۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰ – Telegram
۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰
398 subscribers
5.88K photos
266 videos
37 files
111 links
یک عدد مهندس مکانیک تباه و الکی و فیلمباز و عاشق، با اندکی طبع شاعرانه
+
سرپیکو مردی برای تمام فصول
Download Telegram
اخلاقش گوه بود...
حتی گوه بازیاشم دوس داشتم 🙄
@Deep_Mo
بغل کن منُ....
یه چیزایی تو وجودم خــرد شده
که فقط تو بغلِ تو به هم می چسبه..
غرورم
احساسم
آرزوهام
دلم
دلــم
دلـــم.....
@Deep_Mo
#فاطمه_صابری_نیا
شبیه یک فیلم
مدام در سرم تکرار می شوی
و دقیقا در آهسته ترین صحنه ها می خندی
که من فیلم را نگه می دارم
سیگار می کشم
قدم می زنم
و فیلم را به عقب برمی گردانم.

نقش اولِ من!
پایانت را هرگز نباید دید …
@Deep_Mo
#آبا_آبدین
گاهى هم سراغى بگيريد از اولين آدمِ زندگيتان...
شايد هنوز هم
آخرينِ نفرشان خودتان باشيد!
@Deep_Mo
#علي_قاضي_نظام
يكى بيايد
و نسلِ ما را تكان دهد...
ما نسلِ دوست داشتنهاى ته نشين شده ايم
@Deep_Mo
#علی_قاضی_نظام
مگه
میتونم
تو رو
با کســـی
عوض کنم؟!
تو حصارِ "بغلت" زندگی به کامَمه❤️😌
@Deep_Mo
احساس مي کردم اگر اوضاع همین طوری بماند دق می کنم ...
اوضاع همان طور ماند و دق نکردم !

همه مان اینگونه ایم . لحظه های گَندی داریم که تا مرز سکته پیش میرویم !
اما میگذرد.
هیچ وقت حرف سربازی که بدون پا هایش از جنگ برگشت را فراموش نمیکنم : " من فوتبالیست خوبی بودم ! اولش برای پاهایم هر شب گریه میکردم ، تا فهمیدم خدا دوست داره من شطرنج باز خوبی باشم "
@Deep_Mo
#شاهین_شیخ_الاسلامی
@Deep_Mo
مادربزرگ میگفت:سیگار بهونه نمیخواد.
ولی خوبه بتونی واسه اشکات یه بهونه ای پیدا کُنی که خوابِت بِبَره!
البته در صورتی که خیسیِ بالِشت،
اونقدری نباشه که یَقه ی لباسِت هم..
:*[
[حانیه صادقی]
Setareh
Shadmehr Aghili
با یه چشمک دوباره
منو زنده کن ستاره...
اشتباه اول من این بود که به تو اعتماد کردم.اشتباه دوم من این بود که عاشقت شدم.اشتباه سومم این بود که فکر
می کردم با تو خوشبخت می شم. اشتباه بعديم این بود که تو رو صد بار بخشیدم.اشتباه هزارم من این بود که هیچ وقت خودمُ از پنجره پرت نکردم بیرون.هنوزم دارم اشتباه می کنم که با تو حرف می زنم !
@Deep_Mo
@Deep_Mo ❤️
درِ کلاس های دانشگاه شیشه داشت ، آنقدری بود که بتوانی دوسوم کلاس را ببینی
کلاس 106 دانشگاه جای خیلی دنجی بود ، انتهای راهرو بود ، کوچک و نُقلی
کلاسش همیشه خودمانی بود ، انگار که دوستانت را دعوت کرده ای به اتاق خودت
من کمتر آنجا کلاس به پستم میخورد ، اما قضیه برای او کمی متفاوت بود و بیشتر کلاس هایش آنجا تشکیل میشد ، اصلا شاید برای همین بود که آن کلاس برایم اینقدر خواستنی جلوه میداد
آنروز یادم است که امتحان داشتند ، از آن سخت هایش !
غُرغُر درس نخواندن و سخت بودن امتحان را از روزها قبل برایم شروع کرده بود !
وقتی رسیدم امتحان شروع شده بود ، رفتم پشت در و درون کلاس را نگاه کردم ، استایل خراب کردن امتحانش مثل خودم بود ، خودکار را میگذاشت روی میز ، دو دستش را میزد روی پیشانی و فقط زمین را نگاه میکرد ،
نمیدانم چرا اما دلم میخواست آن لحظه بغلش کنم و بگویم ، ببین ، این امتحان که هیچ ، تو اگر از دنیا هم بیوفتی من با توام ، سرت را بالا بگیر بلامیسر جان ، دلم میخواستم تا جایی که حراست ما را از هم جدا میکرد بغلش میکردم
دلم میخواست یقه ی استادش را بگیرم و بگویم آخر مرتیکه یلاقبا تو دلت میاید که اینقدر فلانی جانم را ناراحت کنی ؟
دلم میخواست ساعت برنارد را داشتم و زمان را نگه میداشتم و تمام برگه اش را از روی دست این و آن برایش پُر میکردم ..
رفتم به سمت بوفه ، از اکبر آقایمان دو عدد چایی ، دو عدد هوبی و یک کاغذ آچهار گرفتم ، روی کاغذ با ماژیک نوشتم :
" ولش کن امتحان رو ، بیا چایی با هوبی "
رفتم پشت در ، به بغل دستی اش گفتم صدایش کند
کاغذ را نگه داشتم لبه شیشه برای چند ثانیه و بعد نگاهش کردم ،
همه ی آن عصبانیت در یک لحظه رفته بود و داشت میخندید
از آن خنده هایی که فقط خودم میدانم چقدر معرکه بود
رفتم روی پله ها نشستم ، چند لحظه بعد آمد بیرون و بغل دستم نشست
چایی و هوبی اش را گرفت و بعد بدون آنکه به من نگاه کند
گفت : من تورو نداشتم چی میکردم ؟
...
میدانی تصدقت روم ، خیلی دلم میخواهد بدانم همه ی این سالهایی که مرا نداری چه میکنی ..
همین
@Deep_Mo
کدومش؟
anonymous poll

سیگار تو بارون و گرفتن دستاش؟ – 12
👍👍👍👍👍👍👍 71%

تور سفر به فرانسه با یه بابابزرگه مذهبی و تعصبی – 3
👍👍 18%

کلاسایه هفت صُب با مدیرگروه و کلی دروداف؟ – 1
👍 6%

دیدن فیلمه عاشقونه با زنه همسایه ی خپل و غرغرغرو؟ – 1
👍 6%

👥 17 people voted so far.
وقتی کوچک بودم عادت داشتم قبل از خوابیدن موهای بافته مادرم را در دست بگیرم و با آن ها بازی کنم تا بتوانم راحت بخوابم. روزی یکی از دوستان قدیمی مادرم به خانه ما آمد و موهای زیبای او را کوتاه کرد. کوتاهِ، کوتاه. بغض گلویم را گرفت. به حیاط دویدم و زیرِ درخت سیب، کنارِ حوض نشستم و کلی گریه کردم. شب که از راه رسید غمگین به رختخواب رفتم، ولی ناباورانه دو گیسوی بافته شده مادر را با دو روبان رنگی زیبا به روی بالش دیدم! مادر کلک زیبایی زده بود، دیگر می توانستم به تنهایی بخوابم.
فرحناز یوسفی_موهای بافته ی مادرم
فکرش را بکن:)
مثلا صدایت بزنم
بگویم عاشقت شده ام!
شاکی نشو بابا...
فقط گفتم
فکرش را بکن!
بعد بلا به دور !
مثلا بگویی
وای عزیزم...
من هم مدتهاست میخواهم همین را بگویم!
چشم غره نرو دختر ...
گفتم
مثلا بگویی!
بعد زندگی کنیم...
بچه دار شویم...
نوه دار شویم !
اوووه اخمش را ببین...:)))
داریم
فرض میکنیم فقط!
حواست باشد
نوه دار که شدیم
هر بار قربان صدقه اش بروی...
از من یک پس گردنی خواهد خورد!
ها؟
چشمهایت را چرا گرد میکنی!؟
حسادت پیر و جوان و بچه و نوه ندارد که!
خب...
نظرت چیست؟
حالا بگویم
عاشق شده ام یا نه؟؟
ای جان...
تصدق لبخندت:)
@Deep_Mo
ذرت قرمزدیده بودین؟😳