیال دریا داشت، گاو هم دوستان خود را داشت
آنچه اندازه ی خودم جا داشت پشت من بود و خانه ی حلزون

دست بردن به متن قرآن ها، خبر خودکشی میدان ها
پخش ساندیس در خیابان ها، بازی ِ موز بود با میمون

حذف مو و تن ِ زن ِ «تختی»، کشف یک جور ِ راحت از سختی
بحث در معضلات خوشبختی، سریال جدید تلویزیون

دیر کردیم و باز هم زود است... عشق، یک کافه غرق در دود است
فصل آغاز قصّه این بوده ست: شرح کاندوم خریدن ِ مجنون!!

راهسازی برای ویرانه، جنگ یک مشت مست و دیوانه
خنده ی گرگ های در خانه، اشک تمساح های در بیرون

نه دلت می برد مرا نه صدات، خسته ام - آه!- از تمام جهات
دلخوشم به کدام راه نجات؟ من ِ زیر ِ کتاب ها مدفون

هرچه از «هیچ» رنج می بردم، بغض خود را به زور می خوردم
داشتم ذرّه ذرّه می مردم پشت این عکس های گوناگون

هرچه در شهر اتفاق افتاد، رفت دنیا به باد یا با باد!
باز در تو ادامه خواهم داد... از تو ای شعر! واقعا ً ممنون!!

سید مهدی موسوی