بیایید
در ته یک رابطه بجای آرزوی
"خوشبختی"
برای طرف مقابلمان "آلزایمر" آرزو کنیم...
بنظرم عاشقانه تر است.
در ته یک رابطه بجای آرزوی
"خوشبختی"
برای طرف مقابلمان "آلزایمر" آرزو کنیم...
بنظرم عاشقانه تر است.
باشعور بودن خیلی سادس، کافیه بعضی وقتا بفهمی * الان وقتش نیست *
تلخ ترین قسمت هر اهنگ اونجاس که اصلن متوجه صدای خواننده و شعرش نیستی و تمام توجهت فقط و فقط پرت شده به یه تصویر تو گذشته...
آدمها از تنهایی عاشق میشوند، از عشق تنها میشوند و باز از تنهایی عاشق میشوند...
اعتراف تلخی است اما «تنهایی» محورِ با هم بودنِ آدمهاست!
اعتراف تلخی است اما «تنهایی» محورِ با هم بودنِ آدمهاست!
آدمها میمیرند سکته میکنند یا زیر ماشین میروند، گاهی حتی کسی عمداً از بالای صخرهای پرتشان میکند پایین. اینها، البته مهم است، ولی مهمتر همان نبودن آنهاست. این که آدم بیدار شود و ببیند که نیستش، کنار تو خالی است. بعد دیگر جای خالیشان میماند، روی بالش، حتی روی صندلی که آدم بعد از مردنشان خریده است. آن وقت است که آدم حسابی گریهاش میگیرد. بیشتر برای خودش که چرا باید این چیزها را تحمل کند
#هوشنگ_گلشیری
#هوشنگ_گلشیری
گاهي
لحظه هايم از تو لبريز مي شود
از احساسم سر مي روي
و فضاي خانه ام
پر مي شود از دلتنگي
پشت كدام پنجره بايستم
كه تو را انتظار نكشد؟
و زير سقف كدام آسمان
نفس بكشم
كه عطر تو گيجم نكند؟
دلتنگم
و هيچ چيز جزتو
حال مرا خوب نخواهد كرد....
#سارا_قبادي
لحظه هايم از تو لبريز مي شود
از احساسم سر مي روي
و فضاي خانه ام
پر مي شود از دلتنگي
پشت كدام پنجره بايستم
كه تو را انتظار نكشد؟
و زير سقف كدام آسمان
نفس بكشم
كه عطر تو گيجم نكند؟
دلتنگم
و هيچ چيز جزتو
حال مرا خوب نخواهد كرد....
#سارا_قبادي
من آدم تمام کردن نیستم.. این را سخت فهمیده ام.. همان روز که پا گذاشتم در این راه، فهمیدم من آدم تمام کردن نبوده ام هیچ وقت. هربار که چیزی برای من تمام شده از طرف من نبوده.. من تمامش نکردم. من آدم یادها و خاطره ها هستم. آدم قدم زدن در خاطره های مشترک قدیمی، آدم سیگار کشیدن توی کافه های مشترک، آدم گوش دادن به همان آهنگ لعنتی که ناگهان همه چیز را با خودش می آورد. آدمی که بلد نیست کلید هایش را بگذارد روی جا کفشی، بندهای کفش هایش را محکم ببندد و وقتی دارد برای بار آخر خانه را نگاه می کند، لبخند بزند و به خودش یادآوری کند که بار آخر است. من همیشه برگشته ام. حتی زمان هایی که مطمئن بودم رفتن بهترین راه ممکن است. تنها راه... برگشته ام و با امید مضحک و خنده داری خواسته ام که از نو شروع کنم. من همان قاتلی هستم که به صحنه ی جرم برمی گردد که در احمقانه ترین وضع ممکن خودش را گیر بیاندازد؛ اعتراف می کند و نگران بالا رفتن از پله های اعدام نیست؛ و اکنون به طرز عجیبی خالی شده ام از همه چیز... هرروز آدم های جدیدی می آیند، آدم هایی که در حرکتند، که لحظه به لحظه شان فرق می کند .. همه درگیر آدم های جدیدند. من اما مسکون ام و گاه گاهی راه برگشتن را پیش میگیرم، که از بی فایده هم بی فایده تر است. من اما ایستاده ام، چرا؟ یک آهنگی دارد نامجو که هی می خواند: "ای دگر گولم مزن" ... فکرهایم همین را به یادم می آورند فقط! که دگر نمی توانم خودم را گول بزنم، که قرار نیست اتفاق خاصی بیفتد. مثل تمام سالهایی گذشت و مثل تمام آدم ها...آدم دوست داشتنی من دیگر باز نمیگردد و هیچ گاه هم دوست داشتنی ای، به آن اندازه دوست داشتنی نمیشود دیگر!... و فقط یک لحظه دیگر، یک رابطه ی دیگر، یک دوره ی دیگر... اسم این مرحله را گذاشتم "رقیق شدن" ...
#نازنین
#نازنین
تمام محبت خود را
به یکباره
برای دوستت ظاهر مکن
زیرا
هر وقت اندک تغییری مشاهده کرد؛
تو را دشمن میپندارد.
#سقراط
به یکباره
برای دوستت ظاهر مکن
زیرا
هر وقت اندک تغییری مشاهده کرد؛
تو را دشمن میپندارد.
#سقراط
عشق من کودک بمان دنیا بزرگت میکند
بره باشی یا نباشی گرگ ،گرگت میکند...
عشق من کودک بمان دنیا مداد رنگی است...
بهترین نقاش باشی باز رنگت میکند ...
عشق من کودک بمان دنیا دلت را میزند
سخت بی رحم است میدانم که سنگت میکند...
#احمد_شاملو
بره باشی یا نباشی گرگ ،گرگت میکند...
عشق من کودک بمان دنیا مداد رنگی است...
بهترین نقاش باشی باز رنگت میکند ...
عشق من کودک بمان دنیا دلت را میزند
سخت بی رحم است میدانم که سنگت میکند...
#احمد_شاملو
بـهـشـت و جـهنـم
كـه احـتـياج بـه بـاور نـدارد!
بـيـايـد بـهـشـت اسـت
بـرود جـهـنـم مـي شـود
كـافـيسـت عـاشِـق شـوي...
كـه احـتـياج بـه بـاور نـدارد!
بـيـايـد بـهـشـت اسـت
بـرود جـهـنـم مـي شـود
كـافـيسـت عـاشِـق شـوي...
من ميگم همه بايد يه دونه كارآگاه توي خودشون داشته باشن آخر شبها برن باهاش توي اتاق اعتراف كه تا ميتونه سوال پيچشون كنه و حداقل نذاره به خودشون دروغ بگن، پشت هم سوال كنه و تا يه جواب راست و درست نگيره ول كن معامله نباشه . مثلا از فلاني امروز چرا بدت اومد؟ يا چرا وقتي دوسشداري يه طوري راهت رو عوض كردي كه انگار نديديش؟ يا اصلا چرا دوسش داري؟ چرا اون سيگار آخر شب رو كشيدي؟ يا ..
شايد باورتون نشه اما ما هيچ چيزي از خودمون و كمبودها و نيازهامون و حتي استعدادامون نميدونيم، شايد باور نكنيد اما نميدونيد چقدر جواب دادن و هي پرسيدن همين سوالهاي مسخره چقدر از خودتون بهتون ميگه.
ما عادت كرديم با خودمون حرف نزنيم، يا به خودمون دروغ بگيم. نترسيد اشكالي نداره اگه با جواب اين سوالها بفهميد حسوديد، تنبليد، زشتيد يا هر چيز مزخرف ديگهاي، مهم اينه بدونيد كي هستين.
#مرآ_جان
شايد باورتون نشه اما ما هيچ چيزي از خودمون و كمبودها و نيازهامون و حتي استعدادامون نميدونيم، شايد باور نكنيد اما نميدونيد چقدر جواب دادن و هي پرسيدن همين سوالهاي مسخره چقدر از خودتون بهتون ميگه.
ما عادت كرديم با خودمون حرف نزنيم، يا به خودمون دروغ بگيم. نترسيد اشكالي نداره اگه با جواب اين سوالها بفهميد حسوديد، تنبليد، زشتيد يا هر چيز مزخرف ديگهاي، مهم اينه بدونيد كي هستين.
#مرآ_جان
بهنظرم، توی کشورمون
دو تا زمان واسه عاشقا جزو تلخ ترین لحظه هاس!
یکی موقع تحویل سال نو!
یکی، شب یلدا!
آدم دوست داره توی بهترین نفس های زمین، کسی که دوست داره، پیشش باشه!
حالا منظور از بودن میتونه حضور فیزیکی باشه یا حضور پیامی!
خب وقتی اونیکه که باید باشه و نیست، شب یلدا،تکراری ترین شبه!
اون آدم
یه شبایی،
بلندترین دقیقه ها رو، به صبح سپرده!
شصت ثانیه که، چیزی نیس!!!
.
بیایم امسال
به اونیکه میدونیم دوستمون داره
پیام بدیم!
بشیم حضور پیامی!
اون میتونه با تبریک تو
تا خود صبح
اولین ذوق زمستون سردشو تجربه کنه!!
💫
یه درد کهنه نذار واسه شمردن غم های اخر پاییزش!!!
اصلا زودتر تبریک بگو!
که گم بشه تووی شلوغی خیابون ها!
تووی ترک های انارهای راز نگه دار!
توی گرونی قیمت خنده ها!!!
.
آدم،
یه وقتایی باید زنده بمونه!
بذارین زنده بمونیم!
نذارین شب یلدا
چشم هامون به گوشی بمونه و
همه بگن،از فضای مجازی بیاید بیرون!
#فرنوش_همتی
دو تا زمان واسه عاشقا جزو تلخ ترین لحظه هاس!
یکی موقع تحویل سال نو!
یکی، شب یلدا!
آدم دوست داره توی بهترین نفس های زمین، کسی که دوست داره، پیشش باشه!
حالا منظور از بودن میتونه حضور فیزیکی باشه یا حضور پیامی!
خب وقتی اونیکه که باید باشه و نیست، شب یلدا،تکراری ترین شبه!
اون آدم
یه شبایی،
بلندترین دقیقه ها رو، به صبح سپرده!
شصت ثانیه که، چیزی نیس!!!
.
بیایم امسال
به اونیکه میدونیم دوستمون داره
پیام بدیم!
بشیم حضور پیامی!
اون میتونه با تبریک تو
تا خود صبح
اولین ذوق زمستون سردشو تجربه کنه!!
💫
یه درد کهنه نذار واسه شمردن غم های اخر پاییزش!!!
اصلا زودتر تبریک بگو!
که گم بشه تووی شلوغی خیابون ها!
تووی ترک های انارهای راز نگه دار!
توی گرونی قیمت خنده ها!!!
.
آدم،
یه وقتایی باید زنده بمونه!
بذارین زنده بمونیم!
نذارین شب یلدا
چشم هامون به گوشی بمونه و
همه بگن،از فضای مجازی بیاید بیرون!
#فرنوش_همتی
خب راستش را بخواهی من حتما بعد از تو ازدواج خواهم کرد،
نه نه اتفاقا شک نکن که خوشبخت هم میشوم...
اما مثلا ممکن است به خاطر یک اشتباهِ خیلی کوچک زندگی ام از هم بپاشد...
مثلا اشتباها اسم تو را صدا بزنم...
#سحر_رستگار
نه نه اتفاقا شک نکن که خوشبخت هم میشوم...
اما مثلا ممکن است به خاطر یک اشتباهِ خیلی کوچک زندگی ام از هم بپاشد...
مثلا اشتباها اسم تو را صدا بزنم...
#سحر_رستگار
آن سال زمستان بعد از سال ها برف باریده بود ، خلوت بودن شهر هر آدمی را وسوسه میکرد که خانه و زندگی را بگذارد به امان خدا و برود یک دل سیر شهرگردی کند ..
ظهر بود که زنگ زد گفت حق نداری بعدازظهر ات را با هیچ موجود زنده ای جز من تقسیم کنی ، میدانی زمانی که برف تازه روی زمین نشسته است بهترین زمان دنیا برای قدم زدن های دو نفره است ، حداقل اش برای ما خیلی اینطور بود ..
سرنوشت آن خیابان همیشه برایم جالب بود ، از خلوت بودن همیشگی اش گرفته تا آن درختان توت تماشایی اش ، نمیدانم چرا اما همیشه آن خیابان اولین انتخابمان برای پیاده روی بود . شهر آنقدر خلوت بود که ده دقیقه به ده دقیقه هم ماشینی از کنارت رد نمیشد ، دستم را محکم گرفته بود ، نه برای سُر بودن زمین ، یکی از عادت هایش بود ، یکی از آن عادت هایی که میتوان تا ابد عاشق اش بود. وسط پیاده روی مان بودیم که یک تاکسی جلوی پایمان ترمز زد ، شیشه را که پایین داد بدون هیچ حرف اضافه ای گفت : بیاین بالا که خیلی سرده !
دستم را کشید اینطرف و بعد با همان لبخند همیشگی آرامش بخش اش به راننده گفت : مرسی آقا ، اصلا اومدیم که قدم بزنیم .
من با تبسمی که یک بچه ی هفت ساله هم میفهمید که به شدت از سر رضایت است راننده را فقط نگاه میکردم ، راننده به من لبخند زد ، از آن لبخند هایی که میدانستم چقدر حرف درونش انبار شده است و بعد گفت : قدرشو بدون .. و همانطور که مارا برانداز میکرد شیشه اش را کشید بالا و رفت .
چند شب پیش همانقدر اتفاقی سوار همان تاکسی شدم ، آقای راننده پیرتر شده بود - من هم همینطور ، اصلا مرا نشناخت ، راستش انتظار دیگری هم غیر از این نداشتم ..
جلو نشسته بودم و جز من مسافر دیگری هم نبود ،
وقتی به میدان آخر رسیدیم ،
هنگام پیاده شدن ، درست در آن لحظه ای که در ماشین را تا نیمه باز کرده بودم و یک پایم روی زمین بود و نگاهم به سمت آنطرف میدان به آقای راننده گفتم : من حرفت رو گوش کردم ، اما اون گوش نکرد.
همانطور که نگاه بهت آورده و عجیب راننده بروی تمام جانم سنگینی میکرد از ماشین پیاده شدم .
به پشت سرم نگاه نکردم اما صدای حرکت کردن ماشین را تا آخرین لحظه ای که در تاریکی گم میشدم نشنیدم که نشنیدم .
همین .
#پویان_اوحدی
ظهر بود که زنگ زد گفت حق نداری بعدازظهر ات را با هیچ موجود زنده ای جز من تقسیم کنی ، میدانی زمانی که برف تازه روی زمین نشسته است بهترین زمان دنیا برای قدم زدن های دو نفره است ، حداقل اش برای ما خیلی اینطور بود ..
سرنوشت آن خیابان همیشه برایم جالب بود ، از خلوت بودن همیشگی اش گرفته تا آن درختان توت تماشایی اش ، نمیدانم چرا اما همیشه آن خیابان اولین انتخابمان برای پیاده روی بود . شهر آنقدر خلوت بود که ده دقیقه به ده دقیقه هم ماشینی از کنارت رد نمیشد ، دستم را محکم گرفته بود ، نه برای سُر بودن زمین ، یکی از عادت هایش بود ، یکی از آن عادت هایی که میتوان تا ابد عاشق اش بود. وسط پیاده روی مان بودیم که یک تاکسی جلوی پایمان ترمز زد ، شیشه را که پایین داد بدون هیچ حرف اضافه ای گفت : بیاین بالا که خیلی سرده !
دستم را کشید اینطرف و بعد با همان لبخند همیشگی آرامش بخش اش به راننده گفت : مرسی آقا ، اصلا اومدیم که قدم بزنیم .
من با تبسمی که یک بچه ی هفت ساله هم میفهمید که به شدت از سر رضایت است راننده را فقط نگاه میکردم ، راننده به من لبخند زد ، از آن لبخند هایی که میدانستم چقدر حرف درونش انبار شده است و بعد گفت : قدرشو بدون .. و همانطور که مارا برانداز میکرد شیشه اش را کشید بالا و رفت .
چند شب پیش همانقدر اتفاقی سوار همان تاکسی شدم ، آقای راننده پیرتر شده بود - من هم همینطور ، اصلا مرا نشناخت ، راستش انتظار دیگری هم غیر از این نداشتم ..
جلو نشسته بودم و جز من مسافر دیگری هم نبود ،
وقتی به میدان آخر رسیدیم ،
هنگام پیاده شدن ، درست در آن لحظه ای که در ماشین را تا نیمه باز کرده بودم و یک پایم روی زمین بود و نگاهم به سمت آنطرف میدان به آقای راننده گفتم : من حرفت رو گوش کردم ، اما اون گوش نکرد.
همانطور که نگاه بهت آورده و عجیب راننده بروی تمام جانم سنگینی میکرد از ماشین پیاده شدم .
به پشت سرم نگاه نکردم اما صدای حرکت کردن ماشین را تا آخرین لحظه ای که در تاریکی گم میشدم نشنیدم که نشنیدم .
همین .
#پویان_اوحدی