و این منم
زنی تنها
در آستانه فصلی سرد
در ابتدای درک هستی آلوده زمین
و یاس ساده و غمناک آسمان
و ناتوانی این دستهای سیمانی
زمان گذشت
زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت
چهار بار نواخت
امروز روز اول دیماه است
من راز فصل ها را می دانم
و حرف لحظه ها را می فهمم
نجات دهنده در گور خفته است
و خاک ، خاک پذیرنده
اشارتیست به آرامش
زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت .
#فروغ_فرخزاد
زنی تنها
در آستانه فصلی سرد
در ابتدای درک هستی آلوده زمین
و یاس ساده و غمناک آسمان
و ناتوانی این دستهای سیمانی
زمان گذشت
زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت
چهار بار نواخت
امروز روز اول دیماه است
من راز فصل ها را می دانم
و حرف لحظه ها را می فهمم
نجات دهنده در گور خفته است
و خاک ، خاک پذیرنده
اشارتیست به آرامش
زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت .
#فروغ_فرخزاد
خاطراتی که آدماش دیگه نیستن غم انگیزه،
خاطراتی که آدماش هستن اما نه اون آدم قبلی، غم انگیزتره
خاطراتی که آدماش هستن اما نه اون آدم قبلی، غم انگیزتره
به چه رویی خبر رفتن خود را بدهم؟
من به چشم تو مگر آمده ام تا بروم؟
عرفان پاکزاد
من به چشم تو مگر آمده ام تا بروم؟
عرفان پاکزاد
مثل یک عقربه ی کوچک بی خواب شدم
می روم هر شب و هر روز به دیدار خودم
چهره ام مثل دلم پیر نمی شد این طور
من نبودم اگر این قدر طلبکار خودم..
مهدى نورقربانى
می روم هر شب و هر روز به دیدار خودم
چهره ام مثل دلم پیر نمی شد این طور
من نبودم اگر این قدر طلبکار خودم..
مهدى نورقربانى
من كنارش زيبا بودم...
هر آدمى تنها كنار يك نفر زيباست...
هر آدمى تنها كنار يك نفر زيباست...
خوابم از دیده چنان رفت، که هرگز ناید
خواب من، زهرِ فراقِ تو بنوشید و…
بمُرد
خواب من، زهرِ فراقِ تو بنوشید و…
بمُرد
تو خواهی ماند
و کسی نه خواهد ديد
و نه خواهد فهمید زيستن ات را در چشمانم ...
و کسی نه خواهد ديد
و نه خواهد فهمید زيستن ات را در چشمانم ...
شازده کوچولو گفت:
شاید باورت نشه
گل با تعجب پرسید:
چیو ؟
شازده کوچولو گفت:
اینکه بعضی شبا میشه نخوابید
و تا صبح به تو فکر کرد ...
#یار_قدیمی
شاید باورت نشه
گل با تعجب پرسید:
چیو ؟
شازده کوچولو گفت:
اینکه بعضی شبا میشه نخوابید
و تا صبح به تو فکر کرد ...
#یار_قدیمی
هیچ وقت فکر نمی کردم یک قالب پنیر سوئیسی بتونه یه مرد رو از پا در بیاره! تا اینکه با فردریش آشنا شدم، فردریش یکی از افسرهای بلند پایه ارتش نازی بود که عاشق یه فاحشه ی اتریشی شده بود.
واسه همه مثل روز روشن بود که اون زن بعد از اینکه فردریش رو تیغ بزنه ولش می کنه و میره با یکی دیگه، اما هر بار که این رو به فردریش می گفتن کلی هارت و پورت می کرد و می گفت که انقدر واسش خاطرات بزرگ می سازم که نتونه فراموشم کنه، راست هم می گفت، همه کار واسش می کرد، حتی چندین بار به خاطرش جنگ رو ول کرد و با اون رفت عیاشی، پاریس رفتن، ونیز، آمستردام، یه بار هم تو بارسلونا به خاطر کیف کردن خانم یکی از اون گاوهای وحشی زخمیش کرده بود.
معشوقه بلوند فردریش بدجور کشته مرده پنیر سوئیسی بود و همیشه قبل از اینکه فردریش رو ببینه بهش می گفت:
Friedrich! Schweizer Käse scheint vielleicht unwichtig aber es wird dich, mich niemals vergessen lassen!
یعنی، فردریش، درسته پنیر سوییسی چیز مهمی نیست، اما باعث میشه هیچوقت فراموشم نکنی!
فردریش هم همیشه بهترین پنیرها رو واسش می گرفت.
اما در آخر اون فاحشه فردریش رو ول کرد و با انگلیسی ها رو هم ریخت، فردریش بعد از اون اتفاق کلی غمگین شد، افسردگی شدید گرفت، خیلی تلاش کرد تا تونست فراموشش کنه، ولی بعد از فتح پاریس وقتی داشتیم کنار رود سن صبحونه می خوردیم، واسمون پنیر سوئیسی آوردن!
فردریش با دیدن پنیر سوئیسی اشک تو چشم هاش جمع شد، بدجور به هم ریخت، رفت روی میز صبحونه و هفت تیر رو گذاشت رو سرش و گفت: فردریش، درسته پنیر سوییسی چیز مهمی نیست، اما باعث میشه هیچوقت فراموشم نکنی!
قهوه سرد آقای نویسنده / روزبه_معین
#بدخیم
واسه همه مثل روز روشن بود که اون زن بعد از اینکه فردریش رو تیغ بزنه ولش می کنه و میره با یکی دیگه، اما هر بار که این رو به فردریش می گفتن کلی هارت و پورت می کرد و می گفت که انقدر واسش خاطرات بزرگ می سازم که نتونه فراموشم کنه، راست هم می گفت، همه کار واسش می کرد، حتی چندین بار به خاطرش جنگ رو ول کرد و با اون رفت عیاشی، پاریس رفتن، ونیز، آمستردام، یه بار هم تو بارسلونا به خاطر کیف کردن خانم یکی از اون گاوهای وحشی زخمیش کرده بود.
معشوقه بلوند فردریش بدجور کشته مرده پنیر سوئیسی بود و همیشه قبل از اینکه فردریش رو ببینه بهش می گفت:
Friedrich! Schweizer Käse scheint vielleicht unwichtig aber es wird dich, mich niemals vergessen lassen!
یعنی، فردریش، درسته پنیر سوییسی چیز مهمی نیست، اما باعث میشه هیچوقت فراموشم نکنی!
فردریش هم همیشه بهترین پنیرها رو واسش می گرفت.
اما در آخر اون فاحشه فردریش رو ول کرد و با انگلیسی ها رو هم ریخت، فردریش بعد از اون اتفاق کلی غمگین شد، افسردگی شدید گرفت، خیلی تلاش کرد تا تونست فراموشش کنه، ولی بعد از فتح پاریس وقتی داشتیم کنار رود سن صبحونه می خوردیم، واسمون پنیر سوئیسی آوردن!
فردریش با دیدن پنیر سوئیسی اشک تو چشم هاش جمع شد، بدجور به هم ریخت، رفت روی میز صبحونه و هفت تیر رو گذاشت رو سرش و گفت: فردریش، درسته پنیر سوییسی چیز مهمی نیست، اما باعث میشه هیچوقت فراموشم نکنی!
قهوه سرد آقای نویسنده / روزبه_معین
#بدخیم