۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰ – Telegram
۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰
398 subscribers
5.89K photos
266 videos
37 files
111 links
یک عدد مهندس مکانیک تباه و الکی و فیلمباز و عاشق، با اندکی طبع شاعرانه
+
سرپیکو مردی برای تمام فصول
Download Telegram
از نظر من رنگها تنها مختص نقاشی هاست ..
و چشمان تو .
حس بد ناشی از ندیدن نوتیفیکیشن رو بهش میگن نوتیفوبیا :)))
آهنگی که گذاشتی قلبم رو لرزوند...
راستی تو می دونی پُر شدن یعنی چی؟ منم نمی دونستم!
بابام هم هر وقت می خواست عکس های قدیمش رو ببینه این آهنگ رو می ذاشت. اون عاشق آلبوم های عکسش بود اما یکی رو از همه بیشتر دوست داشت، آلبوم دهه سوم زندگیش، وقتی به عکس های اون آلبوم می رسید، سکوت می کرد، آروم تر ورق می زد و با اندوهی به فکر فرو می رفت. من همیشه ازش می پرسیدم چرا عکس ها و خاطرات به این خوبی غمگینت می کنه؟ و اون می گفت عکس های بیست و چند سالگیم من رو پُر می کنن، ولی من نمی تونم پُر شدن رو واست معنی کنم، باید حسش کنی...
سال ها گذشت و من سی و چند ساله شدم، روزگارم یکنواخت می گذشت و با اینکه خالی بودن رو با تموم وجود احساس می کردم اما هنوز معنی پُر شدن رو نفهمیده بودم.
تا اینکه یه روز تو خیابون یه آشنای قدیمی رو دیدم، یکی که سال ها پیش دوستش داشتم و ما با هم روزهای خوبی داشتیم اما اون یه روز بی هوا همه چیز رو رها کرد و رفت. مسیرمون یکی بود و ما واسه مدتی تو اون خیابون هم صحبت شدیم، از خاطرات خوبمون گفتیم، خنده هامون، دیوونه بازی هامون، ولی هر دومون فهمیده بودیم که ما دو تا دیگه اون آدم های سابق نیستیم، تغییر کردیم، بزرگ شدیم و شاید دیگه واسه هم فقط یه غریبه آشناییم.
بعد از ساعتی پیاده روی ما از همه جدا شدیم و اون سوار اتوبوس شد و واسه من دست تکون داد، وقتی اتوبوس رفت نمی دونستم دقیقا چه حسی دارم، چون آدم نمی دونه کسی رو که قبلا دوست داشته و فراموش کرده، وقتی بعد از مدتی ببینه چه حسی بهش داره، تنها چیزی که فهمیده بودم این بود که حس عجیبی دارم، انگار به گذشته برگشته بودم و با خودم رو برو شده بودم، اسم این حس رو گذاشتم پُر شدن، پُر از گذشته ای که آدم رو تکون میده، حالا اگه میشه اون آهنگ رو دوباره بذار...
.
آنتارکتیکا، هشتاد و نه درجه جنوبی/ #روزبه_معین
•And if they wanna leave, hold the door open for them
"جالب است که
طرز پک زدن یک سیگاری به سیگارش ، حالش را کاملا لو میدهد .. . آن روز دختر عجیب سیگارش را شکنجه میداد؛ انگار که بخواهد با لبهایش گردن سیگار بخت برگشته را بشکند ؛ انگار که بخواهد از این کوچک تنها انتقام بگیرد !!
فقط نگاه کن و بعد هیچ چیز نپرس
▪️

به خواب رفتمت از بسته های خالی قرص

به دوست داشتنم بین ِ دوستش داری!
به خواب رفتمت از گریه های تکراری

تماس های کسی ناشناس از خطّ ِ ...
به استخوان ِ سرم زیر حرکت ِ مته

که می شود به رگ و پوست، از تو تیغ کشید
که می شود به تو چسبید و بعد جیغ کشید

که می شود وسط ِ وان، دچار فلسفه شد
که زیر آب فرو رفت... واقعا خفه شد!

که مثل من، ته ِ آهنگ ِ «راک» گریه کنی!
جلوی پاش بیافتی به خاک... گریه کنی

که می شود چمدانت شد و مسافر شد
میان دست تو سیگار بود و شاعر شد

که می شود وسط سینه ات مواد کشید
که بعد، زیر پتو رفت و بعد داد کشید...

به چشم های من ِ بی قرار تکیه زد و
به این توهّم دیوانه وار تکیه زد و

که دیر باشم و از چشم هات زود شود
که مته در وسط ِ مغز من، عمود شود!

که هی کشیده شوم، در کشاکشت بکشم
که هرچه بود و نخواهد نبود، دود شود...

قرار بود همین شب قرارمان باشد
که روز خوب تو در انتظارمان باشد

قرار شد که از این مستطیل در بروی
قرار شد به سفرهای دورتر بروی

قرار شد دل من، مُهر ِ روی نامه شود
که در توهّم این دودها ادامه شود

که نیست باشم و از آرزوت هست شوم
عرق بریزم و از تو نخورده مست شوم

که به سلامتی یک شکوفه زیر تگرگ
که به سلامتی گوسفند قبل از مرگ

که به سلامتی جام بعدی و گیجی
که به سلامتی مرگ های تدریجی

که به سلامتی خواب های نیمه تمام
که به سلامتی من... که واقعا تنهام!

که به سلامتی سال های دربدری
که به سلامتی تو که راهی ِ سفری...

صدای گریه ی من پشت سال ها غم بود
صدای مته می آمد که توی مغزم بود

صدای عطر تو که توی خانه ات هستی
صدای گریه ی من در میان بدمستی

صدای گریه ی من توی خنده ی سلاخ!
صدای پرت شدن از سه شنبه ی سوراخ

صدای جر خوردن روی خاطراتی که...
ادامه دادن ِ قلبم به ارتباطی که...

به ارتباط تو با یک خدای تک نفره
به دستگیری تو با مواد منفجره

به ارتباط تو با سوسک های در تختم
که حس کنی چقدَر مثل قبل بدبختم

که ترس دارم از این جنّ داخل کمدم
جنون گرفته ام و مشت می زنم به خودم

دلم گرفته و می خواهمت چه کار کنم؟!
که از خودم که تویی تا کجا فرار کنم؟!

غریبگی ِ تنم در اتاق خوابی که...
به نیمه شب، «اس ام اس»های بی جوابی که...

به عشق توی توهّم... به دود و شک که تویی
به یک ترانه ی غمگین ِ مشترک که تویی

به حسّ تیره ی پشتت به لغزش ِ ناخن
به فال های بد و خوب پشت یک تلفن

فرار می کنم از تو به تو به درد شدن
به گریه های نکرده، به حسّ مرد شدن

فرار می کنم از این سه شنبه ی مسموم
فرار می کنم از یک جواب نامعلوم

سوال کردن ِ من از دلیل هایی که...
فرار می کنم از مستطیل هایی که...

فرار کردن ِ از این چهاردیواری
به یک جهان غم انگیزتر، به بیداری...


دو چشم باز به یک سقف ِ خالی از همه چیز
فقط نگاه کن و هیچ چی نپرس عزیز!

به خواب رفتنم از حسرت ِ هماغوشی ست
که بهترین هدیه، واقعا ً فراموشی ست...

سید مهدی موسوی
شب شده، ببین آسمون چه دلبری میکنه! حیف نیست نیای؟
.
بیا. بیا بشین کنارم. اون ستاره گنده هه رو ببین، داره نیگامون میکنه،
منم برات تا خودخود صب، مولانا بخونم، یا فال حافظ بگیرم و باز "دارم از زلف سیاهش گله چندان که مپرس" بیاد و تو چشماتو ببندی و دستاتو لای موعای دوسانتیم بکاری و من با ذوق تاته غزلُ برات بخونم.
.

برای بار هزارم "توعایلایت" و "دکستر" ببینیم و بعدش وقت خوردن یه لیوان گنده ی چای، بحث کنیم که ناپلئون و دزیره بهم میومدن یانه؟ انقدی که چای سرد ِسرد شه. بعد که دیگه یواش یواش آفتاب داشت درمیومد، پاشی شمشادا و کاجا و پیچکا رو آب بدی، بعدم به گنجیشکا دونه بدی، منم ذوق کنم برات بخونم: منو گنجیشکای خووونه، دیدنت عادتمونهههه. قهقهه بزنی و منم ذوق کنم و با اینکه خوشت نمیاد، محکم دماغتو بگیرم.
.
بریم توی کوچه سیزده ، همون که باریکه یا روی اون پُله، توی راه به همه ی پیرمردا و بچه ها لبخند بزنیم و وقتی رسیدیم، بوی بهارنارنج پیچیده باشه، دستای سردتو بگیرم و انقدر قدم بزنیم و پینک فلوید گوش بدیم که بمیریم.
.
ببین چقدر هوا دلبره! دلت میاد نیای؟ بیا انقد صدای خنده هامون بپیچه توهم، که یادم بره خدا خیلی وقته آدرس خونه ی مارو گم کرده..
بیا ببین آسمونو! هنوزم شبه..

#نازنین
همیشه یه چیزی داشته باش که آرومت کنه، یه چیزی که نتونه بره!
چرا همیشه مجبور بودیم کسیو که دوس داریم فراموش کنیم ؟
یادمه اوایل دی ماه بود... می زدیم به دل بیابون، یه جایی نزدیک ایستگاه قطار ... صندلی ماشینو می خوابوندی و توی اون تاریکی، از اون فاصله.. با انگشت اشاره رد شدن قطار ها رو بهم نشون می دادی... چشات غم داشت یادمه.. چشات غم داشت و فکر میکردم... تو غمگین تری یا شبای قطار؟!... این همه رفتن و نرسیدن پنجره ها... اون همه رفتن و نرسیدن ریل ها.. راستی؟! راس میگن عاشقا بهم نمی رسن یا خرافه س؟! ...
چرا دیدن اون چراغ ها،توی تاریکی...چرا دیدن روشنی شهر،از اون فاصله ...همیشه غمگینمون می کرد؟!....

اون شب...اون شب شبیه یه جنازه اروم و سرد بود ... اما تو، دلم بودی! گرم بودی... دستاتو که می گرفتم ....دل گرم بودم .....
هنوز از خودم می پرسم، مگه میشه رفتن، این همه تورور با خودش ببره؟!... مگه می شه شب های قطار، از چشمای خالی تو- وقتی که میگی خداحافظ- غمگین تر باشن؟!...
اما تو بودی....دلم بودی...گرم بودی... توی اون سرما، توی اون تاریکی...دستاتو که می گرفتم، دل گرم بودم!... میبینی؟...اونجارو ببین... اخرین قطار هم رفت، هر پنجره ای که می گذره، عشقیه که نمی رسه...اما ادامه میده...

#الهه_سادات_موسوی
دو دسته از آهنگا خیلی خاصن :
آهنگایی که با یه نفر خاص گوش کردی
و
آهنگایی که باهاشون گریه کردی ...