من ميگم همه بايد يه دونه كارآگاه توي خودشون داشته باشن آخر شبها برن باهاش توي اتاق اعتراف كه تا ميتونه سوال پيچشون كنه و حداقل نذاره به خودشون دروغ بگن، پشت هم سوال كنه و تا يه جواب راست و درست نگيره ول كن معامله نباشه . مثلا از فلاني امروز چرا بدت اومد؟ يا چرا وقتي دوسشداري يه طوري راهت رو عوض كردي كه انگار نديديش؟ يا اصلا چرا دوسش داري؟ چرا اون سيگار آخر شب رو كشيدي؟ يا ..
شايد باورتون نشه اما ما هيچ چيزي از خودمون و كمبودها و نيازهامون و حتي استعدادامون نميدونيم، شايد باور نكنيد اما نميدونيد چقدر جواب دادن و هي پرسيدن همين سوالهاي مسخره چقدر از خودتون بهتون ميگه.
ما عادت كرديم با خودمون حرف نزنيم، يا به خودمون دروغ بگيم. نترسيد اشكالي نداره اگه با جواب اين سوالها بفهميد حسوديد، تنبليد، زشتيد يا هر چيز مزخرف ديگهاي، مهم اينه بدونيد كي هستين.
#مرآ_جان
شايد باورتون نشه اما ما هيچ چيزي از خودمون و كمبودها و نيازهامون و حتي استعدادامون نميدونيم، شايد باور نكنيد اما نميدونيد چقدر جواب دادن و هي پرسيدن همين سوالهاي مسخره چقدر از خودتون بهتون ميگه.
ما عادت كرديم با خودمون حرف نزنيم، يا به خودمون دروغ بگيم. نترسيد اشكالي نداره اگه با جواب اين سوالها بفهميد حسوديد، تنبليد، زشتيد يا هر چيز مزخرف ديگهاي، مهم اينه بدونيد كي هستين.
#مرآ_جان
بهنظرم، توی کشورمون
دو تا زمان واسه عاشقا جزو تلخ ترین لحظه هاس!
یکی موقع تحویل سال نو!
یکی، شب یلدا!
آدم دوست داره توی بهترین نفس های زمین، کسی که دوست داره، پیشش باشه!
حالا منظور از بودن میتونه حضور فیزیکی باشه یا حضور پیامی!
خب وقتی اونیکه که باید باشه و نیست، شب یلدا،تکراری ترین شبه!
اون آدم
یه شبایی،
بلندترین دقیقه ها رو، به صبح سپرده!
شصت ثانیه که، چیزی نیس!!!
.
بیایم امسال
به اونیکه میدونیم دوستمون داره
پیام بدیم!
بشیم حضور پیامی!
اون میتونه با تبریک تو
تا خود صبح
اولین ذوق زمستون سردشو تجربه کنه!!
💫
یه درد کهنه نذار واسه شمردن غم های اخر پاییزش!!!
اصلا زودتر تبریک بگو!
که گم بشه تووی شلوغی خیابون ها!
تووی ترک های انارهای راز نگه دار!
توی گرونی قیمت خنده ها!!!
.
آدم،
یه وقتایی باید زنده بمونه!
بذارین زنده بمونیم!
نذارین شب یلدا
چشم هامون به گوشی بمونه و
همه بگن،از فضای مجازی بیاید بیرون!
#فرنوش_همتی
دو تا زمان واسه عاشقا جزو تلخ ترین لحظه هاس!
یکی موقع تحویل سال نو!
یکی، شب یلدا!
آدم دوست داره توی بهترین نفس های زمین، کسی که دوست داره، پیشش باشه!
حالا منظور از بودن میتونه حضور فیزیکی باشه یا حضور پیامی!
خب وقتی اونیکه که باید باشه و نیست، شب یلدا،تکراری ترین شبه!
اون آدم
یه شبایی،
بلندترین دقیقه ها رو، به صبح سپرده!
شصت ثانیه که، چیزی نیس!!!
.
بیایم امسال
به اونیکه میدونیم دوستمون داره
پیام بدیم!
بشیم حضور پیامی!
اون میتونه با تبریک تو
تا خود صبح
اولین ذوق زمستون سردشو تجربه کنه!!
💫
یه درد کهنه نذار واسه شمردن غم های اخر پاییزش!!!
اصلا زودتر تبریک بگو!
که گم بشه تووی شلوغی خیابون ها!
تووی ترک های انارهای راز نگه دار!
توی گرونی قیمت خنده ها!!!
.
آدم،
یه وقتایی باید زنده بمونه!
بذارین زنده بمونیم!
نذارین شب یلدا
چشم هامون به گوشی بمونه و
همه بگن،از فضای مجازی بیاید بیرون!
#فرنوش_همتی
خب راستش را بخواهی من حتما بعد از تو ازدواج خواهم کرد،
نه نه اتفاقا شک نکن که خوشبخت هم میشوم...
اما مثلا ممکن است به خاطر یک اشتباهِ خیلی کوچک زندگی ام از هم بپاشد...
مثلا اشتباها اسم تو را صدا بزنم...
#سحر_رستگار
نه نه اتفاقا شک نکن که خوشبخت هم میشوم...
اما مثلا ممکن است به خاطر یک اشتباهِ خیلی کوچک زندگی ام از هم بپاشد...
مثلا اشتباها اسم تو را صدا بزنم...
#سحر_رستگار
آن سال زمستان بعد از سال ها برف باریده بود ، خلوت بودن شهر هر آدمی را وسوسه میکرد که خانه و زندگی را بگذارد به امان خدا و برود یک دل سیر شهرگردی کند ..
ظهر بود که زنگ زد گفت حق نداری بعدازظهر ات را با هیچ موجود زنده ای جز من تقسیم کنی ، میدانی زمانی که برف تازه روی زمین نشسته است بهترین زمان دنیا برای قدم زدن های دو نفره است ، حداقل اش برای ما خیلی اینطور بود ..
سرنوشت آن خیابان همیشه برایم جالب بود ، از خلوت بودن همیشگی اش گرفته تا آن درختان توت تماشایی اش ، نمیدانم چرا اما همیشه آن خیابان اولین انتخابمان برای پیاده روی بود . شهر آنقدر خلوت بود که ده دقیقه به ده دقیقه هم ماشینی از کنارت رد نمیشد ، دستم را محکم گرفته بود ، نه برای سُر بودن زمین ، یکی از عادت هایش بود ، یکی از آن عادت هایی که میتوان تا ابد عاشق اش بود. وسط پیاده روی مان بودیم که یک تاکسی جلوی پایمان ترمز زد ، شیشه را که پایین داد بدون هیچ حرف اضافه ای گفت : بیاین بالا که خیلی سرده !
دستم را کشید اینطرف و بعد با همان لبخند همیشگی آرامش بخش اش به راننده گفت : مرسی آقا ، اصلا اومدیم که قدم بزنیم .
من با تبسمی که یک بچه ی هفت ساله هم میفهمید که به شدت از سر رضایت است راننده را فقط نگاه میکردم ، راننده به من لبخند زد ، از آن لبخند هایی که میدانستم چقدر حرف درونش انبار شده است و بعد گفت : قدرشو بدون .. و همانطور که مارا برانداز میکرد شیشه اش را کشید بالا و رفت .
چند شب پیش همانقدر اتفاقی سوار همان تاکسی شدم ، آقای راننده پیرتر شده بود - من هم همینطور ، اصلا مرا نشناخت ، راستش انتظار دیگری هم غیر از این نداشتم ..
جلو نشسته بودم و جز من مسافر دیگری هم نبود ،
وقتی به میدان آخر رسیدیم ،
هنگام پیاده شدن ، درست در آن لحظه ای که در ماشین را تا نیمه باز کرده بودم و یک پایم روی زمین بود و نگاهم به سمت آنطرف میدان به آقای راننده گفتم : من حرفت رو گوش کردم ، اما اون گوش نکرد.
همانطور که نگاه بهت آورده و عجیب راننده بروی تمام جانم سنگینی میکرد از ماشین پیاده شدم .
به پشت سرم نگاه نکردم اما صدای حرکت کردن ماشین را تا آخرین لحظه ای که در تاریکی گم میشدم نشنیدم که نشنیدم .
همین .
#پویان_اوحدی
ظهر بود که زنگ زد گفت حق نداری بعدازظهر ات را با هیچ موجود زنده ای جز من تقسیم کنی ، میدانی زمانی که برف تازه روی زمین نشسته است بهترین زمان دنیا برای قدم زدن های دو نفره است ، حداقل اش برای ما خیلی اینطور بود ..
سرنوشت آن خیابان همیشه برایم جالب بود ، از خلوت بودن همیشگی اش گرفته تا آن درختان توت تماشایی اش ، نمیدانم چرا اما همیشه آن خیابان اولین انتخابمان برای پیاده روی بود . شهر آنقدر خلوت بود که ده دقیقه به ده دقیقه هم ماشینی از کنارت رد نمیشد ، دستم را محکم گرفته بود ، نه برای سُر بودن زمین ، یکی از عادت هایش بود ، یکی از آن عادت هایی که میتوان تا ابد عاشق اش بود. وسط پیاده روی مان بودیم که یک تاکسی جلوی پایمان ترمز زد ، شیشه را که پایین داد بدون هیچ حرف اضافه ای گفت : بیاین بالا که خیلی سرده !
دستم را کشید اینطرف و بعد با همان لبخند همیشگی آرامش بخش اش به راننده گفت : مرسی آقا ، اصلا اومدیم که قدم بزنیم .
من با تبسمی که یک بچه ی هفت ساله هم میفهمید که به شدت از سر رضایت است راننده را فقط نگاه میکردم ، راننده به من لبخند زد ، از آن لبخند هایی که میدانستم چقدر حرف درونش انبار شده است و بعد گفت : قدرشو بدون .. و همانطور که مارا برانداز میکرد شیشه اش را کشید بالا و رفت .
چند شب پیش همانقدر اتفاقی سوار همان تاکسی شدم ، آقای راننده پیرتر شده بود - من هم همینطور ، اصلا مرا نشناخت ، راستش انتظار دیگری هم غیر از این نداشتم ..
جلو نشسته بودم و جز من مسافر دیگری هم نبود ،
وقتی به میدان آخر رسیدیم ،
هنگام پیاده شدن ، درست در آن لحظه ای که در ماشین را تا نیمه باز کرده بودم و یک پایم روی زمین بود و نگاهم به سمت آنطرف میدان به آقای راننده گفتم : من حرفت رو گوش کردم ، اما اون گوش نکرد.
همانطور که نگاه بهت آورده و عجیب راننده بروی تمام جانم سنگینی میکرد از ماشین پیاده شدم .
به پشت سرم نگاه نکردم اما صدای حرکت کردن ماشین را تا آخرین لحظه ای که در تاریکی گم میشدم نشنیدم که نشنیدم .
همین .
#پویان_اوحدی
۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰
Sam Smith - [www.pazelmusic.ir] – La La La (feat. Sam Smith)
Hush, don't speak
When you spit your venom, keep it shut I hate it
When you hiss and preach
About your new messiah 'cause your theories catch fire
I can't find your silver lining
I don't mean to judge
But when you read your speech, it's tiring
Enough is enough
I'm covering my ears like a kid
When your words mean nothing, I go la la la
I'm turning up the volume when you speak
'Cause if my heart can't stop it,
I find a way to block it, I go
La la, la la la la la na na na na na
La la na na, la la la la la na na na na na,
I find a way to block it, I go
La la na na, la la la la
When you spit your venom, keep it shut I hate it
When you hiss and preach
About your new messiah 'cause your theories catch fire
I can't find your silver lining
I don't mean to judge
But when you read your speech, it's tiring
Enough is enough
I'm covering my ears like a kid
When your words mean nothing, I go la la la
I'm turning up the volume when you speak
'Cause if my heart can't stop it,
I find a way to block it, I go
La la, la la la la la na na na na na
La la na na, la la la la la na na na na na,
I find a way to block it, I go
La la na na, la la la la